نفس عمیقی میکشم.
-اون شب و یادته؟ انداختیم بیرون! اون شب تا صب تو خیابونا بودم! وسط راهم ی بار خیابونی دیدم و رفتم نشستم رو صندلیش،انقد خوردم که نفهمیدم چیشد و گریه زاریِ زندگیم و کردم. هون هون اونجا بود با خواهرش داشتن جشن میگرفتن.هون هون تو پروندهای که داشت موفق شده بود و اومده بودن تا خوشحالی کنن اما مثل اینکه صدای گریه های من بیش از حد بلند بود و ارامش بقیه رو به هم زد. صاحب بار اومد و گفت از اونجا برم چون مشتریاش و دارم میپرونم منم حساب کردم و از چادر بار زدم بیرون،نشستم لبه جدول و به گریه کردنم ادامه دادم همش پیش خودم میگفتم امشب و فقط زار میزنم و عذای عشق نابود شدم و میگیرم اما هیچکس نبود تا بهم امید بده که میتونم! خودم خودم و بغل گرفتم و گریه کردم تا اینکه یکی کتم و روی شونههام انداخت.
|فلش بک|
نمیدونم ساعت چنده یا اصا چیکار میکنم.
قلبم...قلبم انقد درد داره که نفسم بالا نمیاد.
سنگینی ی چیزی روی شونهم میوفته.
-کتت و داخل جا گذاشته بودی.
سرم و بالا میارم و به دختری که کتم و روی شونهم انداخت نگاه میکنم.
زبونم نمیچرخه تا تشکر کنم و اصلا صدام هم در نمیاد.انگار قدرت تکلمم رو از دست دادم که فقط بهش زل میزنم.
-خوبی؟
مردی که همراهش بود میاد و کنارم میشینه.
دیگه گریه نمیکنم.انگار وقتی دو نفر و کنارم میبینم شوک زده میشم یا..نمیدونم اما دیگه اشکم نمیاد.
-چته بچه؟ لالی؟
به پسری که کنارم نشسته نگاه میکنم.
-با تو ام بچه.زبون نداری مگه؟ داخل که خوب داد میزدی.
-هیونگ اذیتش نکن!
پسری که کنارم نشسته تک خنده ای میکنه.
-بلد نیسی حرف بزنی؟
چشمهای خندونش و اون مهربونی داخل چشماش وادارم میکنه تا جوابش رو بدم.
-بلدم!
انگار صدام از ته چاه میاد که جفتشون چشماشون گرد میشه.
-چته بچه؟ خوبی؟
به چشماش نگاه میکنم.
-نه!
-چرا؟
-دلم شکسته.
با گفتن حرفم نگاهی به خواهرش میکنه و بعد من و تو آغوشش میکشه. منی که منتظر ی پناه بودم دوباره اشکام سرازیر میشن و گریه میکنم انقدر که چشمام بسته میشه.
|پایان فلش بک|
-فردای اون روز تو خونه هون هون بیدار شدم. بهم پناه داد،وکیلم شد کمکم کرد! بعدش با خواهرش رفتم المان و به واسطه دوستای اون پام تو صنعت مدلینگ باز شد. جریان منم این بود.
با یاداوری گذشتم حالم بد میشه از آغوشش بیرون میام.
-من... برم ی دوش بگیرم بابد بریم شرکت.
از رو تخت بلند میشم و دستم و میگیره.
-من...واقعا احمق بودم ته،اما دیگه هیچوقت اینکار و در حقت نمیکنم.
بوسه ای روی دستم میزنه و من لبخند نصف نیمه ای میزنم و سمت حموم میرم.
بعد اینکه دوش میگیرم میام بیرون و جیمین و میبینم که هنوز روی تخت نشسته!
-چرا اماده نمیشی؟
جوابم و نمیده و نگاهش سرتاپام میچرخه.
-با توعم جیمین!هوی!
از جاش بلند میشه و سمتم میاد.
این نگاه و میشناسم!
آب دهنم و قورت میدم و جمع میشم.
میاد و دستش و دور کمرم حلقه میکنه.
سرش و کج میکنه و میاره نزدیک صورتم.
بوسهی آرومی روی لبم میزنه و من لبم و میکشم تو.
-بیا بریم صبحونه بخوریم.
سرش و تکون میده و دستم و میگیره و دنبالش میکشه.
پشت میز میشینیم و سریع صبحونه رو میخوریم.
بعد خوردن صبحونه حاضر میشیم و سمت شرکت میریم.
-من و قبل شرکت پیاده کن باهم نریم.
با تعجب سمتم برمیگرده.
-برای چی؟
-مردم میفهمن!
میخنده.
-ته ته مگه دختر ۱۸ساله ای و با رئیس شرکتت رل زدی؟ دوتا پسریم دیگه کی میفهمه تو دیوونهی منی؟
ضربهای به گردنش میزنم.
-من دیوونهی توعم بی ریخت؟
-آره،مشخصه!
چشم غره ای میرم.
-هرچی،مردم حرف درست میکنن.
-بلانسبت بلانسبت مردم گه خوردن.اینهمه سال بدبختی بکش بعد به خاطر تغزیه مردم تو ماشینم باهم نباشیم حتی.
میخندم و سرم و تکون میدم.
به شرکت میرسیم و از ماشین پیاده میشیم و داخل شرکت میریم.
ازش فاصله میگیرم که میاد و بهم میچسبه.
-چته مرتیکه؟ کم مونده بگیری من و این وسط...ایگو!
-ای جان ادامه بده.
سمت چهره خندونش برمیگردم.
-مثل سگ میگیرم میزنمت جیمین رو اعصابم راه نرو سر صبحی!
میخنده و جلوی آسانسور وایمیسیم.
با بازشدن در آسانسور اول من و جیمین داخل میشیم و تا بقیه میخوان داخل شن جیمین دستش و بالا میاره و دکمه بسته شدن در و میزنه.
-ظرفیت پره!
در تو صورت متعجب بقیه بسته میشه و اسانسور حرکت میکنه.
-دیوونه چیکار میکنی؟
کمرم و میگیره و به آینه آسانسور تکیه میده.
-دلم برات تنگ شد.
متعجب به دیوونهی رو به روم نگاه میکنم.
-اسگلی؟
میخنده.
-بی شخصیت در جواب دلم تنگ شد میگی اسگلی؟گاوی تو؟
میخندم و با بوسهای که روی لبخندم میزنه لبم و گاز میگیرم.
-ولم کن الان در باز میشه.
-نچ.مونده حالا...
لبم و داخل دهنش میکشه و بوسههای ریز میزنه.
اومی میگه و خودش و بیشتر بهم فشار میده.
صدای اطلاع رسانی طبقه میاد و من با سرعت ضربهای به سینهی جیمین میزنم و عقب میرم.
-چیکار میکنی؟
در باز میشه و من نفس نفس زنان به جمعیت خیره میشم.
گلوم و صاف میکنم و بیرون میپرم.
پشت سرم میاد و مثل من تند راه میره.
-چته؟
-اگه مثل تو به صدای وایسادن اسانسور دقت نمیکردم الان همه دیده بودن.
میخنده.
-اونطور که تو پریدی بیرون و نفس نفس میزدی الان اونا فک میکنن ما کارای دیگه میکردیم،ایکاش بوسهمون و میدیدن!
ریزمیخندم و ضربهای به بازوش میزنم.
-دلقک نباش!
-چشم!
میخندم و سرم و تکون میدم.
منشیِ سوجه جلوم و میگیره.
-سلام! کیم شی،خانم گفتن که برای عکاسی مجله سوییت اماده شید.اتاق پنجم!
سرم و تکون میدم و میره.
جیمین با شک نگاهم میکنه.
-مجله سوییت؟ همون مجله نیست که لباس ورزشی تبلیغ میکنه؟
سرم و تکون میدم و سمت اتاق پنج میرم.
مثل جوجه اردک پشتم میاد.
-ببینم!عکاسش همون پسره نیست که پارسال خبر گی بودنش پخش شد؟
چشم غره ای میرم.
-من چه بدونم مرتیکه!دست از سرم بردار!تازه اگه خبرش پخش شده چطوری هنوز به حرفهش ادامه میده؟
-ی طوری توجه رسانهها رو برداشت بعدش تکذیب کرد.
-خب پس گی نیست دیگه.
سرش و تکون میده.
-آره خب، عزیزم برو اماده شو منم میرم سرصحنه.
لبخندی میزنم و وارد اتاق میشم و در و میبندم.
گریمور سمتم میاد و شروع میکنه.
بعد از چند ساعت طاقت فرسا بالاخره تموم میشه و از جام بلند میشم.
-خب کیم شی حالا نوبت لباستونه.
استایلیست سمتم میاد و من ب ی تیکه پارچه تو دستش نگاه میکنم.
-کو لباسم؟
-ایناهاش دیگه!
پارچه رو بالا میگیره و من با تعجب به شرت ورزشی نگاه میکنم.
-وا من لخت لخت راه برم؟
میخنده.
-نه اول این رو بپوشین بعد ربدوشامبرتون و تن کنید سر صحنه لباسایی که باید بپوشید و امتحان میکنیم.
سرم و تکون میدم.
-پنج دقیقه دیگه بیرونم.
از اتاق بیرون میرن و من لباسام و در میارم و این شرت مسخره رو پام میکنم.
خودم و تو آینه نگاه میکنم و حقیقتا از شرته خوشم اومد. عجیب خفنه.
میخندم و ربدوشامبر قرمز رنگی که برام گذاشتن و میپوشم و از اتاق بیرون میزنم.
داخل راهرو که راه میرم به وضوح شیفتگی و تو نگاه همه میبینم.
سرم و پایین میندازم و گلوم و صاف میکنم.
وارد سالن عکس برداری که میشم،نگاه همه سمتم برمیگرده و پچ پچ دخترا بلند میشه.
سمت استایلیست میرم.
-خب؟ لباسام کو؟
یهو جیمین میاد کنار استایلیست وایمیسه و به قفسه سینم خیره میشه.
|Jimin|
ترکیب پوست شکلاتیش و ربدوشامبر ساتن قرمزش میتونه همین الان بکشتم!
-خب؟لباسام کو؟
استایلیست تو برگههای تو دستش و نگاه میکنه.
-خب ست اول که با همون شرتک کوتاهی که دادم بهتونه عکس برداری میشه.ولی روش این لباس توری و میپوشین!
با تعجب به رکابی تو دستش که حفرههای درشت داره نگاه میکنم.
-بعنی چی؟این چه لباسیه؟
استایلیست با تعجب نگاهم میکنه و تهیونگ چشماش و میچرخونه.
لباس و از دست استایلیست میگیره.
-کجا عوض کنم؟ کابین نیست اینجا چرا؟
استایلیست نگاهش و از من میگیره و به ته میده.
-برای اینکه از ست اول با شرتک بود کابین نیاوردیم همینجا میتونید تنتون کنید.
ته سرش و تکون میده و دستش و سمت بند ربدوشامبرش میبره.
اینا چی میگن؟ میخواد لخت شه؟؟؟؟
دستم و رو دست تهیونگ میزارم و نمیزارم ربدوشامبرش و باز کنه.
چشماش گرد میشه و با تعجب نگاهم میکنه.
سمت استایلیت برمیگردم.
-میخواید لخت شه؟ یعنی چی؟ چه وضع عکس برداریه؟ مگه لباس ورزشی نیست؟
استایلیست سرش و تکون میده.
-بله و اینم شرت ورزشیه.
بهم چشم غرهای میره و ازمون دور میشه.پررو!
_______________
خب خب سلامممم بعد از سالیان😂❤️
میدونم خیلی منتظر موندین منم دوتا پارت طولانی میزارم😎🤌🏿
آرههههه خلاصهههه🥹😂
بوس بوس مرسی بابت محبتتون😍💋
YOU ARE READING
We are just friends
Romance|کامل شده| ما فقط دوست بودیم. نمیدونم چیشد چطور چرا اما وقتی به خودم اومدم دیدم که دیوونهوار عاشقتم. « - دیگه چرا سیگار نمیکشی؟ - میدونی نیکوتین چیه؟ - توی سیگاره. - آره. همون لحظه ای که سیگار و میکشی نیکوتین باعث میشه آروم بشی. درسته ضرر داره اما...
