𝁵12𝁵

988 163 23
                                    

-خیلی تلاش کردم جلوی خودمو بگیرم یول ولی خودت و این اشکای فاکیت نمیذارین کینکای لعنتی من خفه بمونن... امشب نمیتونم جلوی خودمو بگیرم... قراره چیزای بیشتریو تجربه کنی هانی.

وزنشو از روش برداشت و رفت سمت دیکش.
یول ترسیده و هیجانزده سریع با چشمهاش کارهاشو دنبال کرد. لوئی از پایین بین پاهاش نگاهش کرد و زبونشو درآورد همه کام روی دیکشو لیس زد.

یول لبهای پفکیشو باز کرد و نفس نفس زد.
لوئی نیشخند زد و از روش بلند شد، پاهاشو گرفت و تو یه حرکت چرخونش.
صورت یول فرو رفت تو بالشش.
سرشو آورد بالا و اومد با تعجب از لو بپرسه داره چیکار میکنه که انگشتهای بزرگ و کشیده لو روی باسنش نشست.

در لحظه خون تو بدنش فواره زد به سمت صورتش و خشک شد، صورتشو تو بالش فرو کرد و هیچی نگفت.

لوئی دو طرف باسنشو نوازش کرد و انگشتهاشو به همه جا کشید.
کمرشو گرفت آورد بالا و یکاری کرد یول رو زانوهاش بمونه و باسنش بالا بیاد.
انگشت شصتشو کشید رو سوراخی که یول اصلا فکرشم نمیکرد تا اینجا میشه پیش رفت و بعد نوازشش صورتشو برد جلو زبونشو کشید روش.

یول انگار رعد و برق بهش خورد، لرزید... درست وقتی که صورت لوئی وسط باسنش فرو بود لرزید و اتفاقی بیشتر به زبون لوئی چسبید.

بالشو گاز گرفت، چشمهاش باز بود و سیاهی داخل حفره بالشو میدید فقط.

لوئی رون هاشو محکم گرفت و دوباره لیسش زد.
چشمهای یول محکم به هم فشرده شدن و دستاش یخ کرد.
وقتی لوئی دوباره و دوباره لیسش زد شکمش لرزید و انگشتهای پاش جمع شد.

لوئی لبهاشو مزه مزه کرد و خوب نگاهش کرد، اینبار خم شد و اون حفره تنگ و خیس رو مکید.

یول سرشو از بالش در آورد و بلند نفس گرفت، انگار سرش مدتها بود زیر آب بود. لوئی تشنه تر شده بود مکیدن کمش بود دندونهاشو کشید بهش.
یول یجوری میلرزید و لبهاش باز مونده بود انگار داشت خفه میشد، نمیتونست نفس بکشه... هوا نبود.

لوئی ولش کرد، سوراخش ورم کرده بود، دستشو برد جلو و جلوی دهن یول رو گرفت و همزمان زبونشو فرو کرد تو.

یول بلند و عمیق ناله کرد، دست بزرگ لو دهنشو گرفته بود صداش در نیاد.
بالشو تو بغلش کشید و با همه قدرتش فشار داد و باعث شد دور زبون لو تنگ تر شه.

لوئی زبونشو در آورد و یبار دیگه لیسش زد مکید و گازش گرفت و اینبار دوباره بی هوا زبونشو کرد تو.
یول میخواست دیوونه شه. انگشتهای پاهاشو جمع کرده بود و میخواست بمیره.
نفس نفس میزد و به زور بازدمش از دهنش به دست لوئی فشار میاورد بیرون بره.

لوئی دهنشو ول کرد و گلوشو گرفت.
نه اونقدر شل نه اونقدر سفت که دردش بگیره، یه حس خفگی کم و عجیب که باعث شد کبود شه و حس کنه مغزش داره منفجر میشه. رو دستهاش بلند شد و سرش به خاطر فشار دست لو رو گلوش به عقب کشیده میشد.

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Where stories live. Discover now