Part 39

60 15 2
                                        

او عذاب میکشید ..
از تناقصی که وجودش را به دو نیم تقسیم میکرد..
او عذاب میکشید ..
از خوشحالیی که دردناک بود و دردی که لذت بخش.
حتی خود هم نمیدانست چه چیزی مرهم روحش است و در جنگ تعادل نیمه های وجودش تنها نقش قربانی باقی مانده بود که بازی کند.
مقتولی که قاتلش خودش بود !

 
*********
 

همه از ارامش بازگشت به خونه میگن ‌‌..

از آرامش بازگشت به مکان امنی که میتونی بدون فکر نفس عمیق و راحتی بکشی .

اما هیچ کس از رها شده های پشت در نمیگه .

گاهی ارامش برگشت به خونه ، با درد رها شده های بیرون خونه همراهه.

بلاخره بعد از گذشت چند روزی که بر خلاف عدد کمش طولانی گذشته بود اونها هم به خونه برگشتن اما غم و خستگی اتفاقات فرصت شادی و ارامش بهشون نمیداد.

اونها برگشتن اما کاملا متفاوت با زمان رفتنشون بودن.

خستگی و سکوت جاش رو به شور و اشتیاق رفتن داده بود و اونها رو به فرسودگی گوشه گیری وادار کرده بود به طوری که بدون به زبون اوردن کلمه ای هر کس به اتاق خودش پناه برده بود و نشیمن رو خالی از هر حضوری گذاشته بودن.

هرچند این بین جین ترجیح داده بود که توی نشیمن زیر کتابخونه بمونه و خودش رو با گرمی قهوه و کتاب های چند صد ساله ای که از برشون بود سرگرم کنه.

فکرش درگیر بود و نمیتونست با ارامش مشغول باشه ، چیز های زیادی بود که دیواره های مغزش رو ازار میداد اما بین اونها فکر نامجون بود که به همه برتری میکرد.

مکالمه نصفه و نیمه ای که قبل از نبردشون داشتن بازهم بی نتیجه مونده بود و این مکالمه های بی نتیجه کلافه اش کرده بود .

اون سالهای زیادی رو زندگی کرده بود و بعد از این چندین صده دیگه نسبت به همه چیز سرد شده بود ..

حتی اشک ریختن هم براش دردناک و سخت به نظر میرسید !

اون خودش رو موظف میدونست تا قوی ترین عضو گروه بمونه ، بدون اینکه ضعفی به دلش راه بده همیشه شاد و بیخیال باشه تا حداقل بتونه باری از دوش اونها برداره ، هرچند گاهی اون هم خسته میشد.

تنها نقطه امن زندگیش حضور نامجون بود .. میتونست کنار نامجون ضعیف باشه ، لوس بازی در بیاره و نیاز هایی که همیشه گوشه ای از مغزش خفه میکرد رو بروز بده و حس زندگی داشته باشه ..

اما  بازهم اون بزرگ ترین بود و باید سنگین ترین بار ها رو به دوش میکشید پس حتی عشقش رو هم فدا کرد تا از بقیه مراقبت کنه.

ولی حالا با اشکار شدن واقعیت بازهم نور امید توی دلش نشسته بود.

امیدی که سالها تلاش کرده بود کور و فراموشش کنه دوباره داشت زبانه میکشید و این کلافه اش میکرد چراکه نمیخواست با امید واهی حال خودش رو خراب و مدتی بعد دست رد به سینه اش بخوره .

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant