و به آرامی در اتش درونم قربانی شدم ..
سوختم و فراموش کردم زمانی وجودی برای تنفس در بدن داشتم.
آرام آرام همه چیز رنگ باخت و تنها ..
منی باقی ماندم که ترسهایم گلوی حیاتم را میفشرد.
بی شک که زندگی تنها بازی عذابمان شد.!
**********
طلوع خورشید گاهی با شادی و گاهی با غم همراه میشد و در اون لحظه های فانی پسر نمیدونست که دقیقا چه احساسی رو درونش پرورش داده .
گیج شده و خالی از هر کنشی بود و ترس لحظه ای جونش رو رها نمیکرد.
چند روز گذشته به پر شتابی چند وقت اخیرشون بود.
ابن چند ماهی که گذشته بود به قدری طولانی و پر اتفاق بود که جیمین فکر میکرد شاید سالهای طولانی زندگیش فقط یه خواب بوده و حالا به واقعیت برگشته.
نبرد سهمگین فرانسه هنوز فشارش رو از روی دوششون برنداشته بود که وضع جونگ کوگ و اتفاقی که براش افتاد همه رو به هم ریخت.
اوضاع خوبی نبود و توی این روزها اون بیشتر از همه نگران دونسنگ دوست داشتنیش بود و حس عذای وجدان لحظه ای رهاش نمیکرد.
فشار اتفاقات زیادی روی دوش های جونگ کوک وارد شده بود و زندگی همشون رو دگرگون کرده بود و چنین شرایطی به جیمین این حس رو میداد که باید عقب میکشید و سکوت میکرد.
اون هم حال خوبی نداشت ..
البته که مکالمه های طولانیش با یونگی و حرفهای دلگرم کننده اش کمکش میکرد اما اون هنوز نتونسته بود از اون نبرد و اثرات بعدش گذر کنه.
کمی بیشتر از قبل داخل خودش جمع شد و با در اغوش گرفتن زانوهاش به صحنه زیبای مقابلش نگاه کرد.
خورشید به ارومی سایه ترس رو از جنگل مقابلش برمیداشت و نور امید رو بهشون میبخشید.
جیمین هم توی زندگیش همچین چیزی رو تجربه کرده بود ، وقتی که توی ترس و زجرش فرو رفته بود وجود یونگی بهش نور بخشید و امید و مراقبت بقیه اعضا اون رو از باتلاق دورش نجات داد اما باز هم هیچ وقت نتونست از ترسش نجات پیدا کنه.
جیمین همیشه تظاهر به قوی و با ملاحضه بودن میکرد ولی خودش بهتر از هرکسی میدونست که هیچ وقت ادم شجاعی نبود.
اون پر از ترس بود ..
ترس هایی که از سیصد و چندی سال پیش هنوز گلوش رو میفشرد تا فرصت رهایی بهش نده .
جیمین هنوز هم بین اون اواره ها زندگی میکرد.
در حالی که مکیده شدن خون خانواده اش رو توسط اون خوناشام های بی رحم میدید و تن رنجورش حتی قدمی برای نجات اونها بر نداشت.
مثل عروسکی خیمه شب بازی پلک زد و با هر قطره خونش اشک ریخت و بزرگ ترین ترس و نفرتش رو از اون لحظه تا ابد به ذهن سپرد.
STAI LEGGENDO
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
