Part 13

286 55 22
                                        

چیزی مرا کم است !
شاید امید ..
شاید فراموشی ..
شاید دوست..
شاید من ![1]

 
**********

در هیاهوی صدایش ..
در آغوش نگاهش ..
زندگی را به ارامی یاد گرفتم.
رشته ای از جنس دلتنگی ..
رشته ای از بوی سرنوشت !
راه ما را به اینجا کشاند.
به جایی که چشمانش .. کهکشانی بود برای پرستیدن .
به جایی که من ..
گم شدم ..
ارام ارام..
فراموش کردم معنای منطق را ..
چرا که چشمانش ..
مرا گم کرد

 **********

{20 سپتامبر 1769– حدود 250 سال قبل}

لبخند شادی روی لبهای همه نشسته بود ..
پایگاه کوچیک و نچندان شلوغشون ، حالا پر از لبخند شادی و سرور بود.

تهیونگ با دیدن جیمین که به سرعت سمت اتاق یونگی حرکت میکرد خنده ای ریز کرد و نگاهش رو دوباره به اسمونی که جای روشناییش رو به تاریکی داده بود و حالا تنها اثر وجود روشنایی باقی مونده بود نگاه کرد.

گرگ و میش هوا .. همیشه زیبا بود و اون هم عاشق اون زیبایی .
به طرز عجیبی .. همه چیز خوب به نظر میرسید.

تمام مشکلاتشون فراموش شده بود و خنده شادی روی لب همه بود و همه ی اونها به خاطر یک نفر بود.

اون دختر !
اخرین و هشتمین رهبر گروهشون .

دختری که موهای قهوه ای رنگ و بلندش رو به زیبایی بسته بود و لبخندی از جنس ابریشم داشت.

هانبوک صورتی رنگی پوشیده بود و لطافت سلیقه اش از همون رنگهای ملایم خودنمایی میکرد اما چشمهای نافذی داشت.

چشمهای اون .. و لبخند پهن و زیباش تنها یک کلمه رو فریاد میزد .. قدرت و اقتدار !

و این به اندازه کافی خوب نبود ؟
هیچ چیز بهتر از اضافه شدن یک فرد قوی به گروهشون نبود‌.

گروه اونها تازه داشت جون میگرفت و جای خودش رو بین قوی ترین ها پیدا میکرد و قطعا اومدن اون بینشون میتونست همه چیز رو سرعت ببخشه.

اخرین رهبری که منتظرش بودن رسیده بود و هرچند هنوز پیوند ذهنیشون تکمیل نشده بود اما حضورش در اینجا .. اثبات کننده همه چیز بود.

بلاخره .. با سقوط کامل خورشید دل از نگاه کردن به اسمون کشید و از بالای پشت بوم پایین پرید.

هانبوک سیاه رنگش رو که خاکی شده بود تکوند و کمربند کج شده اش رو صاف کرد.

پوشیدن هانبوک یکی از دردسر ساز ترین مشکلاتش بود اما نمیتونست با پوشیدن لباس های کوتاه توجه رو به خودش توی سطح شهر جلب کنه پس مجبور به تحملش بود.

اهی از کلافگی کشید و موی ریخته جلوی چشمهاش رو کنار زد.

با قدم هایی بلند و سرخوشانه به سمت داخل ساختمون  حرکت کرد تا به جمع بقیه بیپونده.

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔حيث تعيش القصص. اكتشف الآن