آینده ای را تجربه میکردیم که یکبار زندگی کرده بودیم .
چرخه زمان ، بی رحمانه میچرخید تا دوباره و دوباره ما را اسیر حصرت ، درد و دلتنگی کند.
و اینبار پر رنگ تر و واضح تر از قبل از دست رفتن ها را به نمایش میگذاشت ..
یا شاید دلیل از دست رفتن ها را !
و چه چیز دردناک تر از آنکه باعث آن درد و خون نشسته در پساپیش خاطراتت .. خودت باشی ؟
هر انتخاب کوچک و بزرگی تاثیری فرای تصورات روی سرنوشت میزاره ..
و اون از اول سرنوشتی که از پیش نوشته شده بود رو با تصور عوض کردنش در پیش گرفته بود.
**********
دستهای لرزون و یخ کرده سوهیون با روی زمین افتادنش با شدت زیر تنش پیچید و اهی از گلوش خارج کرد.
کل بدنش به لرزش محسوسی افتاده بود و وحشت جزئی از چهره اش شده بود به طوری که تن اون پسر پونزده ساله رو ضعیف تر و لاغر تر از حالت عالی جلوه میداد.
به سختی دستهای لاغرش رو تکیه گاه تنش کرد و تن سنگین شده از بی هوشی طولانی مدتش رو از روی زمین بلند کرد و روی دو زانو نشست اما جراتی برای بلند کردن سرش نداشت.
دو سالی بود که راجب انفاقاتی که توی کلیسا میوفتاد شک کرده بود و شب قبل اخرین فرصتش برای سر در اوردن از اتفاقات بود اما همه چیز با دیدن جونگ کوک خراب شده بود !
هیچ فکر نمیکرد جونگ کوک هم مثل خودش چیزی بدونه و بدتر از اون خطری بود که تهدیدش میکرد.
چاره ای نداشت ..
اون بیش از هرچیزی از بلایی که ممکن بود سرش بیاد میترسید اما هیچ نمیخواست داداش کوچیکش به سرنوشتی مشابه بقیه بچه ها دچار بشه .
نمیزاشت کسی بفهمه که جز خودش .. جونگ کوک هم شب قبل از همه چیز با خبر شده.
مدتی در سکوت خفقان اوری گذشت و شنیدن صدای پایی که بهش نزدیک و نزدیک تر میشد ترس بدی توی وجود سوهیون انداخته بود.
یعنی الان چه بلایی سرش میاوردن ؟ میکشتنش یا اجزای بدنش رو جدا میکردن ؟ ممکن بود حتی عروسک جنسی یه مشت حیوون هم بشه .!
برق اشک با افکار وحشتناکی که به سرش زد توی چشمهاش پیچید که همون موقع یک جفت کفش دقیقا رو به روش ایستاد.
چشمهاش رو با ترس روی هم فشرد که مرد مقابلش جلوی سوهیون زانو زد و با گذاشتن دستش زیر چونه پسر سرش رو بالا اورد : چشمت رو باز کن "
سوهیون با وحشت پلکهاش رو بیشتر از قبل به هم فشرد اما با بیشتر شدن فشار دست مرد روی چونش با ترس چشمهاش رو باز کرد.
نگاهش رو مردد بالا اورد و بلاخره چهره فرد مقابلش که اون صدای مصمم و بی رحم رو ازش شنیده بود جلوی چشمش اشکار شد.
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
