Part 31

113 29 10
                                        

یکی مرگ طلب میکرد و دیگری زندگی را التماس..
بی انکه بدانند درد هر دو یکی بود..
تپیدن دوباره قلبی که زندگی را به فراموشی سپرده بود.

 **********

صورت وحشت زده جیمین تنش بیشتری به فضا وارد میکرد .

پسر مو نقره ای در حالی که کل بدنش به لرز افتاده بود تلاش میکرد تمرکز کنه تا بلکه راهی برای نجات یونگی پیدا کنه .

دردی که توی سرشون پیچیده بود تنها زمانی شکل میگرفت که یک برگزیده در خطر مرگ باشه و برای هر کدوم از اونها این درد به شکلی متفاوت خودش رو نشون میداد و هیچ چیز وحشت انگیز تر از در خطر بودن یونگی نبود ، حداقل برای جیمین !

تلخی حرفهایی که به یونگی زده بود مثل زهر وجودش رو مسموم میکرد تا اون رو هم به دام مرگ بندازه ..

اون هم دلگیر بود و به خودش حق میداد بابت رفتار یونگی گلایه کنه اما هیچ وقت مرگش رو نمیخواست !

حتی اگر سالها بود که دیگه معشوق هم نبودن .. حتی اگر خودش بود که ترجیح داده بود نفرت رو به عشقش غالب کنه باز هم همیشه در اعماق قلبش امیدی به درست شدن رابطشون داشت و هیچ وقت نمیخواست سرنوشت تلخشون با مرگ و نرسیدن به هم به پایان برسه .

در حالی که دستهای لرزونش رو توی هم قفل کرده بود رو به تهیونگی که دنبال مختصات یونگی بود گفت : چیزی پیدا نکردی؟"

تهیونگ نفسی کلافه کشید و با سرعت بیشتر مشغول تایپ توی لپتاپ کوچیکش شد و در همین حین گفت : هنوز نه ! لوکیشن ساعتش روخاموش کرده پس یکم بیشتر زمان میبره "

جیمین اهی کشید و دستش رو روی صورتش گذاشت ..

اگر بهش حمله شده بود چی ؟ یا نکنه خود یونگی میخواست به زندگیش پایان بده ؟

یعنی انقدر دلشکسته شده بود که چنین کاری کنه ؟!

برای بار دهم خودش رو لعنت فرستاد که همون موقع هوسوک و یوجین هم به جمعشون اضافه شدن.

یوجین اشفته و عصبی گفت : از نامجون و جونگ کوک خبری نیست ؟ "

جین سری به نشونه منفی تکون داد : کلا از مختصات خارج شدن"

هوسوک تکخندی از عصبانیت زد و غرید : خدا لعنتش کنه چرا الان اخه ؟"

قبل از اینکه کسی بتونه حرفی بیشتر بزنه و شرایط وحشتناکشون رو بیشتر از این توی چشمشون بکوبه تهیونگ با هول از روی کاناپه بلند شد و فریاد زد : پیداش کردم .. خیلی دور نیست "

بدون معطلی لوکیشن یونگی رو برای همه اعضا ارسال کرد و گفت : قبل از اینکه اتفاق بدتری بیوفته باید راه بیوفتیم "

همه سری به نشونه تایبد تکون دادن و این جیمین بود که اول از همه پذیرایی رو ترک کرد.

حتی زمانی برای پوشیدن لباس های مناسب هم نداشتن پس با همون لباس های راحتی خونه رو ترک کرده و با قدم های سریعشون به سمت لوکیشن یونگی حرکت کردن.

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant