بکهیون اولین نفر صبح بیدار شد، پسرها حتی نمیخواستن وانمود کنن چیزی نشده و هردوشون رو تخت یول خواب بودن.
بکهیون نمیدونست باید چجوری قضیه رو جمع کنه و هضمش کنه برای خودش.مگه اینا برادر نبودن؟
این سوال داشت مغزشو منفجر میکرد.
یه دوش گرفت که صداش اصلا مزاحم خواب پسرا نشد.
دیدن تیشرت ها و باکسر های شسته شده جدید یکم بیشتر باعث میشد دل و رودهاش به هم بپیچه.از حموم که بیرون اومد شروع کرد به ورزش کردن.
انقدر پشت سرهم تو سکوت شنا رفت و ورزش کرد تا وقتی که در سلول باز شد و یه سرباز کلی خوراکی آورد داخل گذاشت.
پدرش از پشت سر نگاهش کرد چطور غرق عرق کف زمین داشت با یک دست شنا میرفت.بلند شد و جلو رفت.
سرباز رفت سراغ یه سلول دیگه تو حدود ۴۰ متر دورتر.
بکهیون رفت از سلول بیرون، پدرش یه آبمیوه گرفت سمتش.
هردو به دیوار تکیه دادن.
بکهیون مشغول باز کردن آبمیوه کوچیکش شد.--چیکار میکنی این روزا.
×با شغالا میخوابم.
آقای بیون برگشت با چشای گرد نگاهش کرد، بکهیون اهمیتی نداد و با امیوهاش مشغول بود.
×خودت گفتی از خونه بیرونم میکنی برم با شغالا بخوابم آدم شم.جو سنگینی بود.
--سربازی برات لازم بود.×هوم.
--این سختگیری برات لازم بود بکهیون.
×کل عمر ۴ صبح بیدار شدن برام لازم بود، کل عمر ورزش سنگین کردن برام لازم بود، کتک خوردن بخاطر اینکه به نقاشی بیشتر از اسلحه علاقه داشتم برام لازم بود، تحقیر کردنم تو مدرسه و سیلی خوردنم جلوی همه بچه ها به خاطر اینکه یکی بهم قلدری کرده و من نزدمش برام لازم بود، میدونم همشون برام لازم بود.
--نمیخواستم پسر ضعیفی بزرگ شی بکهیون.
×باشه ولی محبت هم لازم بود، دوست داشتنمم لازم بود، وقتی مدال نقره کیک بوکسینگ نوجوانان در سطح استانی رو گرفتمم افتخار کردن بهم لازم بود ولی تو سرتو تکون دادی بهم گفتی بی عرضه و از سالن رفتی بیرون. اونی که چهارم شده بود یادمه خانوادش بهش گل دادن و همشون از خوشحالی گریه میکردن... آقای بیون... پدری کردنم لازم بود.
--چند سال دیگه وقتی ازدواج کردی و شوهر محکمی بودی و زنت میتونست بهت تکیه کنه ازم تشکر میکنی.
×شاید زن من با عصبی بودنا و تشر زدنا و ۴ صبح بیدار کردن خانوادم نتونه کنارم شاد باشه، شاید زن من وقتی صبح رو یه کاغذ براش یه استیکر نقاشی کنم بچسبونم به فلاسک چایی که براش اماده کردم بیشتر خوشحال شه.
--زندگی بالا و پایینای زیادی داره بچه، اینارو الان نمیفهمی.
ابمیوهاش تموم شد.
×حداقلش بهم یاد دادی نگاه کنم تو چجوری همینجوری هیچوقت نباشم... میرم تو... اگه تونستی اندازه یه روزم شده بذار برم پیش سهون.

YOU ARE READING
𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵
Fanfiction࿑𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞𝁺𝐶ℎ𝑎𝑛𝑏𝑎𝑒𝑘, 𝐶ℎ𝑎𝑛𝑙𝑜𝑒𝑦, 𝑆𝑒𝑘𝑎𝑖 ࿑𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞𝁺 𝑇ℎ𝑟𝑒𝑒𝑠𝑜𝑚𝑒, 𝑆𝑚𝑢𝑡, 𝑅𝑜𝑚𝑎𝑛𝑐𝑒, 𝐶𝑜𝑚𝑒𝑑𝑦, 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 لوئی برادر کوچکتر یول، برای سالهای زیادی دور از خونه و به تنهایی زندگی میکرد. و درست وقتی زندگیش رو به ای...