خاموشی رو زده بودن.
لوئی به جفتشون نگاه کرد، خیلی عادی بودن.
بکهیون مثل هر شب داشت قبل خواب جوراب میپوشید.
×فردا ۴ بیدارتون میکننا.یول رو تخت خودش داشت جا به جا میشد و پتوش رو مرتب میکرد.
+اینجوری بد نیست هیونگ؟ هم باید مثل بقیه تمرین کنیم هم از سربازیمون حساب نشه؟بکهیون جوراب بعدیشو پوشید:
×تصور کن ۲ هفته سربازیتو گفتن بیشتر میکنیم ولی به جاش، جای خواب، غذای خوب و حمام و اتاق شخصی کنار دونسنگت بهت میدیم.یول سریع گرفت منظورشو:
+عالیه، منکه انتخاب میکنم. خصوصا اوایلشه و بهتر عادت میکنم به محیط.لوئی از زیر پتوش نگاهشون میکرد، هرکی رو تخت خودشه!
همش وعده وعید الکی...
همش لب و دهن.×بعد دیدی اون پسره هیچی بارش نبود ولی چجوری تونست بدوعه؟
+خیلی باید جدی بگیرم، میترسم عقب بیفتم از بقیه.
لوئی پشتشو کرد، حوصله گوش دادن به حرفاشونو نداشت.
چرت و پرت میگفتن.
کمی بعد حرفهای پسرا تموم شد و اتاق تو سکوت فرو رفت.درست وقتی لوئی میخواست به خواب بره تختش تکون خورد و یه جسم گنده هم اندازه خودش اومد جلو و خودشو جا داد تو بغلش.
به چشمای سیاه یول نگاه کرد.
انقدر برق میزد که میتونست تو تاریکی اتاق هم همه چیو برای لوئی روشن کنه.لوئی بهش لبخند زد.
-چرا تو تختت نیستی عزیزم.یول آروم ازش پرسید.
+میخوای بکنیم لو؟موهای تن لو سیخ شد، چشمهاشو بست.
-فاک... این چیزارو انقدر راحت نگو عوضی.یول سرشو جلو برد و لباشو مماس لبهای لوئی گذاشت، دستشو گرفت:
+نمیخوای؟لوئی آب دهنشو با سروصدا فرو داد تو سرش تابلوی "فاک" با رنگ قرمز داد زده میشد. سرشو تکون داد.
یول ناله کرد و دست لو رو گذاشت رو دیک خودش:
+پس انجامش بده.چشمهای لوئی در لحظه درشت شد و سریع پتورو زد بالا پایینو سعی کرد تو تاریکی ببینه.
-تو لختی؟ لعنت بهت...یول کنار گوشش دوباره ناله کرد و لوئی هم کم آورد آه کشید:
-ای وای... هیونگ تو منو میکشی.یول رو سریع به پشت خوابوند و بدنشو کشید روش، گردنشو شروع کرد بوسیدن، یول دستشو رو سر لوئی گذاشت و سرشو بالا گرفت صورت لو تو گردنش جا بشه.
لوئی پایین تر رفت و بیتاب نیپلشو کشید تو دهنش.
شکم و کمرشو گرفت و بوسه هاشو پایینتر برد.
شکمشو با لبهاش لمس کرد.
یول عضلات شکمش مثل ژله از تحریک شدن لرزیدن.
هردو پاش کامل باز بود و لو وسط پاهاش پایینتر میرفت.بلند شد و یول رو یه پاشو چرخوند سمت مخالف گذاشت و باعث شد تو حالت به پهلو خوابیدن کامل باسنش بیاد بالا.
یول از اینکه دیکش از لبهای لوئی هیچی نسیبش نشد غر زد.

YOU ARE READING
𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵
Fanfiction࿑𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞𝁺𝐶ℎ𝑎𝑛𝑏𝑎𝑒𝑘, 𝐶ℎ𝑎𝑛𝑙𝑜𝑒𝑦, 𝑆𝑒𝑘𝑎𝑖 ࿑𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞𝁺 𝑇ℎ𝑟𝑒𝑒𝑠𝑜𝑚𝑒, 𝑆𝑚𝑢𝑡, 𝑅𝑜𝑚𝑎𝑛𝑐𝑒, 𝐶𝑜𝑚𝑒𝑑𝑦, 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 لوئی برادر کوچکتر یول، برای سالهای زیادی دور از خونه و به تنهایی زندگی میکرد. و درست وقتی زندگیش رو به ای...