part 34

68 18 8
                                        

مردان جوان حاضر توی اشپزخونه از شدت شوک حرف سونگهوا هنوزم بی حرکت بودن و اونو نگاه میکردن : اگه بخوایین همین طوری به این نگاه کردن ادامه بدین تموم غذاها سرد میشن .
چانگبین نگاشو به غذا داد و با خودش فکر کرد یعنی اونم میتونه این قدر راحت از هیونجین بخواد که باهاش بمونه .... بعد از اون تجاوز اجباری انگاری یه چیزی توی قلبش عوض شده بود .... اما هیچ وقت نتونست بهش توجه کنه چون بودن کنار ادوارد این اجازه رو نمیداد اما الان که همه چی حل شده بود و اونا ازاد بودن میتونست به حسش بها بده ، میدونست هیونجین خیلی سرسخته و کنار اومدن باهاش اصلا راحت نیست : میخوام انجامش بدم . زمزمه وار اینو گفت و نگاشو بالا اورد و به هیونجین خیره شد انگار همه از شوک در اومده بودن چون داشتن اروم غذاشونو میخوردن .
چانگبین به مینهو نگاه کرد مرد جوان وقتی میدید حواس جیسونگ بهش نیست خیره نگاش میکرد و لبخند ریزی روی لبش میشست و به محض اینکه نگاه جیسونگ یا یکی دیگه روش میوفتاد سریع چشماشو میدزید و خودشو سرگرم غذا خوردن نشون میداد . هونگ جونگ با صورتی که تمومش لبخند بود و چشمایی که حتی لحظه ای از روی سونگهوا برنمیداشت باهاش حرف میزد براش غذای بیشتری میریخت و این یعنی اونا از همه شرایط بهتری دارن : بهت حسودیم میشه که این قدر راحت کنارشی .
دست مینگی بلند شد و ظرفی که جلوی چانگبین بود رو برداشت که توجه مرد جوان بهش معطوف شد ، مینگی بشقاب خالی از غذای یونهو رو پر کرد و با چشمایی مشتاق گفت : نباید این قدر کم بخوری .... بیشتر بخور .
چانگبین اهی کشید : توام وضع خوبی داری .
سونگهوا که غذاش رو تموم کرده بود از سر میز بلند شد و همون طور که بیرون میرفت گفت : هیونجین روی حرفی که زدی حساب میکنم .
سونگهوا که از دیدشون ناپدید شد هیونجین با چشمایی گرد شده از تعجب رو به هونگ جونگ گفت : میگم تو جادو بلدی که سونگهوا هئونگ رو این طوری کردی .... اون اصلا ادمی نیست که این طوری بی پروا از هم خوابی جلوی ما بگه .




بانو ماریام حوله ای که خشک شده بود رو کمی خیس کرد و شروع کرد به نم دار کردن صورت تب دار وویونگ : بانو معجون رو اماده کردم .
ماریام جام رو از دست سوجین گرفت و به سمت سان گرفت : ازت میخوام وقتی داری اینو بهش میدی به لحظاتی که با وویونگ داشتی فکر کنی و همین طور علاقه ات بهش .
سان بی حرف از جا بلند شد روی تخت نشست و جام رو گرفت اروم شروع کرد هم زدن با قاشقی که چان بهش داد : یکم خنکش کنم .... بعد بهش میدم .
کمی از معجون رو برداشت و قاشق رو به سمت دهن وویونگ برد و اروم توی دهن نیمه باز پسر جوان ریخت .... لبای وویونگ ترک خورده بودن به خاطر تب بالایی که داشت و صورتش رنگ باخته با گونه هایی گر گرفته بود : میدونی این حالت چقدر داره اذیتم میکنه .... تو که همیشه قوی بودی نمیشه زودتر بیدار بشی .... میدونی چقدر دلم برای دیدن چشمات تنگ شده .... میدونی وقتی میومدم دانشگاه فقط یه چیز خیلی برام مهم بود اینکه قبل از اینکه کلاسم شروع بشه بتونم لبخند تو رو ببینم .... همون لبخندت برای تموم روزم راحت بود و یادم میرفت توی خونه کسی رو ندارم که بهم اهمیت بده .... راستش الان حس میکنم دلم برای خانواده ام تنگ شده شاید منم مقصر بودم توی رفتاری که باهام میشد .... شاید اگه جلوشون ایستادگی میکردم و نمیذاشتم بهم زور بگن هیچ وقت به اینجا نمیرسیدیم .... اگه براشون توضیح میدادم گرایش داشتن به همجنس خودم اصلا بد نیست و من فقط یه پسر رو دوست دارم و تو رو بهشون نشون میدادم دیگه اذیتم نمیکردن و من تنها نمی‌شدم تا اون عوضیا هر بلایی خواستن سرم در بیارن .... شاید اگه اونا هم خنده های تو رو میدیدن خیلی چیزا عوض میشد من و تو الان با هم دیگه میبودیم .
سان جام خالی رو روی میز گذاشت و دست وویونگ رو توی دست گرفت : ازت میخوام وقتی بیدار شدی بیای با هم دیگه بریم پیش خانواده ام میخوام تو رو بهشون نشون بدم و بگم واقعا چه حسی دارم و بگم میشه اوضاع بین مون رو عوض کنیم .
سونگهوا دستشو روی شونه ی سان گذاشت : مطمئنم همه چی درست میشه همون طور که میخوای .
سوبین شاخه ی بزرگی که جلوشون بود رو کنار زد تا جونگهو بتونه رد بشه : یونجون شی مطمئنی که میشه اینجا جیسینگ 100 ساله پیدا کرد .
مرد جوان که داشت با دقت اطراف رو نگاه میکرد گفت : اره اینجا تنها جایی که اونو داره یکم دیگه که بریم بهش میرسیم .
جونگهو بازوی سوبین رو گرفت تا متوقفش کنه : هئونگ من خسته شدم واقعا نیاز دارم یکم استراحت کنم .
سوبین دست جونگهو رو گرفت و به سمت درخت بزرگی برد : بیا اینجا بشین .

هفت گناه کبیره انجیل Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang