𝁵02𝁵

1K 253 160
                                    

تقریبا به اندازه زمانی که تو ۱۳ سالگیش نزدیک بود سکسش با مدیر مدرسش لو بره استرس کشید.
حتی همون موقع هم که آقای بروس مدیر ۴۴ ساله رو داشت لبه میز با ضربات کمرش به لرزه در میاورد و یهو در اتاق مدیر باز شد ولی فرد پشت در تلفنش زنگ خورد و دوباره درو بست رفت هم کمتر ترس رو تجربه کرده بود.

برادر بزرگترش به طرز دیوانه واری خنگ و پر دردسر بود و لوئی نمیتونست تصور کنه اگه این فرد با این مقدار هوش اجتماعی میرفت سربازی قرار بود چه بلایی سرش بیاد.

یول با کاستوم مرد عنکبوتی و چمدون جدید و درست کادوهاش، سرش گرم شده بود و وسط پذیرایی هر دو ثانیه سر تک تکشون سروصدا میکرد.

مادرش لباس شب سرخ رنگی که یکی از بیشمار هدایایی بود که پسرش آورده رو پوشید و جلوی آینه قدی برای خودش میچرخید و عشوه میومد.

و... پدرش.... داشت دم روباهیو با چشمهای براق و نیشخند برانداز میکرد و هی زیر چشمی با نگاه نامناسبی همسرش رو میپایید.

لوئی به پارتنر سابقش تکست داد.
-دلم برای خونه تنگ شده.

چند دقیقه ای بود که داشت با پسر سیاه پوست و زیبایی که دوست پسر سابقش بود چت میکرد.

کمی طول کشید و بعد یه عکس اومد با کپشن " منم دلم برات تنگ شده".
عکس رو که باز کرد، بدن آشنا و برهنه اکسش رو دید که یه ویبراتور رو کرده بود تو خودش و یه بات پلاگ نگین دار هم گوشه لپش بود.

در لحظه یه حسی مثل عبور جریان برق رو حس کرد و کاملا بیچارگی بهش چیره شد.

همه خاطرات سکس های پر حرارتش با این پسر یادش اومد و همینطور تمام وقتهایی که همین بات پلاگ رو مثل پستونک تو دهنش نگه میداشت تا لوئی سوراخشو براش آماده کنه.
و بعد بات پلاگ رو از دهنش در میاورد و فرو میکرد تو سوراخش و خودش باکسر و شلوار جذب پسر شکلاتیو تو پاش میکشید بالا، زیپ و کمربند شلوارش رو میبست و رو لباش زمزمه میکرد.
-پسر خوبی باش و خوب درس بخون.

و مجبورش میکرد کل روز تو دانشگاه با همون پلاگ مخفی بچرخه و ساعتها رو صندلی سر کلاسهاش بشینه تا وقتی برگردن خونه شبیه یه گربه تو هیت براش ناله کنه.

و حالا چی؟
پدرش شبیه یه سگ تو رات برای مادرش خواب دیده بود و برادرش هنوز با شورت مرد عنکبوتی نشسته بود وسط خونه.
و خودش اینجا داشت پشت سرهم کافئین میخورد و وانمود میکرد "اتفاقی نیفتاده من خوبم خوبم خیلی خوبم".

داشت به فرار کردن از این خونه فکر میکرد که یه ویدیو براش اومد.
اکسش یه دیلدو سبز فسفریو چسبونده بود به دیوار حمام و داشت داگی کارشو راه مینداخت.
محکم زد به پیشونیش.
صبرش برای کارما جوک بود.

                              𝁵𐇵𝁵

-خستم کردی انقدر بی خاصیتی، پای گلدون خالی یک ماه میریدم الان از عنام بوته هندونه و خیار به عمل اومده بود میوه‌اشو میخوردیم. سگ سالته خرجتو میدم هنوز بی خاصیتی.

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Donde viven las historias. Descúbrelo ahora