part18

620 112 27
                                        

دساش و از دور گردنم باز میکنم، آروم روی تخت میندازمش و نفسم رو بیرون فوت میکنم.
- خسته شدی؟
میخنده و سرش به عقب پرتاب میشه.
- زهرمار. مثل فیل سنگینی مرتیکه.
دوباره میخنده اما یهو ساکت میشه.
با صدای آرومی میگه: ته؟
کلافه عرق روی پیشونیم رو پاک میکنم.
- چیه؟
دستش و کنار دهنش میزاره و بهم اشاره میکنه نزدیک‌تر بشم.
- بیا میخوام یه رازی و بهت بگم.
پوفی میکشم و سرم و نزدیک تر میبرم.
کنار گوشم لب میزنه: من از عمد لیوانم و انداختم زمین که بشکنه.
متعجب میگم: چرا؟
لبخندی میزنه.
- تا توجه تو رو جلب کنم.
خشکم میزنه، لال میشم و حتی قدرت اینکه صاف وایسم و ندارم.
- چ... چرا؟
قهقهه‌ای میزنه و دراز میکشه. چشم‌هاش و میبنده و زیرلب میگه: نمیدونم.
به سرعت نفس‌هاش منظم میشن و نشون میده که خوابش برده.
آروم از اتاق خارج میشم و روی مبل میشینم.
جیمین عجیب شده.
خیلی عجیب...
|jimin|
دستم و روی پاهای خوش فرمش میکشم و همونطور که دارم روش خیمه میزنم به چشم‌های قشنگش خیره میشم.
- جیمینا؟
لبخندی میزنم و بوسه‌ای روی گونه‌ش میزنم.
- جانم ته؟
سمت گردنش میرم و لیسی به پوستش میزنم‌.
- دوسم داری؟
دستم و داخل موهای خوش رنگش میبرم و سرش و به عقب میکشم.
گازی از گردنش میگیرم که ناله‌ای میکنه.
- من عاشقتم ته!

چشم‌هام و باز میکنم و با شوک به سقف خیره میشم.
( هاهاها برگاتون ریخت ن؟😂😈)
پشت سر هم نفس‌های عمیق و طولانی میکشم.
لب خشک شده‌م رو با زبونم تر میکنم و آروم میشینم.
به اطرافم خیره میشم.
اینجا اتاق تهیونگه؟
با ترس و لرز آروم به کنارم نگاه میکنم.
وقتی جای خالیش و میبینم نفسم رو راحت بیرون فوت میکنم.
چه خوابی بود من دیدم؟
هوفی میکشم و موهام و به عقب میفرستم.
با دردی که تو پایین تنم میپیچه متعجب به برامدگی رو شلوارم خیره میشم.
- وات... دِ... فاعک؟
از تخت پایین میام و وایمیسم.
اینجا چیکار میکنم؟
به مغزم فشار میارم اما چیزی یادم نمیاد.
- لعنتی.
با دیدن کتم روی صندلی سمتش میرم و برش میدارم.
سوییچم روی پاتختیه و بعد از برداشتن اون با سرعت سمت در میرم.
در و باز میکنم و میخوام سمت در ورودی خونه برم که یهو ته جلوم سبز میشه.
خودم و عقب میکشم و آب دهنم و قورت میدم.
- بالاخره بیدار شدی. سر درد نداری؟
سرم و به بالا تکون میدم.
- خوبی؟ چرا انقدر قرمز شدی؟ مریضی؟
یک قدم سمتم میاد که با عقب رفتنم اون یک قدم رو جبران میکنم.
- تب داری انقدر قرمزی؟
دستش و سمتم دراز میکنه که ناخوداگاه دادی میزنم و به عقب میپرم.
چشم‌هاش گرد میشن.
- چته جیمینا؟
تصویر خوابی که دیدم جلوی چشمم جون میگیره و باعث میشه دوباره دادی بزنم.
- یااا چرا داد میزنی؟
آب دهنم و قورت میدم و به سرعت از کنار ته رد میشم.
از خونه بیرون میام و در و پشت سرم میبندم.
توی کوچه چشم میچرخونم و با دیدن ماشینم با دو سمتش میرم و سوار میشم.
حتی صبر نمیکنم تا موتورِ ماشین گرم شه و بلافاصله بعد از روشن کردن ماشین پام و روی پدال گاز میزارم.

خودم و روی تختم پرت میکنم و چشم‌هام و میبندم.
نکنه وقتی مست بودم به ته چیزی گفته باشم؟
چرا اون و خواب و دیدم؟
بینمون چیزی نشده باشه؟
چرا دیشب اونهمه خوردم؟
مهم تر از همه... من چمه؟
فکر میکنم خل شدم. فکر میکنم دارم عقلم و از دست میدم.
موهام و میکشم.
- آیش.
اگه دیشب اونهمه نخورده بودم اون خواب شرم آورم نمیدیدم.
البته خب... دست خودم نبود. جدیداً هیچی دست من نیست.
(فلش بک)
متعجب نگاهش میکنم.
- کجا میری؟
بدون اینکه سمتم برگرده میگه: به پسرای خوشگل برسم.
با اخم به مسیر رفتنش نگاه میکنم و هموز حرفش و متوجه نشدم.
ویسکی‌ش رو از بارمن میگیره و همرو تا اخر سر میکشه.
به چهره‌ی درهمش خیره میشم. اون هیچوقت نمیتونه نوشیدنی الکلی رو عادی بخوره.
لبخندی میزنم اما لبخندم به سرعت محو میشه.
ته کنار پسر ریزاندامی میشینه.
به جلو خم میشم و آرنج‌هام رو روی زانوهام میزارم.
باهم حرف میزنن و یهو ته دستش و جلوش دراز میکنه.
یعنی چی؟ میخوان برقصن؟ ته و اون پسره؟
پوزخندی میزنم و عصبی پام رو روی زمین تکون میدم.
بطری مشروبم و سر میکشم و تو دهنم مزه مزه‌ش میکنم.
- اوه یکی اینجا خیلی عصبیه.
به دختری که کنارم میشینه نیم نگاهی میکنم.
دوباره سمت ته برمیگردم و با دیدنشون وسط پیست رقص دست‌هام یخ میزنن.
بیخیال جیمین! فقط ی رقصه.
اصلا... من چیکار دارم؟
میخوام نگاهم و ازش بگیرم اما با دیدن صحنه‌ی رو به روم خشکم میزنه.
ته سمت پسر خم میشه.
میخواد... ببوستش؟
بطری رو تو دستم فشار میدم و دوباره به لبم نزدیکش میکنم اما با بطری خالی مواجه میشم.
کِی تمومش کردم؟
عصبی لیوان ویسکی روی میز و برمیدارم و سرمیکشم.
نگاهم قفل رو تهیونگیه که عقب میکشه.
با اتفاق نیوفتادن بوسه‌شون نفس لرزونم و بیرون فوت میکنم.
ته بهم پشت میکنه و اون پسره‌ لعنتی دست‌هاش و روی صورت ته میکشه.
- عوضی.
لبم و گاز میگیرم و دستم رو توی موهام میبرم.
وقتی از پیست رقص بیرون میان و سرجاشون میشینن کمی آروم تر میشم.
نگاهم و ازشون میگیرم و به دختر کنارم نگاه میکنم.
فقط تکون خوردن لب‌هاش و میفهمم و انگار هیچ صدای نمیشنوم.
ذهنم فقط حول ته میچرخه و شدیداً دلم میخواد دوباره بهش خیره بشم.
- آیش.
سمتشون برمیگردم و چی؟؟؟؟؟
دستش لای موهای تهیونگه؟؟؟؟؟؟
عصبی میخندم و لیوانم و روی زمین پرت میکنم.
بوی الکل توی بینیم میپیچه و سرم گیج میره و بعد...
( پایان فلش بک)
من چمه؟؟؟ من چمه؟
به تصویر خودم داخل آینه‌ی روی سقف نگاه میکنم.
داد میزنم: چته جیمین؟
کلافه میشینم و سرم رو بین دست‌هام میگیرم.
خسته شدم. از حالی که نمیفهمم چرا انقدر پیچیده شده میترسم.
انگار گم شدم. انگار دیگه خودم و نمیشناسم و نمیفهمم که چیکار میکنم.
انگار تو ذهنم هیچ چیز نیست.
انگار تو دنیا کسی وجود نداره و فقط و فقط ی نفر هست که تمام فکرم رو درگیر خودش کرده.
تمام لحظه‌هام رو، تمام خاطراتم، انرژی‌م و... احساسم رو.
نمیخوام بهش فکر کنم. نمیخوام قبولش کنم.
من... نمیخوام باورش کنم.
میدونم دارم با خودم میجنگم.
میدونم که دارم خودم و گول میزنم و اینم میدونم واقعیت اینه که من...
                     «عاشق شدم»
_________________
بلخرههههههههههههههههه😍💃
.
.
.
.
خودمم باورم نمیشه که جیمین باورش شده عاشق شده و میدونم شماهم باورتون نمیشه اما واقعا باورش شدههههههه😂💃💃

کامنت❤️🤍
ووت❤️🤍

We are just friendsHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora