لوئی آرومتر که شد صورتشو شست و دماغشو گرفت:
-فین کن.بکهیون به حرفش گوش داد و لوئی لبخند زد بهش.
-آفرین پسر خوب.بکهیون با دیدن اون لبخند یهو گوشاش سرخ شد و سرشو انداخت پایین ولی با دیدن اون برجستگی زیر باکسر خیس لوئی دوباره دلش خواست بالا بیاره و سریع نگاهشو چرخوند.
لوئی کمرشو گرفت.
-خوبی؟سر تکون داد.
-حالت تهوع نداری؟بکهیون آروم گفت:
×دل دردم.-خوب میشه.
شیر آب رو بست و از حوله های خشک شده یکی انداخت رو سر بکهیون و یکی خودش برداشت.
درو باز کرد رفت بیرون، بکهیونم همراه خودش کشید.
کمی بعد یول داشت تیشرت بکهیونو تنش میکرد و بعد با حوله موهای کوتاه دوسه سانتیشو خشک میکرد.بکهیون فکرشم نمیکرد پسرهای پارک اینجوری کمکش کنن و اینجوری لوس بشه.
اون پسری بود که هیچ وقت اجازه نمیداد کسی ضعیف ببینش، حتی وقتی جراحی پلاستیک کرده بود و از درد داشت میمرد کارهاشو خودش میکرد و با همون چهره بانداژ شده میگفت همه چی خوبه و مشکلی نداره.
این اولین بار بود مرکز توجه بود، اولش معذب بود واقعا و دلش میخواست تموم شه ولی الان یکم... داشت تو دلش میگفت بد نیست.
لوئی بلند و غارنشینی طور خمیازه کشید.
-فاک دوش آخر شب خیلی خوبه، بدنم قشنگ ریکاوری شده و میتونم راحت بخوابم.یول خندید بهش:
+کیوت.موهای بکهیونو کارشو تموم کرد و گونه هیونگشو بوسید.
+هنوز دلت درد میکنه؟بکهیون یه چشمشو به خاطر بوسه بست و بعد سر تکون داد.
لوئی یه آبمیوه گرفت سمتش:
-اینجوری بخوابی سردرد میشی.لوئی یه پتو کف زمین پهن کرد و بالشتشو انداخت روش و دراز کشید. یول سریع استقبال کرد و دوتا بالشت دیگه انداخت و بکهیونو کشید پایین.
×دارین چه غلطی میکنین؟
یول بکهیونو وسط گذاشت و هرسه خوابیدن.
+وقتی بچه بودیم میرفتم خونه لوئی تختش کوچیک بود شب اینجوری میخوابیدیم.×میرفتی خونه لوئی؟
لو پتو رو همشون انداخت و خوراکی آورد بخورن.
انگار یه چیز عادی بود ولی بکهیون همه مغزش پر از علامت سوال بود.یول تکیه داد به بالشت و دیوار.
+من و لوئی پسرعموی همیم.بکهیون از جا پرید.
×وات د فاک.لوئی ابرو بالا انداخت:
-قلبم شکست این ریکشن حتی بدتر از وقتی بود که بوسهامونو دیدی.بکهیون با تعجب به جفتشون نگاه کرد.
×یعنی چی؟یول تلاش میکرد نرمال حرف بزنه.
×لو ۳ ماه بعد من بدنیا اومد، جفتمون هم به پدربزگمون رفتیم... از بچگی هم خیلی باهم سازگار بودیم یجوری که همه بهمون میگفتن دوقلوییم. انقدر همه جا باهم بودیم دیگه همه دوستهامون هم فکر میکردن برادریم.

YOU ARE READING
𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵
Fanfiction࿑𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞𝁺𝐶ℎ𝑎𝑛𝑏𝑎𝑒𝑘, 𝐶ℎ𝑎𝑛𝑙𝑜𝑒𝑦, 𝑆𝑒𝑘𝑎𝑖 ࿑𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞𝁺 𝑇ℎ𝑟𝑒𝑒𝑠𝑜𝑚𝑒, 𝑆𝑚𝑢𝑡, 𝑅𝑜𝑚𝑎𝑛𝑐𝑒, 𝐶𝑜𝑚𝑒𝑑𝑦, 𝐹𝑙𝑢𝑓𝑓 لوئی برادر کوچکتر یول، برای سالهای زیادی دور از خونه و به تنهایی زندگی میکرد. و درست وقتی زندگیش رو به ای...