مینگی دستشو نوازش وار روی شونه ی یوسانگ زد : به اونا فکر نکن ، نیازی نیست برگردی پیش اونا تو یه خونه داری برای زندگی پس نگران نباش برای روبه رو شدن با کسی .
نگاه قدرشناسانه ی یوسانگ بالا اومد : ممنونم .
پرستاری به سمتشون اومد : حال بیمارتون خوب شده و میتونین ببرینش .
مینگی رو به اون دو نفر گفت : میرم صورت حساب رو پرداخت کنم .... یوسانگ شی تو هم به جونگهو کمک کن برین توی ماشین .
سوبین پشت سر یونجون میرفت ، نمیدونست چرا نمیرسن به جایی که مقصد شونه : یونجون شی چقدر دیگه میرسیم ، میخوام زودتر برم پیش جونگهو .
یونجون مشتشو فشرد ، عصبی شده بود از این نگرانی سوبین برای جونگهو ، برگشت عقب که سوبین بهش برخورد کرد و چند قدم عقب رفت : چیکار میکنی .... الان افتاده بودم .
یونجون با فکی منقبض شده گفت : چرا این قدر بهش توجه میکنی .... این همه توجه و علاقه واقعا کلافه کننده ست .
چشمای سوبین گرد شدن : الان داری میگی نباید نگران حال برادر کوچکم باشم چون تو رو کلافه میکنه .
یونجون به بازوی سوبین چنگ انداخت و محکم فشرد : اینو فقط یک بار بهت میگم پس بهتره خوب گوش کنی .... تو مال منی ، من تورو حق خودم میدونم پس بهتره صبر مو اندازه نگیری بهت حق میدم برادرت رو دوست داشتی باشی و مراقبش باشی اما جلوی من خیلی بهش توجه نکن .
سوبین حتی اگه میخواست هم نمیتونست حرفی بزنه ، این رفتار یونجون یه حس دوگانه توی وجودش ایجاد کرده بود ، حسی که هم دوستش داشت هم میگفت نباید به یونجون اجازه بده باهاش این طوری رفتار کنه : اونجاست .... پیداش کردم .
دست سوبین رو رها کرد و به سمت درختی که مشخص بود چقدر قدیمی رفت : ببین چقدر خوشگله .... تا حالا گیاه به این قشنگی دیده بودی .
چشمای سوبین به جای اینکه به جیسینگ باشه به یونجون خیره بود ، این هیجانش اونو شبیه پسر بچه های کرده بود که از پیدا شدن یک بازی جدید خوشحالن: باید آروم از توی خاک درش بیارم وگرنه ریشه اش آسیب میبینه .
جلوی گیاه نشست و با احتیاط دورش رو خالی میکرد تا ریشه رو بیرون بیاره و تموم مدت سوبین خیره نگاش میکرد و متعجب بود از این بعد جدیدی که داشت از این مرد میدید : ببین .... سالم درش آوردم.
صورت یونجون میدرخشید با اون لبخند جذاب روی لبش ، موهاش کمی عرق کرده بود به خاطر تلاشش برای در آوردن جیسینگ و گونه ش کمی خاکی شده بود : صورتت خیلی بامزه شده .
یونجون خشک شد به خاطر این حرف سوبین : پس یعنی نظرت رو جلب کردم .... دوست داری جلوتر بامزه باشم .... باشه من همون طوری رفتار میکنم که تو دوست داری
از جا بلند شد و جیسینگ رو جلوی صورت سوبین گرفت : دیگه حال برادرت خوب میشه .
سوجین داشت معجونی با جیسینگ و عسلی که سوبین و یونجون آورده بودن آماده میکرد ، جونگهو توی اتاق داشت استراحت میکرد و مینگی و یونهو تهیه غذا رو به عهده گرفته بودن ، یوسانگ هنوزم ساکت بود و گوشه ای نشسته بود ، هیونجین هم دنبال سونگهوا میرفت و لحظه ای تنهاش نمیذاشت ، نگران بود هونگ جونگ برادرش رو ببره برای هم خوابی هنوزم براش قابل قبول نبود درخواست سونگهوا .
سان از پلها پایین اومد : بانو ماریام گفتن معجون رو برای وویونگ ببرم .
سونگهوا به سمتش اومد : تو برو پیشش هنوز آماده نشده من میارمش .
سان سری تکون داد و بالا رفت هنوز دقیقه ای نگذشته بود که دوباره سراسیمه پایین اومد : بهوش اومد .... وویونگ بهوش اومد .
YOU ARE READING
هفت گناه کبیره انجیل
Historical Fictionژانر : ماوراء طبیعه کامل شده کاپل : ایتیز (ووسان ، سونگجونگ ، یونگی ، جونگسانگ) استری کیدز (چانگجین ، چانلیکس ، مینسونگ ، سونگین ) تی اکس تی ( یونبین ، تهگیو ) پسر از جا بلند شد، هنوز نمیتونست موقعیت پیش اومده رو درک کنه :تو... تو... مرد جلو اومد و...
