𝁵44𝁵

779 130 15
                                    

چند بار در زد. بکهیون نفسشو حبس کرد و چشمهاش از فشاری که تحمل میکرد اشکی شده بود.

=معلوم نیست کجا مرده. اتاقش انقدر کثیفه هممون بریم اون تو هممون با هم گم میشیم، یعنی سرتو بکنی تو چاه فاضلابی که همینجور قل قل میجوشه هنوز تمیزتر از اتاق بکهیونه.

صداش ذره ذره دور شد و بکهیون بالاخره تونست نفسشو بده بیرون.

یول بلند شد.
+به نظرم بهتره بریم.

بکهیون با چشمای به خون نشسته برگشت نگاهش کرد.
×داری کص میگی.

یول خندید.
+بریم عزیزم زشته تو خونه خودت که نمیشه فتحت کنم.

بکهیون بلند شد شلوارشو کشید بالا.
×فتحم کنی؟ بیا دیکمو فتح کن بابا.

یول خندید.
+بیا لو رو تنبیهش کنیم.

آره... بکهیون اینو بود... اینوووو هسسسست.
حتی با اینکه پارچه شلوار چسبیده به کونش یکم نامحسوس میلرزید.

پیرهنشو سریع کرد تو شلوارش زیپو بست کراواتشو درست کرد و لوئیو بلند کرد.
×پاشو بریم بگامت.

دستها و چشمهاشو باز کرد و فرصت بستن و مرتب کردن کراوتشو بهش نداد همونجوری کراواتشو دور گردنش شل بست با یقه باز کشوندنش بیرون.

آقای بیون مست بود و نفهمید بکهیون با یه سیگار گوشه لبش و کون لرزون داره میره بیرون.
نشستن تو ماشین و تازه بکهیون فهمید قضیه چیه.
ساعد دست یول رو چنگ زد.

×فاک این چیه توم.

لوئی خندید.
لوئی این روزا بیشتر میخندید.
حتی همه روزای اون دوماهی که دوباره مثل دو هفته قبلش بکهیون و یولی تو زندگیش نبود و تنها بود هنوزم وقتی بهشون فکر میکرد گوشه چشماش میخندید.

پسر سرد و اخمو و جدی قبل این سفر انگار هیچ وقت وجود نداشت.

بکهیون برگشت سمتش گوشیشو پرت کرد لوئی تو هوا گرفتش و با خنده درد سینه‌اشو که یکم گوشی بهش برخورد کرد ماساژ داد.

×نخند حرومزاده، فاک این چه کصشریه درش بیارین.

یول رانندگیشو میکرد و اهمیتی به سروصداهای دوست پسرش نمیداد.
شاید دوست پسرش زیادی پیر بود برای این مسخره بازیا.

دستشو گرفت و اورد رو پای خودش گذاشت نوازشش کرد.
لوئی نگاهشون کرد و تو دلش ضعف کرد براشون.
برخلاف احساسش با لحن خیلی جدی‌ای گفت:
-شاید باید فورسام میزدیم... من تنها موندم.

یول از اینه وسط نگاهش کرد.
+من نمیتونم تورو با کسی تقسیم کنم.

-همین الانشم کردی.

×پارک لو ئی.

-جانم عزیزم؟

×خفه شو.

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Where stories live. Discover now