____ شک و تردید____
شبی طوفانی ...
تن هایی که در آتش عشق و شهوت بهم پیچید و لذتی که تا عمق جان و روح هردوشونو در برگرفت!#هشدار _اسمات 😈
ییبو لباسو به پوست داغ گردن خوش تراش جان رسوند و در خالیکه با انگشتای بلندش پایینتر میرفت و همه جای تنشو لمس میکرد ،با مکیدن اون پوست داغ صدای ناله ی بلندشو درآورد ...
.
و جان درحالیکه دستاشو توی موهای ییبو فرو برده و اونا رو چنگ زده بود، تنشو به هجوم دیوانه وار اون پسر سپرد و زیر تمام اون لمسها و بوسه های داغ بشدت نفس نفس زد و ناله کرد!
ییبو با بوسه های مداومش و با حرکات تند و پرشتاب دستاش تمام لباسای جان رو از تنش بیرون کشید ، بعد برای چند لحظه خودشو عقب کشید و درحالیکه با حرکاتی آروم دکمه های پیراهنشو باز میکرد ،خیره به اون تندیس زیبا لب زد:
تو.... بینظیری شیائو جان!و جان با نگاهی لرزان جواب داد:
زود باش!ییبو نیشخند بزرگی زد و پیراهنشو بسرعت از تنش بیرون کشید و روی لباسای کنار تختخواب انداخت و درحالیکه کنارش دراز میکشید ،به آرامی کنار گوشش لب زد:
امشب نمیخوام باهات بخوابم ...
حالت خیلی خوب نیست...و دربرابر غرغر عصبانی جان ، دستشو بلافاصله بین روناش برد و با گرفتن عضو تحریک شده ی بیقرارش با خنده ادامه داد:
اما قرار نیست همینجوری ولت کنم ،کارای زیادی هست که میتونم و میخوام باهات بکنم ...و جان که از این لمس یهویی شوکه شده بود، آه بلندی کشید و غرید:
لعنتتتتت!ییبو دوباره خندید و با حرکاتی ماهرانه به نوازش های تحریک برانگیز خودش ادامه داد...
و جان هم با پیچ و تابی بی پایان ، زیر اون نوازشها و لمسهای فوق العاده شروع به ناله کرد!
خیلی زود هر دو به طرف هم چرخیدند ، ییبو دیک داغ و دردناک خودشو به دیک نیمه خیس جان مالید و همزمان با اینکار لباشو به بازی گرفت و از صدای
ناله های بهشتیش با عمق روح و جانش لذت برد!و جان همونطوری که خواسته بود غرق در بوسه های مداوم و لذتی که بعد از مدتها تجربه میکرد، با صدای بلند در آغوشش ناله کرد و بارها و بارها برای داشتن لمسهای هرچه بیشتر بهش التماس کرد ...
خیلی زود گرمای شدیدی توی وجودش پیچید، بدنش بشدت لرزید، از لذت زیادی که تجربه میکرد، انگشتای بلند دستاها و پاهاشو جمع کرد و با ناله ی بلندی به اوج رسید و در آغوش ییبو کام شد!
و ییبو که از دیدن این صحنه غرق لذت شده بود، با صدایی گرفته کنار گوشش نالید:
آه....
شیائو جااااان...
YOU ARE READING
Forbidden love
FanfictionForbidden love تمام شده📗📕 جانِ ییبو، عزیزِدلِ من ! چرا .... چرا نمیخوای بمونی؟! چی کار کنم که بمونی ؟! و جان که دیگه تحمل نداشت، ناخواسته سرشو به شونه ی ییبو تکیه داد، به تن داغش تکیه کرد و به سختی لب زد: میخوام ... میخوام بمونم ... میخوام پیشت...