𝁵47𝁵

544 132 10
                                    

×اوایلش که آره خیلی سخت بود. خوب یادم نمیاد ولی فکر میکردم دو برابر قلبم شکسته.

خندید و از نوشیدنیش خورد.
×راستشو بخوای اصلا برای این حجم از غم آماده نبودم.

=دیگه برنگشت؟ من اصلا خبر نداشتم... تو یهو غیبت زد و بعدم نتونستم پیداتون کنم. باباتم جوابمو نمیداد.

بکهیون سر تکون داد.
×تمام این تقریبا ۲ سال رو هیچ خبری ازش نداشتیم. بابام یکاری کرد سربازی هرکدوم یه شهر جدا بیفتیم.

سهون باورش نمیشد این همه بگاییو.
=وای *یرم توش.

×آره مال منم.

=پسر چقدر بگا.

×آره افتضاح، البته خوبی یه رابطه تریسام این بود که وقتی یول رفت لوئی هنوز بود. اون برای من تلاش میکرد من برای اون.

لبخند زد و یه نفس عمیق کشید.
×تو یه رابطه دو نفره اگه ترکت کنه تمام قلبت اسیب میبینه ولی تو رابطه ما نصف قلبم هنوز بود.

=الان چی؟

بکهیون ذوق کرد.
×پیداش کردم، هرچند هنوز اونجوری نه. فقط میدونم خونه پدریشه.

=کات کردین یعنی؟

بکهیون آه کشید.
×بدون یول نمیتونم با لوئی باشم تلاشمو میکنم براش.

=لوئی کجاست؟

×بعد سربازی یه چند بار همو دیدیم و بعد برگشت آمریکا.

=چی کشیدی تو پسر.... خونه چی؟ اوضاع خونه چطوره؟

بکهیون شونه بالا انداخت.
×ردیفه، از سربازی برگشتم یه کاری جور کردم و خونه گرفتم.

سهون دستشو گرفت.
=اوضاع خیلی سخت گذشت متاسفم نبودم ولی الان هر کمکی بخوای هستم.

سهون دیگه از هیچی حرف نزد که دو ساله با جونگین تو رابطه‌ان. سربازی پیش هم بودن. معلوم شد جونگین ۴ ماه جلوتر از سهون بود و خیلی زودتر مرخص شد.
اینکه وقتی اومد بیرون فهمید جونگین نویسنده کتاب معروف مورد علاقشه و از یه خانواده خیلی پولدار بود.
از افسردگی زیاد اومد ارتش چیزی غیر زندگی بی نقصشو پیدا کنه و با سهون اشنا شد.
افسردگیش درمان شد و تو ۴ ماهی که سهون نبود کتاب پر فروش جدیدش رو تکمیل کرد.

سهون حالا ۳ ماه بود که داشت با جونگین زندگی میکرد و فکرشم نمیکرد دوست صمیمیش این همه مشکلاتو از سر گذرونده باشه.

از همدیگه که جدا شدن بکهیون مستقیم رفت خونه.
عصر باید میرفت سرکارش.
صندوقدار و اچار فرانسه یه فروشگاه بود.

و آخر شبها اتاق کوچیکی که ۱۰ متر بیشتر نبود منتظرش بود.
هرچند بکهیون باهاش مشکلی نداشت.

دوش گرفت و فرصت لباس پوشیدن نکرده لوئی باهاش تماس گرفت. درست ساعت یک مثل هر روز.
با ذوق دوید جلوی آینه و موهاشو مرتب کرد.
میترسید قطع کنه با عجله جواب داد.
-چرا نفس نفس میزنی؟

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Where stories live. Discover now