چانگبین دستاشو به حالت حفاظت دور هیونجین حلقه کرده بود و نگاش خیره بود صورت پر درد مرد جوان : نمیذارم اسیب ببینی .
خوناشام از پشت یقه ی چانگبین رو چنگ زد و با شدت عقب کشیدش : از این همه فدارکاری شما ادما متنفرم .
تا به سمت چانگبین حمله کرد چاقویی به سمتش پرت شد : فکر کردی میذارم دوباره از خانواده ام کسی رو بکشی .
چان چاقو رو از توی کتف خوناشام بیرون کشید سرشو قطع کرد ، بقیه تا دیدن تعدادشون برابر شده سریع پا به فرار گذاشتن مسلما نمیخواستن به این زودی به دست این شکارچی ها کشته بشن .
فلیکس سریع خودشو به هیونجین رسوند : میتونی بلند شی .
هیونجین که درد میکشید به خاطر کتف اسیب دیده اش دستو با دست سالمش گرفت و سعی کرد بلند شه : فکر کنم در رفته .
فیلکس دستشو دور کمر هیونجین حلقه کرد تا از ضعف احتمالی مرد جوان جلوگیری کنه : برمیگردیم خونه .
چان که چانگبین رو بلند کرده بود به سمت اونا اومد : خیلی درد داری .
هیونجین با بالا و پایین کردن سرش جواب مثبت داد که چان رو به فلیکس گفت : میرم ماشین رو بیارم نزدیک تر .
رفت که چانگبین ساک هیونجین رو برداشت و پشت سرشون به راه افتاد نگران بود از حمله ی ناگهانی اون خوناشام ها، چان ماشین رو جلوی کوچه متوقف کرد که چانگبین در رو باز کرد و هیونجین با کمک فلیکس داخل نشست : هئونگ من خوبم برای یه در رفتگی احتمالی نباید گشت زنی رو خراب کنیم .
تا فلیکس خواست جواب هیونجین رو بده چانگبین عصبی گفت : تو قصد داری خودتو به کشتن بدی .... چرا به سلامتی خودت اهمیت نکنه فکر کردی اگه با این وضعیت ادامه بدی بهت افرین میگن .... چان شی لطفا سریع تر برین خونه .
چان نگاهی به فلیکس کرد و ابرویی بالا انداخت و ماشین رو روشن کرد . هیونجین تا رسیدن به خونه ساکت بود و فقط دستشو فشار میداد تا جلوگیری کنه از ناله کردن . ماشین که متوقف شد چانگبین سریع بیرون اومد و زیر بازوی سالم هیونجین رو گرفت و اونو داخل برد : هیونجین ساکت موند .
اینو فلیکس گفت که چان خنده ای کرد : میدونی امیدوارم این مرد بتونه حال هیونجین رو عوض کنه و برش گردونه به زمانی که هیونجین هیچ اتفاق دردناکی رو تجربه نکرده بود .
دنبال اون دو نفر رفتن که دیدن یونهو ، مینگی ، مینهو و جیسونگ هم توی خونه ان و تقریبا روی مبل ها ولو شدن : فکر کنم قرار بود گشت زنی انجام بدیم .
مینگی چشماشو باز کرد : میدونی هئونگ باید اعتراف کنم که ما به شدت اسیب دیدیم و برای همین مجبور شدیم برگردیم .
هانا با یه سینی که 4 تا لیوان داخلش بود از اشپزخونه بیرون اومد : سوجین اونی اینا رو درست کرده بخورین خیلی زود حالتون جا میاد .
چانگبین رو به جادوگر سفید گفت : میشه لطفا بانو ماریام رو خبر کنین هیونجین اسیب دیده .
هانا سینی خالی رو روی میز گذاشت و به طرف اونا اومد : من میتونم درمانش کنم سخت نیست .
نگاهی به کتف هیونجین انداخت و گفت : لطفا محکم نگهش دارین باید کتفش رو جا بندازم بعد براش دارو بیارم .
چانگبین محکم هیونجین رو گرفت که مرد جوان لباشو روی هم فشار داد اما با جا افتادن کتفش داد پر دردش سالن رو پر کرد و بدنش بی رمق توی اغوش چانگبین افتاد : میرم دارو بیارم .
چان به چانگبین کمک کرد تا هیونجین رو راحت روی مبل دراز بکشونه : شما چرا صدمه دیدین .
جیسونگ که انگاری حالش بهتر شده بود راست نشست و گفت : هئونگ باورت نمیشه اگه بگم چی دیدیم .... 3 تا گرگینه نزدیک یه خونه کمین کرده بودن میخواستن اونا رو تبدیل کنن مجبور به درگیری شدیم یکی رو کشتیم اما اون دو تای دیگه فرار کردن ....
فیلکس کنار چان نشست : انگار حالا که دیگه ادوارد نیست همه دوباره دارن خودش نشون میدن .
چان اهی کشید : این برامون خیلی سخته .... ما خیلی ها رو از دست دادیم و تعدادمون خیلی کمتر شده و اینکه از بقیه توقع داشته باشیم که بعد از ادوارد بازم خودشونو توی خطر بندازن خودخواهی .
_ هئونگ خودت میدونی که هر کسی که وارد این کار شده دلیل خودشو داره ما کسی رو مجبور نکردیم مطمئنم وقتی بقیه هم بفهمن همه دوباره شروع کردن به اسیب زدن به مردم خودشون شکار رو از سر میگیرن .
یونهو صداش رو با سرفه ای صاف کرد و گفت : میدونم گفتنش تاثیری نداره و در واقع شاید برای شما دردسر هم باشه اما من و مینهو میخواییم همراه تون بمونیم .... میخواییم همراه شما باشیم فکر میکنم هدفم رو برای بقیه ی زندگیم پیدا کردم امشب که دیدم مینگی شی و جیسونگ شی چطوری برای نجات یه خانواده که اصلا نمیشناسن خودشونو توی خطر انداختن و حتی کمک کمی که کردم حس خوبی بهم داد ....
به مینهو نگاهی کرد و گفت : برای همین هر دومون میخواییم اینجا با شما بمونیم .
YOU ARE READING
هفت گناه کبیره انجیل
Historical Fictionژانر : ماوراء طبیعه کامل شده کاپل : ایتیز (ووسان ، سونگجونگ ، یونگی ، جونگسانگ) استری کیدز (چانگجین ، چانلیکس ، مینسونگ ، سونگین ) تی اکس تی ( یونبین ، تهگیو ) پسر از جا بلند شد، هنوز نمیتونست موقعیت پیش اومده رو درک کنه :تو... تو... مرد جلو اومد و...
