12:

1K 326 163
                                        


قاشق غذا توی دستش ثابت مونده‌بود. حتی نتونسته‌بود حرکتی بکنه. فقط از بالا به پیام کوتاه و صفحه‌ی موبایلش نگاه می‌کرد. نور صفحه کم شد و سپس بکهیون توی تاریکی موبایل، انعکاس چهره‌ی خودش رو دید. رقت انگیز و وحشت‌زده. قاشق از دستش رها شد و برنج و ماهی روی زمین ریخت و برخورد فلز و کاشی سر و صدا ایجاد کرد. ممکن بود ریوجین بیدار بشه اما نمی‌تونست الان به این اهمیت بده. به سختی دوباره موبایل رو برداشت. انگشتانش خشک شده بود. حتی نمی تونست قفل صفحه رو باز کنه. با بدختی دوباره به پیام جلوی چشم‌هاش نگاه کرد و سعی کرد چیزی تایپ کنه.

"چرا به من پیام دادی؟"

فقط می‌خواست همین رو بدونه. فقط می‌خواست بدونه این آدم چرا بهش پیام داده‌بود. آیا تنها فرد بود؟ آیا باید همین الان به اداره‌ی پلیس می‌رفت؟ چرا فقط اجازه نداشت بشینه و در سکوت شام دیرهنگامش رو بخوره؟ با کلافگی مشغول کندن پوست اطراف ناخن‌هاش شد. جواب نمی‌داد. اصلا پیام هنوز به دستش نرسیده‌بود. زانوانش به لرزیدن افتاد. شاید بهتر بود همین الان این رو گزارش کنه. توی لیست مخاطبینش به دنبال کیونگسو گشت. صفحه انگار سخت‌تر حرکت می‌کرد و اسامی از مقابل چشمانش فرار می‌کردند. معده‌اش فشرده‌شد و غذای تازه جویده شده به حلقش برگشت. پس چرا پیام به دستش نمی‌رسید؟ دستگاهش رو خاموش کرده‌بود؟ بین ابروانش رو فشار داد و روی اسم کیونگسو توقف کرد. باید گزارش می‌داد. جدا از این که وظیفه اش بود، احساس می‌کرد توانایی‌ش رو نداره که به تنهایی با همچین مسئله‌ای کلنجار بره. نمی‌خواست از یک قاتل پیام دریافت کنه. نمی‌خواست قاتل باهاش حرف بزنه. نمی‌خواست قاتل اون رو بشناسه. اسم و شماره‌اش رو از کدوم گوری آورده‌بود؟

قبل از این که تماس رو برقرار کنه با اعلان گوشی‌ش مواجه شد. پیام به دست مخاطب رسیده بود. سرِ جا سیخ نشست. یعنی الان بهش جواب می‌داد؟ نتونست تحمل کنه و به صفحه خیره بمونه. ناگهانی از جا پرید و به لبه‌ی سینک آشپزخانه چنگ زد. تمام شامی که خورده بود از حلقش به بیرون پاشید. اشک از چشم‌هاش روان شده‌بود. منظره‌ی استفراغ روی ظرف‌های نشسته و اطراف سینک حتی تهوعش رو شدیدتر می‌کرد. لرزش بدنش بهش اجازه نمی‌داد متعادل باشه. دهانش رو با پشت دست پاک کرد و به طرف میز چرخید. صفحه‌ی موبایلش هنوز روشن بود. خودش رو وادار کرد جلوتر بره. یک پیام جدید روی صفحه خودنمایی می‌کرد. نمی‌خواست متن رو ببینه. نمی‌خواست ادامه بده. چرا همون لحظه به کیونگسو زنگ نزده بود؟

"چون تو مرد قابل اعتمادی هستی. هستی؟~"

بکهیون به نفس نفس افتاد. نزدیک بود فریاد بکشه. قابل اعتماد چه جهنمی بود؟ بکهیون قابل اعتماد نبود. همه چیز رو کف دست نزدیکانش می‌گذاشت. همه‌چیز رو به چانیول می‌گفت. داشت دیوانه می‌شد. آیا منظورش این بود که نباید به پلیس چیزی بگه؟ در اثر فشار برای فریاد نکشیدن، صدای دندان‌قروچه‌ی خودش رو می‌شنید. دستش رو روی دهانش کوبید. حالا دیگه تصمیم گرفتن چندان چیز راحتی نبود. به سکسکه افتاد. نه. به کیونگسو زنگ نمی‌زد. این آدم باخبر بود بکهیون بابتش فرزندش ترسیده. و می‌گفت ارین در امنیته. دروغ می‌گفت؟ بکهیون نمی‌خواست الان به ارین فکر کنه. نمی‌خواست به جز امن نگه داشتن فرزند خودش، بابت چیز دیگری هم احساس مسئولیت داشته‌باشه.

Messiah RiverOù les histoires vivent. Découvrez maintenant