عشقی را پرستیدم که جز خاکسترش چیزی باقی نمانده بود.
راهی را پیش گرفتم که جز تصورش زیبایی نداشت.
لبخند هایی بر لب میاوردم که جز کشش لبهایم معنایی نداشت.
آرام آرام .. فراموش کردم واقعیت را ، فراموش کردم معنای شروع هر چیزی را.
همه چیز معنای خود را باخت .
شاید من در زمان اشتباهی متولد شده بودم.
شاید .. من وجودم را به اشتباه ساخته بودم.
چرا که دیگر هیچ جای تنم عطر شادی نمیداد.
همه چیز رنگ باخته بود.
همه چیز معنای خود را از دست داده بود.
چه بود .. معنای آن عشق ؟
**********
نگاه ترسیده اش رو به اون پسر داد و با دیدن فرم چشمهاش ..
وحشت توی خونش به جریان افتاد.
پسر رو به روی اونها ..
یه خوناشام سرخ بود !
پسر سبزه رو پوزخندی زد و رو به دو نفری که حالا پشتش ایستاده بودن گفت : بیاین زود تمومش کنیم پسرا "
جونگ کوک با ترس نگاهی به یوجین انداخت که همون لحظه تهیونگ کنارش ایستاد و جیمین هم کمی دور تر ظاهر شد.
اونها .. اینجا چیکار میکردن ؟
تهیونگ .. سونگ هووی نیمه هشیار رو به سرعت چند ثانیه به جایی دور تر برده و برگشت و همون موقع گفت : حالا جیمین "
جیمین در یک حرکت سریع .. دو انگشت اشاره و وسط دست راستش رو بالا اورد و با حرکتی دورانی ..
لایه ای بی رنگ دورمون رو فرا گرفت.
مثل محیطی کروی شکل که اونها رو از محیط جدا میکرد.
جونگ کوک با گیجی به اونها خیره شد .. این دیگه چی بود ؟
اصلا چطور اونها اینجا بودن ؟
تمام مدت انتظار چنین اتفاقی رو داشتن ؟
با حرکت جیمین .. پسر مو بلوندی که حالا هم قدم با پسر سبزه رو ایستاده بود با تمسخر رو به جیمین گفت : اوه .. پس تو میتونی جو رو کنترل کنی [1]؟ "
یوجین بی اهمیت به حرف پسر با خشونت غرید : چی رو میخواید پنهان کنید که دنبال ما افتادید ؟"
پسر سبزه رو ابرویی بالا انداخت و گفت : میتونی بعد مرگت بفهمی"
یوجین .. پوزخندی زد و با دست کشیدن توی موهاش اونها رو عقب روند.
در حالی که سرش رو بالا گرفته بود با همون پوزخند روی لبش گفت : واقعا فکر میکنی قدرت کشتن من رو داری ؟"
پسر ابرویی بالا انداخت.
تشنج جو هر لحظه بالا تر میرفت و جونگ کوک میدونست که زمان زیادی تا شروع نبرد نمونده.
نگاه ترسیده اش رو به تهیونگ داد که اون جدی و با اخمی غلیظ اون سه پسر رو رصد میکرد.
جونگ کوک با نگرانی و ترس بی اختیار به استین تهیونگ چنگ زد و زمزمه کرد : م..من.. باید ..چیکار کنم ؟"
STAI LEGGENDO
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
