part34

416 81 76
                                        

آروم چشم‌هام و باز میکنم و به جیمین که داره چمدونمون و میبنده نگاه میکنم.
سریع روی تخت میشینم.
- چیکار میکنی؟
- ته باید بریم سئول!
آب دهنم و قورت میدم و دستم و پشت گردنم میکشم.
- چرا؟
- چون مامانمینا دارن میان.
لبم و گاز میگیرم.
- آها!
- پاشو زود! وسایلامون و جمع کردم.
لبم و جلو میفرستم.
- جیمین ما تازه اومدیم.
- چاره‌ای نیست ته! نمیتونم مامانمینا رو بزارم پشت در که.
- خب برن هتل!
بهم چشم غره میره‌.
- نمیشه که! بعد عمری دارن میان من و ببینن.
پوفی میکشمو از جام بلند میشم.
لباسم و درمیارم تا لباس دیگه ای تنم کنم...

جیمین کلید و داخل قفل میندازه و سریع میپره تو خونه‌.
چمدونو کنار در ول میکنه و ضربه ای به پیشونیش میزنه.
- وای مامانم خونه رو اینطوری ببینه دهنم سرویسه.
با تعجب نگاهش میکنم.
- وا چرا؟
پوکر فیس دستش و میچرخونه تو خونه.
- ته؟ مامان من و نمیشناسی؟
با یاداوری اینکه مامان جیمین ی آدم فوق العاده وسواسیه که حتی وقتی از بیرون میاد دستاش و با سفیدکننده میشوره چشم‌هام گرد میشن.
- واااای دستمال ببند دور سرت جیمینا! باید حسابی خونه رو تمیز کنیم.
- موافقم.
سریع لباسامون و عوض میکنیم و هرکدوم ی دستمال دور سرمون میبندیم.
همونطور که سرامیکا رو دستمال میکشم میگم: جیمینا! داداشتم هست؟
میخنده.
- تو ی درصد فکر کن اون نیاد.
لبخندی میزنم.
داداش جیمین نمونه‌ی بداخلاق جیمینه.
بداخلاق که نه خب... میدونید؟ ی جورایی خیلی سویجه!
یعنی تمام عالم و عادم ب ی ور مبارکشه و اگه باهاش بحث کنی جوری میشورتت که هزار بار بگی غلط کردم.
البته تو این موضوع مثل جیمینه.
خب مامان جیمینم خیلی زن مهربونیه... انقد که دوست داری بگیری ماچش کنی!
ایکاش میشد اینطوری بگم ولی متاسفانه...
مامان جیمین یه فاجعه‌س! تو این فیلم قدیمیا دیدید ملکه‌های دوره چوسان چقد بداخلاق بودن و چطوری میشستن نقشه میکشیدن و تنهایی کل حکومت و به فنا میدادن؟
آره! دقیقا مثل اونا.
با یاداوری کارایی که درحق من و جیمین کرد قیافه‌م زار میشه.
یادمه ی بار سر اینکه من و جیمین فقط ی دونه، فقط و فقط ی دونه پوست تخمه از دستمون افتاد رو فرش، مجبورمون کرد با جارو کل خونه رو جارو بکشیم. تازه بعدشم گفت جریمتون میکنم و ی روز کامل زیر آفتاب بیرون نگهمون داشت.
ما اونموقع تازه دبستان رو تموم کرده بودیم.
بهمون گفت شبا غول‌های ترسناک میان پسرایی که زیر آفتاب موندن و میخورن.
من و جیمینِ بدبختم دو شب خوابمون نبرد، حتی ظهرا نمیرفتیم فوتبال بازی کنیم چون آفتاب تو آسمون بود.
- بدبخت شدیم!
جیمین بهم نگاه میکنه.
- چرا؟
لبم و بیرون میفرستم.
- مامانت به تنهایی میتونه عامل بدبختی ی کشور باشه جیمین!
میخنده و وسط خنده حالت گریه به خودش میگیره.
- میدونم!
سرم و تکون میدم و قلنج کمرم و میشکونم.
- سرامیکا تموم شد! دیوارا رو تموم کردی جاروبرقی بکش!
سرش و تکون میده و من میرم دستمال بردارم تا گردگیری کنم.

We are just friendsCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang