𝁵27𝁵

856 151 15
                                    

یجوری لباش محکم کشیده میشد تو دهن لوئی که قلبشو محکم به تپش انداخته بود.
توان نفس گرفتن ازش گرفته شد و لبهاش میسوخت.
از گوشه چشم دریچه در رو خواست نگاه کنه لباش گاز گرفته شد و لوئی سرش تشر زد.
-حواست به من باشه.

بکهیونو بلند کرد رو پاهای خودش نشوند، پاهای بکهیون دو طرف لو قرار گرفت. به تخت تکیه داد و بکهیونو به خودش چسبوند و بوسیدش.

بکهیون ناله کرد و لباشو زور زد ازاد کرد.
لوئی ولش کرد و نفس نفس زدن جفتشون.
لوئی به عقب خم شد سرشو رو تخت گذاشت و سقفو نگاه کرد.
کمی بعد خودشو بالا کشید لبه تخت نشست.

بکهیون براش کافی نبود.
رو زانوهاش بلند شد و جلو رفت بوسیدش.
دستای لوئی رو کمرش نشست و زیر تیشرتش رفت.
بکهیون تو دهن لوئی ناله کرد و لبهای لوئیو ول کرد.
چونشو بوسید و پایین اومد، خط فکشو، سیب گلوشو، گردنشو همه رو لیس زد و بوسید.
لوئی چشمهاشو بست و اجازه داد هیونگ هورنی که فقط یه شب بود این چیزارو تجربه کرده بود دوباره تکرارشون کنه.

بکهیون عقب اومد و تیشرت لوئی رو گرفت کشید بالا و با عجله در آورد.
خم شد و اینبار ترقوه های لو رو بوسید، سینه های عضله‌ایشو نوازش کرد و پایین تر رفت.

لوئی بازوی یول رو گرفت کشید جلو و گفت:
-این بازیو تو شروع کردی هیونگ، پس فقط نگاه نکن...

یول با رو لبهای لوئی زمزمه کرد:
+نگاه کردنتون دیوونم میکنه.

لوئی فکشو با یه دست گرفت فشرد و لبهای پفکی یول زد بیرون و لوئی شکارشون کرد.
بکهیون نیپل لوئیو لیس زد و پایین تر رفت.
همه شکمشو بوسید و لیس زد پایینتر رفت.
لبه باکسر و شلوارشو کشید عقب و دیکشو کشید بیرون.
لوئی یهو بوسه رو کات کرد برگشت با اخم بهش اخطار داد.
-بکهیون.

بکهیون وسط پاهاش نشسته بود و زبونشو در اورده تو یک سانتی دیکش اماده بود.
×میشه تا تهش بریم؟

لوئی سریع برگشت یول رو نگاه کرد.
یول یه چیزی تو دلش خالی شد، گوشاش سرخ شد و صداش خشدار شد.
+فاک... فکر کنم دیگه نمیتونم براش صبر کنم لو.

                             𝁵𐇵𝁵

بکهیون خوشحال دستاشو کشید بالا و عضلاتشو کش داد.
×نور خورشییییییید.

لوئی بهش نیشخند زد:
-با فتوسنتز زنده‌ای؟

بکهیون خندید و جوابشو نداد.
سرباز درجه بالاتر سرشون داد زد:
--آموزش رژه داره شروع میشه.

بکهیون سریع جدی شد براش.
×خیلی خب بابا تخمی.

هر سه نفر خودشونو به صف پسرای هم دوره خودشون رسوندن. فقط سه روز نبودن و چیز خاصیو از دست نداده بودن.

فرمانده حالت قدم برداشتن و بالا آوردن پا رو نشونشون میداد و با جدیت و دقت بهشون توضیح میداد.
یه سرباز رو کشید جلو و ازش خواست انجام بده.
قبل از اینکه سرباز پاشو تکون بده یه ضربه به پشت کمرش خورد و فریاد بلند فرمانده که بهش گوشزد کرد نباید انقدر عادی بایسته.
پسر ها همگش همزمان ایستادن و حالات مختلف رو امتحان میکردن و تلاش میکردن خیلی سریع یاد بگیرن.

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Where stories live. Discover now