𝁵08𝁵

740 175 159
                                    

یول دسته گل رو داد به لیسا و با ذوق خندید:
-کاتت مبارک باشه.

لیسا کمی قفل نگاهش کرد. یول پیشبندش رو پوشید و اومد کنارش نشست.
-یول جدی‌ای؟

+آره، دوست نداری؟

-میشه یه نگاه به اطرافت و شغل جفتمون بندازی؟

یول به اطرافش نگاه کرد، وسط گلفروشی خانوم هوانگ بودن.
+اوه شت.

-واقعا وقتی سگ ساله جفتمون تو گلفروشی کار میکنیم رفتی از یه گلفروشی دیگه برام گل خریدی اوردی؟

یول پس سرش رو خاروند، اصلا حواسش نبود.
-حالا چیشده انقدر نیشت بازه؟

یول دوباره نیشش باز شد:
+دیروز که خونت بودیم.

ابروهای لیسا بالا رفت و چشمهاشو باریک کرد.
-خب؟

یول هی سرخ و سفید میشد و میخندید و نمیدونست چطور بگه. به هر حال لیسا بست فرندش بود و لیسا آخرین باری که یول ریده بود رو خبر داشت، همینطور یول میدونست الان روز سوم پریودی لیساست.

-یه غلط جدیدی کردی که اینجوری. مگه نه؟

یول لباشو کشید تو دهنش و خندید.
-زهرمار بگو.

+دیروز لوئی کمکم کرد برای اولین بار ارضا شدم.

لیسا دسته گل رو پرت کرد ۴ متر اون طرف تر.
-یا عیسی مسیح.

+چیشده؟

-با داداشت سکس کردی؟

+چی؟ فاک نه چی داری میگی.

-پس چه کوفتی میگی.

+اون فقط کمکم کرد همین.

لیسا دستشو گذاشت رو قلبش:
-پس میگی درحالی که داشت دیکشو توت میکوبید و از لذت جیغ میزدی که کمکت نکرد نه؟

یول قاطع گفت نه.
-پس وقتی تو توی کون اون بودی هم کمک نبود که نه؟

+داریم درباره لوئی حرف میزنیم ها!! حتی بابام هم کنار لوئی باتمه.

-صبر کن پس چطوری.

یول لبهاشو بهم فشار داد و چال لپشو به رخ لیسا کشید. شاید بهتر بود یه راز میموند.
+با دستش.

-اون داداشته.

+نه کاملا.

-یعنی چی نه کاملا.

یول شونه بالا انداخت.
-نکنه چون امریکا بزرگ شده این چیزا براش عادیه.

یول تند تند سرش رو تکون داد.
-احتمالا همینه، تو براش چیکار کردی؟

+هیچی و از دیروز سر همین کمر درد گرفته از تخت نتونست بیاد بیرون.

لیسا یکم فکر کرد و بعد نیشش باز شد.
-خوب بود؟

یول ذوق زده همونطور رو صندلی نوک پاهاشو رو زمین کوبید:
+مثل بهشت بود، بهترین حس زندگیم بود.

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Where stories live. Discover now