4:

1.5K 419 269
                                        


- خانم معلم گفت وقتی ریوجین رو پیدا کرده، بچه‌ات اسم کودک رو به زبان اورده و سپس ساکت شده.

بکهیون به کندی پلک زد. نمی‌فهمید. ذهنش دوباره گیج و در هم می‌شد. کیونگسو ادامه داد: ما حدس می‌زنیم ریوجین این بچه رو بشناسه. اینجا سرباز‌های زیادی دارم. قبل از اینکه پرخاش کنی مدنظر داشته‌باش.

بکهیون کمرش رو تا آخرین حد ممکن خم کرد تا لیوان آب‌قند رو روی زمین قرار بده. می‌ترسید لرزش دست‌هاش قدرتش رو از بین ببره و لیوان رو بشکنه. آیا تمام دوست‌های ریوجین رو می‌شناخت؟ مگه ریوجین به‌جز هم‌کلاسی‌هاش و ارین، دوست دیگه‌ای داشت؟ این بچه از اهالی شهرک نبود. ریوجین بیچاره این غریبه رو نمی‌شناخت. کیونگسو لابد عقلش رو از دست داده‌بود.

- چطور میتونی به این نتیجه برسی کیونگسو؟

- ما باید بدونیم ریوجین چطور اسم کودک رو می‌دونسته.

- این چه مزخرفیه که به من تحویل میدی! برو از پدر و مادرش هرچیزی میخوای رو بپرس. اصلا از اینکه ریوجین و بچه همدیگه رو می‌شناختن میخوای به کجا برسی؟ اطلاعات بیشتری میخوای؟ فقط از والدین کوفتی‌ش بپرس!

- من سرباز دارم بکهیون پس صدات رو پایین نگه دار. مشکلم فقط جسد نیست. مشکلم یک قاتل و آدم‌ربا ست. متوجه هستی اگر ریوجین و کودک واقعا با هم مرتبط باشن ممکنه دخترت هدف یک روانی اون بیرون باشه؟

بکهیون در ابتدا نخواست جملات کیونگسو رو تحلیل کنه اما کلمه‌ها به زور راه خودشون رو پیدا می‌کردند و تک تک سلول‌های مغزش رو تحت تاثیر قرار می‌دادند. با دست‌های از هم باز شده، مقابل میز کیونگسوی خشمگین، ایستاده بود و مثل احمق‌ها نگاهش می‌کرد و دوباره احساسات ناشناخته وادارش می‌کرد کارهایی بکنه. یک قدم به عقب برداشت. صورت افسر رو تار می‌دید که سعی می‌کرد جلوتر بیاد و دستش رو بگیره. قدم دیگری عقب رفت و بعد از محوطه بیرون دوید. کفش‌هاش روی کفپوش سالن سر می‌‌خورد و به نفس نفس افتاده‌بود. یقه‌ی یکی از کارمندهای بخت‌برگشته رو از پشت کشید و هل داد و بی‌توجه به صدای اعتراضش، گوشی تلفن روی میزش رو برداشت. یک نفر پشت تلفن حرف می‌زد. تماس رو قطع کرد و شماره گرفت. تمام بدنش خیس عرق شده بود.

- آهای؟!

- ریوجین!

توی تلفن فریاد کشید و مخاطبش هم متقابلا فریاد کشید: ری ری دوست نداره الان حرف بزنه!

این صدای ارین بود. هر دو توی خونه بودند. شاید در حال خوردن بستنی؟ اما توی خونه. هیچ چیزی اهمیت نداشت. بکهیون به گریه افتاد.

- عیبی نداره ارین. میشه در خونه رو از داخل قفل کنی و پنجره‌ها رو ببندی؟

دوباره سکوت کرده‌بود. بکهیون از فشار گریه‌ی سرکوب شده و سردرد و حرص یک پاش رو به زمین کوبید و دوباره داد زد.

Messiah RiverDove le storie prendono vita. Scoprilo ora