روی مبلی که نشستهبود، رو به تکیهگاه مچاله شدهبود و گرمای بخاری پشت گردنش رو داغ میکرد و با اینحال نمیخواست از جا بلند بشه. ماگ کثیف هنوز روی میز بود، کت رو از روی حولهاش به تن داشت و بینیش به مبل فشار وارد میکرد و نمیدونست ریوجین توی اتاقش چهکاری میکنه. باید بلند میشد و برای بچه صبحانه درست میکرد. به چند ساعت قبل فکر کرد که برای آماده کردن یک پنکیک شکلاتی هیجان داشت و حالا اینجا دراز کشیدهبود و نمیخواست حتی سرش رو جابهجا کنه.
ماشینی از بیرون بی وقفه بوق میزد. با فواصل زمانی منظم، بوقهای کوتاه و دو ثانیه فاصله و دوباره بوقهای کوتاه. هیچ کس جرئت نداشت جلوی منزل بیون آلودگی صوتی ایجاد بکنه و بکهیون درست به همین دلیل میدونست چه کسی اون بیرون داره بوق میزنه. در نهایت با خشم از جا بلند شد و روی مبل نشست. حوله خشک شدهبود و پرزهاش به اطراف پراکنده میشد و توی بینیش میرفت و نزدیک بود از عصبانیت پارهاش کنه. ایستاد و دمپاییهای روفروشیش رو به پا کرد و از خونه بیرون رفت. غبار کمرنگی از برفهای تازه روی زمین نشستهبود و سطح پرچمها رو به رنگ خاکستری در میآورد. توی مسیر میان چمنهای نامنظم شروع به راه رفتن کرد. برف تازه از گرمای پاهاش آب میشد و رطوبتش از دمپایی پارچهای گذر میکرد و پوستش رو میسوزوند، و اهمیتی نمیداد. چشمهاش رو برای ماشین ریز کرد.
- همسایهها نمیدونن این بوق زدن کارِ توئه. خیال میکنن باز دارم عمدا اذیتشون میکنم.
تلاش میکرد لحنش رو کنترلشده نگه داره. دو سال پیش همسایهها یک درخواست به شهرداری دادهبودند تا بیون بکهیون اسباب کشی کنه. برف روی شانههای کتش مینشست. چانیول شیشهی ماشینش رو پایین آورد و لبخند زد: برای صبحانه سوپ خیار آوردم.
نمیدونست چی باید بگه. نمیخواست پرخاش کنه اما فقط یک ثانیه تا انجام دادنش فاصله داشت. دستهاش رو مشت کرد و روی سرمای آزاردهنده تمرکز کرد که از روی بدنش سر میخورد و سلولهاش رو دردناک میکرد. با چشمهاش چانیول رو دنبال کرد که از ماشین پیاده میشد و واقعا یک ظرف گرم نگهدارندهی غذا با خودش به همراه داشت. کاش فقط غذا رو میداد و میرفت تا بکهیون ازش به عنوان ناهار استفاده کنه. مرد به سمتش میاومد و طبق انتظار بلافاصله به لباسهاش توجه کرد.
- بکهیون... آه. داره برف میباره. تو با حوله اومدی بیرون؟
خواست بهش بگه حوله رو از دیشب به تن داره و دیگه خشک شده، اما متوجه شد این حتی بدتره. فاصلهی کم با بخاری بدنش رو گرم و غدههای عرقش رو فعال کردهبود و میتونست چسبناک شدن زیربغلهاش رو حس کنه. هیچکس دیگهای توی زمستان اونقدر عرق نمیکرد.
- هی. بیا بریم توی خونه.
- چرا ازم نپرسیدی میخوای دنبال ریوجین بری یا نه؟
YOU ARE READING
Messiah River
Mystery / Thriller"هرگاه دو انسان به همجنسگرایی روی بیاورند، هر دوی آنها باید به کام مرگ کشیدهشوند، برای گناه بزرگی که انجام دادهاند!" [کتاب مقدس - لاویان - ۲۰:۱۳] شهرک متوسطنشین و گمنامی در گانگوون، یک شب عادی از تعطیلات زمستانه با پیدا شدن جسدهایی توی رودخانه...
