مامانش با شَک نگاهم میکنه.
چند تا سرفه میکنم و به در و دیوار نگاه میکنم تا چشمهاش و نبینم.
- مامان جان بشین!
ته به صندلی اشاره میکنه و مامانش رو صندلی میشینه.
میره و کنارش میشینه و باهم حرف میزنن.
نگاهم روی لب ته میشینه.
چطوری موقع حرف زدن میتونه لبش رو غنچه کنه؟
لبخندی میزنم و گردنش رو انالیز میکنم.
چطوری میتونه انقدر کشیده و قشنگ باشه؟
نفس عمیقی میکشم و به زمین خیره میشم.
چرا براش انقدر بی طاقتم؟
به ساعت نگاه میکنم و هوفی میکشم.
هنوز دو ساعت مونده تا بریم خونه.
حداقل تو خونه تنهاییم و کسی مزاحم بوسهمون نمیشه.
با وارد شدن مشتری جدید ایپدم و دستم میگیرم و سمتش میرم.
***
جلوی در کافه وایمیسیم.
لبخندی میزنم.
- خاله جون هرموقع خواستین بیاین. خوشحال میشیم.
میخنده و بغلم میکنه.
-حتماً عزیزم.
ته رو هم بغل میکنه و سمت تاکسی میره.
در تاکسی و باز میکنه و سمتمون برمیگرده.
ی لبخند خبیث میزنه.
- شب منتظرتونم.
لبخندم محو میشه و با بهت به اون که سوار تاکسی میشه و اَزَمون دور میشن نگاه میکنم.
سمت ته برمیگردم.
- چرا منتظرمونه؟
- بریم شام بخوریم.
بیخیال وارد کافه میشه و من با چهرهی زار به تصویر خودم داخل در شیشهای خیره میشم.
آخه چرا؟؟؟؟؟
من میخواستم با ته باشم.
ناراحت وارد کافه میشم و پشت پیشخون وایمیسم.
بی حوصله مشتریها رو راه میندازم و همش نگاهم روی ته و تک تک حرکاتش میگرده.
در و قفل میکنم و سوار ماشین میشم.
- میگم ته نظرت چیه امشب بریم خونهی خودمون؟
کمربندش رو میبنده.
- جیمین مامانم ی طوری بود. حس میکنم باور نکرده. آخه واقعا چرا وسط کافه یهو میچسبی بهم؟
هوفی میکشم و لبهای صورتی و قلبی شکلش و از نظر میگذرونم.
ماشین و روشن میکنم، حرکت میکنم و میگم: یعنی چی؟ چه ربطی داره به دعوت کردنمون برای شام؟
- چه بدونم؟! شاید میخواد رفتارامون و ببینه. مشکوک نباشا. مثل دو تا دوست.
چشم غرهای بهش میرم.
- میتونی موقع حرف زدنت لبات و غنچه نکنی تا منم مشکوک نباشم، مامانت بفهمه.
چشمهاش و گرد میکنه.
- چه ربطی داره؟
فرمون و میچرخونم و میدون رو دور میزنم.
- ربطش اینه که دوست ندارم یهو جلو مامانت و بابات لبات و قورت بدم.
- یااااااا.
به چهرهی قرمزش نگاه میکنم و نیشخندی میزنم.
چطوری سالها، بودن ته کنارم و نادیده گرفتم؟ چطوری حس بینمون و نفهمیدم؟
لبخندی میزنم.
بعد از گذشت حدود بیست دقیقه رو به روی خونهشون پارک میکنم.
با استرس دستهش و به هم میماله.
- جیمین یهو از دهنت در نره من و کیوتی میوتی صدا کنیا! بهمم نچسب! اصلا ی طوری وانمود کن انگار من و نمیشناسی.
قهقههای میزنم.
- احمقِ کیوتِ من، دارم میام خونتون بعد وانمود کنم تو رو نمیشناسم؟
لبخندی میزنه و لبش رو گاز میگیره.
متعجب از تغیر رفتار ناگهانیش میگم: چیه؟
- هیچی.
با شک نگاهش میکنم و از ماشین پیاده میشیم.
همونطور که زنگ و فشار میدم میگم: ته من و تو چندین ساله که باهم رفیقیم خب؟ چیزی نمیشه.
دستش رو تو دستم میگیرم و فشار میدم.
- اومدم.
دستش و از دستم بیرون میکشه و لبخند مضطربی بهم میزنه.
در باز میشه و پدرش میخنده.
- خوش اومدید بچهها.
لبخندی میزنیم و وارد میشیم.
مسیر حیاط تا خونه رو خوش و بش میکنیم.
وارد خونه میشیم و با دیدن مادر ته که با کفکیر وسط هال وایساده پشمامون میریزه.
آب دهنم و قورت میدم و ناخوداگاه از ته یکم فاصله میگیرم.
- س... لام خاله جان.
لبخندی میزنه که با اخم روی پیشونیش در تضاده.
- سلام پسرم. بشینید!
سرم رو تکون میدم و روی مبل میشینم.
ته مادرش و بغل میکنه و رو به روی من میشینه.
مادرش برامون شربت میاره و بعد رو مبل کناری من میشینه.
- عزیزم برو سر غذا نسوزه!
پدرش سرش رو تکون میده و وارد اشپزخونه میشه و یا به عبارتی میره دنبال نخود سیاه.
- خب پسرا! چه خبر؟
لبخندی میزنم.
- سلامتی درگیر کارای کافهایم دیگه.
لبخند ساختگی به من میزنه و روش و سمت ته برمیگردونه.
- کاراتون سنگینه نه؟
ته سرش و رو تکون میده.
- خب آره. خوبه که جدیداً مشتریهامون خیلی زیاد شده.
مادرش سرش و تکون میده.
- پسرا زیاد خودتون و خسته نکنین! یکمم وقت بزارید برای خودتون.
- برای خودمونم وقت میزاریم مامان!
- کو؟
متعحب ابروم و بالا میندازم.
- چی؟
دستش رو روی بازم میزاره.
- کو وقت میزارید برای خودتون؟ الان کدومتون دوست دختر دارید یا ازدواج کردید؟ دیگه باید به فکر قرار گذاشتن بیوفتید.
با کرک و پر ریخته شده به زن رو به روم نگاه میکنم.
- مامان چی میگی؟
- پسرم مگه غلطه؟ دارم بهتون میگم به فکر باشید! اتفاقاً ی دختر خوب سراغ دارم.
اخم میکنم.
- برای کی؟
- برای تو پسرم. دیگه وقتشه قرار بزاری جیمین! نظرت چیه؟
تا حالا شده تو موقعیتی گیر کنی که مامان دوست پسرت، جلوی دوست پسرت بهت پیشنهاد بده با دختری قرار بزاری و بشه دوست دخترت؟
خب طبیعتاً نه! ولی من الان دقیقا تو این موقعیت فوق شخمی قرار دارم و نمیدونم چیکار کنم وقتی ته با چشمهاش داره سوراخ سوراخم میکنه و مامانش چشمهاش و ریز کرده و منتظر جوابه.
- آم... خب...
- جیمین قرار نمیزاره مامان!
- وا چرا تهیونگ؟ دختره خیلی خوبه. به جیمینم میاد.
ته عصبی میخنده و به من نگاه میکنه.
- خب جیمینا! میشنوی؟ بهت میاد. چرا قرار نمیزاری؟
مامانش راضی از عکسالعمل ته سرش رو تکون میده.
- دقیقاً چرا قرار نمیزاری؟
آب دهنم و قورت میدم.
اینا چرا گیر دادن به من؟ عصبی تو جام تکون میخورم.
- من... دارم قرار میزارم.
ابروش رو بالا میندازه.
- واقعا؟ با کی؟ اسمش چیه؟
زیرچشمی به ته که مضطرب پاش رو تکون میده نگاه میکنم.
- خب... شما نمیشناسینش.
- خب اسمش چیه؟
اولین اسمی که به زبونم میاد و میگم: جاکیونگ.
مادرش لبخندی از رضایت میزنه.
- خب خوبه. پس نوبت تهیونگه.
____________________
مامان تهیونگ نمونه بارز یک مادر آسیاییه😂
چه گیری داده ها😂🤦🏼♀️
.
.
.
شاید انقدر گیر بده که ته مجبور شه با ی دختر قرار بزاره🌝😂
حالا از جیمین نگم دیگه...
ووت❤️🤍
کامنت😍
YOU ARE READING
We are just friends
Romance|کامل شده| ما فقط دوست بودیم. نمیدونم چیشد چطور چرا اما وقتی به خودم اومدم دیدم که دیوونهوار عاشقتم. « - دیگه چرا سیگار نمیکشی؟ - میدونی نیکوتین چیه؟ - توی سیگاره. - آره. همون لحظه ای که سیگار و میکشی نیکوتین باعث میشه آروم بشی. درسته ضرر داره اما...
