𝁵35𝁵

811 140 14
                                    

×اونا دارن سکس میکنن چرا نمیفهمی بعد من بدبخت سالم اینجا تنهام چرررررا؟ چون سالمم و خطا نکردم که بیفتم بازداشتگاه.

بکهیون گوله گوله اشک میریخت و خودشو ول کرده بود تو بغل سهون.
سهون فکر میکرد از وقتی اومدم سربازی سلیطه مود بکهیون تموم شده و دیگه قرار نیست اور ری‌اکت هاشو برای همه چیز ببینه ولی اشتباه میکرد.

بکهیون همینکه از دوست پسراش جدا شد دوباره برگشت به تنظیمات کارخانه.

×پاشو میخوام بزنمتتتت توروخدا فقط یه لگد بهت بزنم هونا...  بذار بزنمت...

سهون کمرشو گرفت تکون نخورده و بکهیون دستو پا زد آزاد شه بتونه لگد بزنه.

آقای بیون اومد سراغش.
=چیه انقدر داری زار میزنی؟ همیشه با همه کارات ابرومو ببر... اومدن میگن پسرت محوطه رو گذاشته رو سرش انقدر گریه کرد. چته الان؟

بکهیون یبار دیگه زار زد.
×بابا قسم میخورم تو خیلی کصکشی.

آقای بیون آه کشید.
=از پنج سالگیت که اینو تو مهدکودک یاد گرفتی هر روز بهم گفتیش بکهیون مشکل اصلیت چیه اونو بگو.

بکهیون خودشو شل انداخت تو بغل سهون.
×لوئی و یول افتادن بازداشتگاه بدون من، تنها تنها... وا مصیبتا...

پاشد سرپا.
×میرم خودکشی میکنم اصلا... ای ابرها بر من ببارید.

سهون دستشو گرفت.
^کجا داری میری تو.

×ولم کن من دیگه دلیل برای زندگی ندارم.
یهو رو پاهاش نشست و سرشو تو زانوها و حلقه دستاش قایم کرد و دوباره با صدای بلند زد زیر گریه.

لوئی و یول از دور اون گلوله مچاله لرزون و پر سروصدا رو زمین رو دیدن و سریع تونستن تشحیص بدن صاحب اون بدن خوش تراش کیه.

+خدای من هیونگه؟

لوئی حس کرد یه چیزی تو قلبش افتاد پایین. شروع کرد دویدن.
همراه یول سریع خودشونو رسوندن بهش.
لوئی بی اهمیت به آقای بیون سریع نشست کنارش و بغلش کرد.
-خدای من بکهیون خوبی؟

بکهیون سرشو اورد بالا، آب دماغش و اشکاش یکی شده بود، قیافش زشت شده بود و چشمهاش باز نمیشد.
×لوووئیییی.

لوئی با ترس بدنشو چک کرد.
-ببینمت کجات اسیب دیده، کی اذیتت کرده؟ کتکت زدن؟ سرت داد زدن؟ بابات اذیتت کرد؟ حرف بزن بکهیون.

یول چشماش اشکی شد و لبای کیوتش برگشت.
+هیووونگ... کی تونست تورو وقتی انقد کوچولو و قشنگی اذیتت کنه آخه.

سهون پاشد بازوی اقای بیونو گرفت.
^بیاین بریم... ولش کن محلشون نده عمو، جوونای امروزی همشون کصخلن.

دستشو گرفت کشید برد.
بکهیون با چشمای بسته و عر گفت.
×شما بدون من تنها تنها رفتین.

لوئی نگاش کرد و بالاخره خنده‌اش گرفت.
چرا انقد خنگ بود؟

𐇵 ℙ𝕚𝕠ℙ𝕚𝕠 𐇵Место, где живут истории. Откройте их для себя