𝁵49𝁵

587 141 21
                                    

مچ دست یول رو محکم گرفته بود، انگار اون بود که دزد گرفته بود نه یول.
کشون کشون میکشوندش خونه.
×کجا فرار میکنی؟ فکر کردی هنوز تو سربازیم امادگی این همه دویدن داریم؟ نفسم در نمیاد.

رسیدن جلو در خونه.
خم شد نایلون خریدای یول رو برداشت.
کسی نبرده بودشون.
چون فقط تا سر کوچه دور شده بودن و بکهیون گیرش انداخته بود. بکهیون همیشه ورزش میکرد و اون همه عضله و ماهیچه معلومه که یول در مقابلش شانسی نداشت.

یول با سر پایین درو باز کرد و رفتن تو.
یه سگ سیاه بزرگ دوید سمتش و غرش کرد.
بکهیون عصبی برگشت و دوبرابر سرش نعره زد.
سگ زوزه کشید و دوید تو حیاط گم شد.
یول لبخندشو خورد.

بکهیون هنوز غر میزد.
×نفسم میسوزه... مزه آهن اومده تو دهنم یه لیوان آب بده بهم.

وارد خونه شدن و یول رو بالاخره ول کرد.
یول برای بکهیون آب اورد و بکهیون بعد خوردنش رو مبل خودشو انداخت.
×اینو کی خریدی... چه نرمه.

یول کماکان جوابشو نمیداد.
×عا عا عا... صدام صافه؟ حس میکنم گلوم میسوزه انگار ۴ ساعت ساک زدم تهشم طرف جیش کرده تو گلوم. اون زباله دیک ملخی اخرین بار نزدیک بود همینکارو بکنه.

بکهیون حرصی گفت و یول ابروهاش پرید بالا.
بکهیون شونه بالا انداخت.
×آره خب پارتنر دارم.

یول سر تکون داد. توش آشپزخونه درحال آماده کردن چیزی بود... بالاخره به حرف اومد.
+خوبه که تنها نیستی.

بکهیون قیافشو جمع کرد. دستمال کاغذی که عرقشو باهاش خشک کرده بود انداخت رو میز.
×نکبت...

روشو کرد اونور اداشو در اورد.
×خوبه که تنها نیستی... لعنتی ددی... خفه شو بابا... گرین فلگ مظلومِ با فهم و شعور.

یول لبخند زد. دلش تنگ شده بود برای اخلاق تخمی بکهیون.
قلبش احساس گرما میکرد و همزمان درد داشت...

بکهیون با هیجان و عصبانیت بلند گفت:
×الان باید گلوی منو بگیری بگی تو گوه میخوری که از پارتنر جلوم حرف میزنی من تو و اون پارتنر حرومزادتو باهم میگام. بعدم بهم تجاوز کنی.

شونه بالا انداخت.
×ولی کصخلی... پس بمیر از حسادت...

به لوئی تکست داد صداتو کلفت کن. بعد بهش زنگ زد صداشو رو اسپیکر گذاشت.
همینکه تماس وصل شد سریع گفت.
×عشقم بریز تو حلقم... مثل سگ دلم برا دیکت تنگ شده همین الان بیا پارم کن.

با گوشه چشم و ادا به یول نگاه کرد.

صدای گرفته لوئی از ته چاه اومد.
-من تو جلسم چی کص میگی.

و قطع کرد.
بکهیون گلوشو صاف کرد.
یول خندید... سرشو انداخت پایین و شونه‌هاش لرزید.
سرشو انداخت عقب و قهقه خندید... خیلی بلند. انگار سالها لبهاش حسرت شادیو کشیده بود.

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang