Part 30

72 20 0
                                        

میگفتند مرگ رفتن جسم است ..
پایان قرمزی خون و نفس های لرزان !
اما من مرگ را با چشمان خود دیدم.
جسمی مانده بود بی خبر از روح سرگردانش و انجا بود که فهمیدم..
میشد با قلبی تپنده هم مرگ را زندگی کرد !

 **********

 
نامجون رفته بود ..

در حالی که لحظه اخر ، فروافتادن جین رو جلوی پاهاش دیده بود ، چشم از اون صحنه گرفته و بهش پشت کرده بود.

شاید بی رحمانه برخورد کرده بود .. حتی قلب خودش هم بابت رفتار بی رحمانه ای که با اون پسر داشت به درد اومده بود اما چطور میتونست اروم بمونه و هیچ واکنشی نشون نده در حالی که حتی دو دقیقه هم نبود حقیقت بی رحمانه زندگیش رو فهمیده بود ؟

حقیقت اینکه .. کل خاطراتش چیزی بیش تر از یه دروغ جایگزین نبود‌!

حتی اگر برای محافظت از خودش بود باز هم .. ترجیح میداد با خاطراتش بمیره تا اینکه بی اونها مثل یه هالو به زندگی کردن ادامه بده .

اهی کشید و نگاهی به اطرافش کرد.

انقدری بی فکر قدم برداشته بود که حالا حتی کوچک ترین اثری هم از خونه اشون دیده نمیشد.

با خستگی و قلبی به درد اومده به درخت پشت سرش تکیه داد و به خاطراتش فکر کرد.

از کجا بود که همه چیز رو فراموش کرده بود ؟ چه چیزهایی رو بی اینکه بدونه از دست داده بود ؟

میدونست .. کل این دویصد سال میدونست که چیزی درست نیست اما توی خاطراتش همه چیز منطقی به نظر میرسید .

در حالی که در واقع ، مشکل همون خاطرات بود !

تمام چیزی که به یاد میاورد این بود که بعد از زندگی معمولی و خسته کننده اش در شورشی که روستاش رو به اتیش کشیده بود زخمی شده بود و اونجا بود که اولین بار پسر رو ملاقات کرد .

جین  جونش رو با تبدیل کردنش نجات داده بود و بعد از اون نخ سرنوشت اونها در هم گره خورد.

نامجون اولین فردی بود که جین تبدیل کرده بود و از اونجایی که هر دو برگزیده بودن خط سرنوشت گروه اونها شکل گرفت و باعث پدید اومدن برگزیده های بعدی شد.

و طی سالیان دراز در حالی که اونها تنش ، دعوا و بدخلقی های زیادی رو کنار ارامششون تجربه کرده بودن یکی یکی اعضا رو پیدا کرده و گروه بزرگشون رو تشکیل داده بودن.

و حالا فهمیده بود که اینها همه چیز نبود.

با فکر به جین و دردی که تحمل میکرد بیشتر قلبش فشرده شد و با نشستن روی زمین نالید : نباید .. تنهایی این سرنوشت رو به دوش میکشیدی ، از اولش باهم بودیم پس چرا نزاشتی تا اخرش هم باهم باشیم ؟"

و این اشکهای بی پناهش بود که یکی بعد از دیگری صورتش رو خیس میکرد ..

روزی دلگیر ..

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant