6:

1.4K 370 77
                                        


ریوجین توی مدرسه یک رویاگیر ساخته بود. انگار با مشاور و معلم و دوستانش دور هم حلقه تشکیل داده‌بودند و این رویاگیر رو ساخته‌بودند تا ریوجین بالای تختش آویزان بکنه. بچه هنوز هم حرف نمی‌زد. کوله‌پشتی‌‌ش رو توی آغوشش نگه داشته‌بود، رویاگیر صندلی عقب افتاده‌بود و با کمربند بسته در سکوت بیرون از ماشین رو تماشا می‌کرد. بکهیون با حوصله رانندگی می‌کرد و هر از چندگاهی به نیم‌رخ دختر کوچکش نگاهی می‌انداخت تا اثری از احساسات رو ببینه. هیچ‌چیز. کاملا عادی بود. خانم معلم می‌گفت کمابیش برای بقیه‌ی بچه‌های توی اردو هم توضیح داده‌شده که چه اتفاقی رخ داده اما هنوز محتاط بودند و بکهیون بدون هیچ دلیل خاصی دچار یک احساس تخمی شده‌بود. این که بچه‌ی خودش یک جسد رو دیده و باقیِ بچه‌ها حتی با احتیاط راجع‌بهش می‌شنوند، ناعادلانه بود. یک لحظه بابت چنین افکاری از خودش متنفر شد.

وقتی فرمان رو چرخوند تا مسیر همیشگی به منزل خودش رو دور بزنه، ریوجین بالاخره سرش رو برگردوند و کنجکاوانه نگاهش کرد. لبخند کمرنگی روی لب‌های بکهیون نشست: میریم خونه‌ی چانیول. خوبه نه؟

بچه صورتش رو برگردوند. اوایل از رفتن به خونه‌ی چانیول ذوق‌زده می‌شد. پس از اون براش عادی شد. مثل یک روتین معمول توی زندگی‌اش که هروقت می‌دید پدر حالش زیاد خوب نیست توی ماشین بود تا به خونه‌ی چانیول بره.

رانندگی زیاد طول نکشید. بکهیون سعی کرد با دقت مقابل حیاط حفاظت‌شده‌ی مرد پارک کنه. خورشید وسط آسمان می‌تابید و چمن‌های دوام‌آورده از برف نابهنگام رو درخشان می‌کرد. پیاده شد و در سمت ریوجین رو هم باز کرد و بعد دست بچه‌اش رو گرفت. نسیم معتدلی می‌وزید و تاب پلاستیکی زرد و قرمز رنگ آویزان از درخت بلوط مقابل خونه رو به حرکت درمی آورد. چانیول دو سال پیش این تاب رو به‌طور اختصاصی برای ریوجین اینجا نصب کرده بود. خونه‌ی بکهیون هیچ درخت بلندی با شاخه‌های قدرتمند برای نصب تاب نداشت. بکهیون از کنار درخت بلوط رد شد و حسادت کرد. دلش می‌خواست این درخت متعلق به خودش باشه. دلش می‌خواست این خونه با نمای سفید و سورمه‌ای متعلق به خودش می‌بود. یا چمن‌های سبز براق که شبنم‌ها توی نور خورشید جوری به نظر می‌رسیدند که انگار یک نفر روی محوطه اکلیل پاشیده.

از راهروی سنگفرش شده عبور کرد درحالی که نگاهش به طرح سایه‌ی برگ‌های پهن بلوط روی سنگ‌ها بود. ریوجین دستش رو کشید و مجبور شد بایسته. بچه به شیتزوی خاکستریِ همسایه نگاه می‌کرد. حیوان دو دستش رو روی پرچین گذاشته بود و پارس نمی‌کرد. ریوجین و بکهیون رو می‌شناخت. بچه دستش رو فشرد. هنوز هم دلش سگ می‌خواست؟!

- بیا عزیزم.

سگ بالاخره پارس دوستانه‌ای کرد و دمش رو تکان داد. قبلا ریوجین فوری توی خونه‌ی چانیول می‌دوید تا از گنجینه‌ی تشویقی‌هاش، یکی برای شیتزو بیاره. الان توی خونه ندوید. در عوض دستش رو بالا برد و برای حیوان بای بای کرد.

- ببین کی اینجاست. دختر کوچولوی موردعلاقه‌ام توی کل جهان.

چانیول توی چارچوب در خونه‌اش ایستاده‌بود. ریوجین بهش لبخند زد.

- از صدای بوبا حدس زدم اینجا هستید. زود بیاید داخل. سردتون نیست؟

- چمن‌هات چطوری هنوز شادابه؟

بکهیون حینی که برای باز کردنِ بند کفش‌های ریوجین خم شده‌بود، پرسید و بعد صاف ایستاد. ریوجین از زیر دست چانیول با قدم‌های سریع داخل رفت. هنوز هم دلش می‌خواست برای سگ تشویقی بیاره؟ بکهیون توی دلش دعا کرد این کار رو بکنه. نگاهی به صورت چانیول انداخت و متوجه شد اون هم فهمیده به چه چیزی فکر می‌کنه.

- درست میشه.

مرد گفت و سرِ بکهیون رو نوازش کرد و بعد با حالت دعوت‌گرانه‌ای کنار ایستاد.

- برای ناهار دامپلینگ درست کردم.

بکهیون حین قرار دادنِ کفش‌های خودش و بچه توی جاکفشی، کمی اخم کرد: قول داده‌بودی کباب درست کنی؟!

چانیول پشت سرش به راه افتاد. لحنش کمی هیجان‌زده بود.

- یک فکر خوب به ذهنم رسید. ناهار می‌خوریم و سه تایی به هایپر مارکت میریم. میخوام یک مهمونی کوچیک توی حیاط پشتی بگیرم. آب استخر رو تازه عوض کردم و هوا کمی بهتره. میشه بیرون نشست. البته یک آتیش کوچیک هم درست می‌کنم. هرچی دلتون بخواد می‌گیریم که امشب کباب کنیم.

ریوجین به سرعت از کنارشون رد شد تا توی حیاط برگرده و چانیول حرفش رو بخاطر بچه قطع کرد و صداش رو بالا برد: ری بعدش بیا تا عکس‌های خانواده جدید رو ببینی!

- مطمئنی این فکر خوبیه؟

بکهیون کتش رو در آورد و روی صندلی حصیری با نشیمنگاهِ گلدار گذاشت. کمی بابت بیان این حرف خجالت‌زده بود. چانیول بلافاصله کت رو برداشت تا روی جالباسی قرار بده و با سردرگمی نگاهش کرد.

- دوست نداری دوستانمون رو ملاقات کنیم؟ این مدت خیلی تنش حاکم بوده.

- کیونگسو زیاد توی اوضاع خوبی نیست.

- بکهیون، چیزی میخوای بهم بگی؟

نمی‌خواست بگه. همون یک بار که حرف کیونگسو رو لو داده‌بود کافی بود. به طرز مصنوعی و احمقانه‌ای خندید و مشغول ماساژ دادنِ انگشتانش شد.

- نه. چیزی نیست. این بوی چیه؟

چانیول هنوز نگاهش می‌کرد. منتظر بود حرف بزنه؟ حرف می‌زد اما لااقل نه الان. نمی‌خواست دوباره به این سرعت همه‌چیز رو به چانیول بگه. شاید چند ساعت دیگه. شاید حتی چند دقیقه‌ی دیگه، فقط برای اینکه بتونه به خودش ثابت بکنه الان تونسته جلوی حرف زدنش رو نگه داره. چانیول بالاخره سرش رو برگردوند و توی آشپزخانه‌اش رفت.

- عود جنگل استوایی روشن کردم. اگه بخوای چندتا بهت میدم.

- میدونی. میدونی خونه‌ت پرچین و حصار خیلی خوبی داره. از دو طرف هم کاملا با خونه‌های همسایه‌ها احاطه شده. جوری نیست که انگار وسط ناکجا آباده.

لبخند لرزانش رو حفظ کرد تا عادی‌تر به‌نظر برسه. نور از بین پرده‌های کرکره‌ای روی ست صندلی‌های راحتیِ حصیری و کاناپه و شال پشمیِ روش می‌افتاد و همه‌چیز رو راه‌راهِ نورانی می‌کرد. بکهیون از این نور طبیعیِ ظهرگاهی توی فضای بسته خوشش می‌اومد. خونه‌ی خودش زیاد نورگیر نبود. به فکر افتاد که آیا این قسمت از شهرک هم با آسمان آبی-نارنجیِ تخمی درگیر میشه یا نه. اگر هم می‌شد، حداقل درخت بلوط اثرش رو پوشش می‌داد. نفس عمیقی کشید و بوی دامپلینگ و عود جنگل استوایی رو بلعید.

- خونه‌ی تو وسط ناکجا آباد نیست بکهیون.

- خب، خونه‌ی قبلی‌ام واقعا بود.

- تو از خونه نقل‌مکان کردی. الان همسایه داری و توی یکی از خیابون های اصلیِ شهرک هستی.

- اما انگار ناکجاآباد رو با خودم حمل کرد و آوردم اون‌جا. انگار چیزیه که مثل سایه باهام میاد.

صدای بسته شدنِ در ورودی مانع جواب دادنِ چانیول شد. بکهیون هم نگاهش رو گرفت و به تصویری رده‌رده‌ شده‌‌ی آپارتمان همسایه‌ی چانیول نگاه کرد.

- به بوبا تشویقی دادی ها؟

صدای چانیول رو می‌شنید. نگاه نکرد تا ببینه بچه چه واکنشی نشون میده. کمی در خودش فرو رفت و منتظر شد چانیول برای صرف ناهار صداش کنه، و به مهمانی شبانه فکر کرد. زیاد خوشش نمی‌اومد کای و سهون رو در کنار هم ببینه. تصویر زوج آزارش می‌داد. حضور ارین با نگاه‌هایی که می‌دزدید معذبش می‌کرد و نمی‌دونست چطور باید با کیونگسو کنار بیاد. صدای چانیول و به‌هم خوردنِ ظرف‌هاش رو نمی‌شنید. هر دو بالا رفته‌‌بودند. بکهیون به پشتی صندلی تکیه داد و نفس گرفت. خونه‌ی چانیول جای بسیار مناسبی برای رشد کردنِ یک بچه بود. دوبلکس، با دو اتاق خواب و یک اتاق حیوان خانگی در طبقه‌ی بالا که روی پارکینگ قرار گرفته بودند، محوطه‌ی چمن‌کاریِ محدود با حصارهای منظم، درخت بلوط و تابی که ازش آویزان بود، کابینت‌های مرتفع که هیچ بچه‌ای نمی‌تونست اون‌ها رو باز بکنه و بخاری‌ای که هیچ بچه‌ای نمی‌تونست دستش رو باهاش بسوزونه یا روی اون مدادشمعی‌هاش رو آب بکنه. چانیول توی یکی از اتاق‌ها میز کار و کتابخانه‌ی خلوتش رو گذاشته‌بود و توی اتاق حیوان‌خانگی، جاروبرقی‌اش قرار داشت. کاش این خونه متعلق به بکهیون بود. خودش و ریوجین. بکهیون بیشتر به حصار نیازمند بود. به درخت بلوط و استخر در حیاط پشتی. یکی از اتاق‌ها رو برای خودش خالی می‌کرد و دیگری برای ریوجین. یک سگ هم می‌آورد. اصلا چانیول توی خونه‌ی به این بزرگی چه‌کاری می‌کرد؟

صدای قدم‌هاشون رو می‌شنید. از پله‌ها پایین می‌اومدند. چانیول طوری حرف می‌زد انگار ریوجین جوابش رو داده درحالی که بچه همچنان سکوت کرده‌بود و به صحبت‌های مرد راجع به خانواده‌ی خوکچه‌ی هندی‌ای که اخیرا توسط تیم حمایتی امداد شده‌بودند، گوش می‌کرد. چانیول حرفش راجع به موجودات گرد و چاق پشمالو رو قطع کرد: بکهیون، بیا توی آشپزخونه. ناهار می‌خوریم و زود میریم هایپر مارکت.

با اکراه از جا بلند شد. معده‌اش بابت الکلی که بدون صبحانه خورده‌بود کمی می‌سوخت و میل به غذا نداشت و نمی‌دونست چطور باید مخالفتش رو با این دورهمی بیان کنه. لبخند زورکی‌ای به ریوجین هنگام نشستن تحویل داد و بدون واکنش دیگری، یک دامپلینگ رو با چاپ استیک‌ها برداشت و به سس آغشته کرد تا بخوره.

- شنیدم امروز مدرسه رفته‌بودی. دلت براش تنگ شده؟

ریوجین حین فوت کردن غذاش، بدون نگاه به چانیول نیشخند زد و سرش رو به دو طرف حرکت داد. بکهیون امیدوارانه نگاهش می‌کرد. غذا از گلوش پایین نمی‌رفت.

- حداقلش اینه که تیونگی رو دیدی.

گوش‌های بچه سرخ شد. بکهیون باورش نمی‌شد. به سختی ترکیب خمیر داغ و مرطوب و سبزیجات رو بلعید و بالاخره چیزی رو متوجه شد. احساساتِ ریوجین پابرجا بود. بچه انگار حالش خوب بود. آیا عمدا حرف نمی‌زد؟ خانم معلم بهش گفته‌بود با مشاور صحبت کنه و بکهیون گفته‌بود بعدا. آیا اشتباه کرده‌بود؟ توی لحظات انتظار احساسات مختلف رو داشت. غم، شادی، ترس یا تعجب. اما سرخ شدنِ گوش‌ها بابت شنیدن اسم پسربچه‌ای که اون هم متقابلا با شنیدن اسم ریوجین صورتش سرخ می شد، یک بروز احساساتِ دور از انتظارش بود. چانیول هنوز یک‌طرفه باهاش صحبت می‌کرد. شاید اون هم دنبال احساسات ریوجین می‌گشت. دامپلینگ دیگری به دهان برد و برای چند ثانیه احساس کرد که گرسنه‌ست و می‌تونه توی دورهمیِ کبابی امشب شرکت بکنه.

چانیول حرفش رو عملی کرده‌بود. استراحت کوتاهی بعد از ناهار داشتند. بکهیون هم عکس خانواده‌ی امدادشده‌ی خوکچه‌ها رو دیده‌بود و تلاش کرده‌بود اسم‌ها رو یاد بگیره. منچ بازیِ ریوجین و چانیول رو تماشا کرده‌بود و شنید که بعد از این مدت بالاخره بچه‌اش طوری می‌خنده که خرناس بکشه و بکهیون نزدیک بود از این بابت گریه‌اش بگیره. همه‌چیز تو خونه‌ی چانیول برای ساعاتی جوری پیش می‌رفت که انگار هیچ اتفاق وحشتناکی رخ نداده.

و حالا بکهیون درحالی که دست ریوجین رو گرفته بود و پشت سر چانیول توی خیابان راه می‌رفت تا به هایپر مارکت برسه، به وضوح حس می‌کرد که چطور سرخوشیِ موقتی‌ش از ذهنش فاصله می‌گیره و توی هوای نسبتا سرد حل میشه. دست آزادش به آرامی یخ می‌کرد. توی جیب کت فرو بردش و کمی سریع‌تر قدم برداشت. باید زودتر توی فروشگاه سرگرم می‌شد. شاید هم باید احساسات منفی رو می‌پذیرفت؟ توی این شرایط اصلا باید به چه‌چیزی فکر می‌کرد؟ نفسش رو بیرون فرستاد و هوای گرم جلوی دهانش ابر کوچکی تشکیل داد و به زودی از بین رفت. می‌تونست بالاخره پرچم‌های خیس و آشغالیِ هایپر مارکت رو ببینه.

- ری، دوست داری چی کباب کنیم؟ سوسیس؟

بچه تایید کرد. تازه چند قدم وارد فروشگاه شده‌بودند و نگاه بکهیون ناخودآگاه بین قفسه‌ها می‌چرخید. سپس دنبال چانیول گشت. یک سبد چرخ‌دار برمی‌داشت.

- همبرگر دودی؟ فلفل برای بابات. قارچ هم می‌گیریم.

بکهیون به تعاملِ بچه‌اش و چانیول لبخند زد. بین قفسه‌ها راه می‌رفت و حس کودکانه‌ای وادارش می‌کرد دلش بخواد چند پاکت پاستاهای متفاوت بخره. از پاستا خوشش می‌اومد.

- دوست داری کنار غذای اصلی سالاد پاستا و ماهیِ تن داشته‌باشیم؟

چانیول با مهربانی ازش پرسید و بکهیون تازه متوجه شد جلوی قفسه‌ی پاکت‌های پاستا توقف کرده. با کمی خوشحالی شانه‌هاش رو بالا انداخت: مهمونیِ توئه. اگه دلت بخواد.

- زود باش پسر.

بکهیون بسته‌ی پاستای فوسیلی رو توی سبد گذاشت.

- میرم کنسرو ماهی هم بیارم.

- من و ری میریم چند مدل پنیر برداریم.

بکهیون به نشانه ی تایید پلک زد و بعد عقب‌عقب رفت و قدم‌هاش رو تند کرد تا به قسمت مربوط به غذاهای آماده برسه. فروشگاه خالی بود. جدا از خلوت بودنِ نسبی شهرک، هیچکس این ساعت از روز برای خرید نمی‌اومد. با این حال درست مقابل کنسروهای مختلف یک زن ایستاده‌بود که مدل موهای ناآشنایی داشت. بکهیون کمی آرام‌تر راه رفت. احساس بدی با منشا نامعلوم بهش تزریق شده‌بود. خودش رو با پیدا کردن یک کنسرو ماهی که طعم‌دار نباشه، مشغول کرد و بالاخره صدایی شنید.

- شما از اهالی اینجا هستید ها؟

گردنش رو به طرف زن چرخوند. نه. خیلی هم ناآشنا نبود. بکهیون یک بار دیده‌بودش. قلبش به تپش افتاد.

- بله. روز بخیر.

- معذرت میخوام. روز بخیر. این طرف‌ها جایی هست که چیزی بنوشم؟

دستش رو ناخوداگاه به لبه‌ی قفسه بند کرد. احساس خوبی نداشت. دلش نمی‌خواست زنی که توی اداره‌ی پلیس دیده‌بود رو دوباره ببینه. اصلا فکرش رو هم نمی‌کرد. لب‌های خشک شده‌اش رو به سختی با زبانش تر کرد و تلاش کرد حرف بزنه.

- این خیابون سومه. به سمت بالای جاده تا آخر رانندگی کنید و بعد به راست بپیچید. جاده‌ی کمربندی رو پیدا می‌کنید... تابلو داره. سه چهار دقیقه توی کمربندی رانندگی کنید، بار ستاره‌ی خاموش اون‌جاست.

زن از جاش حرکت نمی‌کرد. فقط رو به کنسروها ایستاده‌بود، سرش کمی پایین بود اما نگاهش به بالا، و بکهیون می‌تونست بینیِ قرمزش رو ببینه.

- ممنونم.

- شما... مسافر هستید خانم؟

- اومده‌بودیم بچه‌امون رو پیدا کنیم.

- پیدا کردید...؟

- بله.

فک بکهیون به لرزش افتاد. سوزش توی بینی‌اش اغاز می‌شد و بالا می‌رفت و خودش به چشم ها و سرِ بکهیون می‌رسوند.

- بچه‌ی توی رودخونه...؟

- درسته.

بکهیون فورا قطره‌ی اشک زیر پلک پایینش رو با نوک انگشتش گرفت.

- متاسفم خانم.

- من جونگ‌یون هستم. و شما آقای؟

- بیون بکهیون.

- بله بکهیون، متشکرم بابت همدردی‌ت.

خانم جونگ‌یون از توی قفسه یک کنسرو گوشت و یک قوطی سوپ مرغ برداشت. حالا زمزمه‌وار حرف می‌زد: زنم دوست نداره غذای هتل رو بخوره چون فکر می‌کنه اگر نیکی باخبر بشه غصه می‌خوره. بچه‌ی شما هم از این غذاهای کوچولوی بسته‌بندی شده‌ی هتل خوشش میاد؟

بکهیون با بدبختی خندید. قطره‌ی اشک بعدی راه خودش رو به بیرون باز کرد و این بار جلوش رو نگرفت: نمی‌دونم. احتمالا همین‌طوره.

- ما جنوبی هستیم. کشور رو می‌گردیم. زیاد توی هتل‌ها اقامت می‌کنیم. شهرک شما بابت رودخونه توی برنامه‌مون بود. اما مجبور شدیم کمی زودتر از موعد بیایم.

زن بهش لبخند زد. زیر چشم‌هاش به اندازه‌ی دو بند انگشت گود رفته‌بود. بکهیون هرگز به این فکر نکرده‌بود که والدین این بچه‌ها چطور ممکنه به نظر برسند. نمی‌خواست که فکر بکنه. از هم‌صحبتی باهاش می‌ترسید و آرزو می‌کرد فقط می‌تونست فرار کنه و با این حال چیزی سرِ جا نگهش می‌داشت.

- به کشورگردی ادامه می‌دید؟

- فعلا باید یک راهی پیدا کنیم که به زندگی ادامه بدیم.

جونگ‌یون دو قوطی رو توی آغوشش گرفت و سرش رو به نشانه‌ی خداحافظی خم کرد. بکهیون جوابی نداد. فقط نگاهش کرد به توی راهروهای فروشگاه به سمت صندوق از دیدش پنهان میشه. اشک ها رو به سرعت پاک کرد و پاهای سستش رو با خستگی حرکت داد و یک کنسرو ماهی برداشت. به عکس ماهی روی کنسرو نگاه کرد و به آبی که احاطه‌اش کرده بود. مثل رودخانه. حالش به هم خورد. خمیر و سبزیجات رو درست توی حلقش حس می‌کرد.

- توی مدتی که رفته‌بودی یک کنسرو کوچیک بخری آقای بیون بکهیون ما کل خریدهامون رو انجام دادیم.

چانیول و ریوجین پیداش کرده‌بودند. ریوجین توی سبد نشسته‌بود و پاستیل ترش بلندی رو می‌جوید و مقابلش بسته‌های گوشت و سبزیجات و مواد فراوری شده قرار داشت. بکهیون کنسرو ماهی رو توی سبد گذاشت و به چانیول نگاه کرد: میشه منم یه پاکت آبمیوه داشته‌باشم؟

یک دقیقه بعد آب انبه‌ی صنعتیِ بیش از حد شیرین رو از نی به بالا می‌مکید و سرگیجه‌اش رو تسکین می‌داد. نگاهش به چانیول بود که یکی‌یکی کالا ها رو مقابل صندوق‌دار می‌گذاشت. حرکاتش با کمی آشفتگی همراه بود. طبیعتا فهمیده بود که بکهیون بابت چیزی به‌هم ریخته و لابد لحظه‌شماری می‌کرد که به خونه برگردند تا سوال‌پیچش کنه. بکهیون نگاهش رو گرفت. ریوجین کنارش هنوز پاستیل می‌جوید و چهره‌اش عادی بود. نیکی. این اسم رو از کجا می‌دونست؟ یک لحظه وسوسه شد به بهانه‌ای اسم رو به زبان بیاره و واکنش بچه‌اش رو ببینه. آبمیوه تمام شده‌بود. صدای قل‌قل مایع توی پاکت بهش فهموند که نی رو از دهانش در بیاره و احساس کرد حفره‌ای انتهای شکمش به وجود اومده و امعا و احشای داخلی‌ش رو به پایین و بیرون می‌کشه. نیکی.

چانیول چند تماس گرفته‌بود. کیونگسو با اکراه پذیرفته بود و کای با سرخوشی و قرار بود برای دسر از کافه‌ی سهون با خودشون بستنی به‌همراه داشته‌باشند. خونه نیاز به تمیزکاری نداشت. چانیول فقط همه‌چیز رو آماده‌ کرده‌بود و هوا به سرعت تاریک می‌شد. مدت زیادی طول نکشید تا خانواده‌ی سه نفر بهشون پیوستند. نور ماه و لامپ بزرگ حیاط پشتی روی آب شفاف استخر می‌افتاد و ریوجین و ارین در سکوت مسابقه گذاشته بودند که چه کسی می‌تونه یک سنگ رو از این ضلع استخر به ضلع مقابل پرتاب کنه. بکهیون روی صندلی سفید حیاط نشسته‌بود و سهون و کای و چانیول رو نگاه می‌کرد که حین صحبت خوراکی‌ها رو به سیخ می‌کشیدند. یک پتوی نازک روی بدنش بود. هوا از دیروز خیلی بهتر شده بود و با این حال بعد از فروشگاه سرما توی بدنش رخنه کرده و انگار ماندگار شده‌بود. از درون لرز داشت. هر چند ثانیه‌ یک‌بار صدای برخورد سنگ کوچک با آب رو می‌شنید و پارس‌های مقطع شیتزو که لابد بوی گوشت کباب شده رو احساس کرده بود، و جیرجیرک‌هایی که زیر بوته‌های زینتیِ اطراف استخر لانه کرده بودند.
سهون از جمع جدا شد. به سمتش می‌اومد و صورتش توی تاریکی دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید.

- حالت چطوره؟

- خوبم.

- سرما خوردی؟

- نه، چیزی نیست.

سهون دستش رو جلو آورد و دست یخ زده‌ی بکهیون رو لمس کرد. گرم و نرم بود و حلقه‌ی ظریف و دوست‌داشتنی‌ای به انگشتش داشت. بکهیون دستش رو ناخودآگاه عقب کشید و با بدبختی به سهون نگاه کرد.

- لازم نیست اینجا باشی. برو پیش بقیه.

- باشه. بعدا میای توی هال که راهنمایی‌م کنی بستنی رو توی کدوم ظرف بریزم؟

بکهیون به چشم های مرد مقابلش خیره شد. چند ثانیه‌ی کوتاه. و بعد هوای سرد رو از بینی‌ش با فشار داخل کشید.

- آره.

سهون سراغ بقیه برگشت. بوی مواد غذایی کباب شده غلیظ‌تر می‌شد و بچه‌ها رو به سمت خودش می‌کشوند. نفری یک تکه سوسیس دودی گرفته‌بودند و بعد بازی پرتاب سنگ‌ریزه توی استخر ادامه داشت. بکهیون به مردها نگاه کرد که به چیزی می‌خندیدند و سپس کای خم شد و لب‌های سهون رو بوسید. غیرضروری و کوتاه و بی اراده. بکهیون این حرکت رو می‌شناخت. بوسه‌ای که آدم حتی یادش نمی‌مونه که رخ داده. مثل یک اتفاق بسیار عادی در اثر فشار ناگهانیِ محبت. متوجه شد چانیول نگاهش می‌کنه. آیا برای بکهیون احساس نگرانی و دلسوزی می‌کرد؟ بکهیون به جلو خم شد تا برای خودش کمی شراب قرمز بریزه. باید بعدا به چانیول می‌گفت چیزی برای نگرانی در این مورد نیست. روی سهون حساس نبود. حساسیت در این مورد بیشتر مثل ریشخند کردنِ خودش می‌موند.

صدای زنگ در خوشحالش کرد. کیونگسو اینجا بود و لااقل می‌تونست در سکوت کنارش بشینه. و عذابش رو به اشتراک بذاره. داوطلب شد که برای باز کردنِ در بره و با دیدن سر و صورتِ حمام کرده‌ی مرد، لبخند زد. حالش نسبت به ظهر کمی بهتر به نظر می‌رسید.

- دیر کردم؟

- درست به موقع اومدی.

حرف بیشتری رد و بدل نشد و بکهیون خوشحال بود که بالاخره می‌تونه شام بخوره و به خونه برگرده. برای امروز به اندازه‌ی کافی چانیول رو دیده‌بود. و حتی سهون رو. براش شفاف بود که کیونگسو چطور با تلاش حفظ ظاهر می‌کنه و خودش رو در صحبت‌ها شریک می‌کنه. بکهیون تلاشی نمی‌کرد. فقط بعد از یک ساعت بلند شد تا توی چیدن میز کمک بکنه.

دلش می‌خواست با کیونگسو حرف بزنه اما بعید می‌دونست که باهاش تنها بشه. بین صحبت‌های تکه‌پاره، شام صرف می‌شد و کای بشقاب سهون و ارین رو مدیریت می‌کرد. بکهیون به غذا خوردنِ ریوجین سخت نمی‌گرفت. بچه هرچیزی دلش می‌خواست می‌خورد و کاملا عادی بود. انگار برای چند دقیقه‌ی دیگه قرار بود اوضاع، عادی پیش بره. این فکر زیاد دوام نیاورد. به کیونگسو نگاه کرد و متوجه شد حین جویدن تکه گوشت کوچکی، عمیقا به فکر فرو رفته. و نگاه گنگش روی ارین ثابت بود. احساس ترس کرد. کیونگسو باقیِ کباب توی دستش رو داخل بشقاب گذاشت و به کای نگاه کرد.

- ارین هر روز تنهایی دوچرخه‌سواری می‌کنه، نه؟

- اون بچه‌ی ورزشکار و طبیعت‌دوستیه.

بکهیون شنید که هر دو کودک زیر لب از حرف کای می‌خندند اما این خوشحالش نکرد. حواسش معطوف به کیونگسو بود و به آرامی استرس می‌گرفت.

- خیلی عالیه. ارین بچه‌ی خیلی خوبیه... شما خیلی خوب تربیتش کردین.

سهون با افتخار رو به ارین خم شد تا بهش بگه که تشکر کنه. به نظر نمی‌رسید بچه بابت این کار اکراهی داشته‌باشه. اما قبل از اینکه تشکرش رو به زبان بیاره، کیونگسو دوباره حرف زد.

- شاید بهتر باشه یک مدت... یک مدت کمتر تنهایی دوچرخه‌سواری بکنه. و بیشتر دور و برش باشید. مراقبش باشید.

کیونگسو جمله‌ی اخر رو با کمی استیصال گفت و بکهیون حس کرد لقمه توی گلوش به سنگ تبدیل شده. چه چیزی توی ذهنش می‌گذشت؟ این بار کیونگسو به چه چیز کوفتی‌ای فکر می‌کرد؟ آیا به حقیقت جدیدی پی برده‌بودند؟ نمی‌فهمید. به مرد نگاه کرد که با کمی تشویش غذا می‌خورد. نه. حالش بهتر نبود. بکهیون الان واضح‌تر می‌دید که کیونگسو نسبت به ظهر اصلا بهتر نبود. و چیزی توی ذهنش می‌گذشت که بکهیون از همین الان برای پی بردنش بهش وحشت داشت.

Messiah RiverDonde viven las historias. Descúbrelo ahora