Part 37

76 17 23
                                        

گذشته آینده بود و آینده گذشته ..
گمان میکردیم بر خط سرنوشت قدم برمیداریم اما ‌‌
در حقیقت در گرداب زمان گرفتار شده بودیم !!

**********
 


{ 7 فوریه 2005 – بوسان }

صدای قدم های اروم و محکمش روی سنگ ریزه های زیرپاش اوای عجیبی به محیط ساکت اون غروب دلگیر میداد.

با رسیدن به مقصد مورد نظرش متوقف شد و به اون خونه کوچیک و فراموش شده نگاه کرد.

خونه ای که تمام خاطرات جونگ کوک پنج ساله رو در خودش نگه داشته بود ، روزهایی که با ذوق نقاشی میکرد تا یک طرح دیگه به نقاشی های روی یخچال اضافه کنه ، لحظه هایی که با مامانش کیک درست میکرد یا کل خونه رو با اسباب بازی هاش به گند میکشید ..

همه روزهای خوب اون بچه توی این خونه بود.

لبخند غمگینی زد و با فرو بردن دستهاش توی جیب شلوار سیاهش به سمت خونه حرکت کرد.

هوا هنوز هم سرمای بدی داشت و تیشرت پسته ای رنگ اون اصلا مناسب به نظر نمیرسید !

با رسیدن به در لحظه ای تعلل کرد.. نمیدونست چطور باید برخورد کنه یا چی ازش بر میاد .

خیالش از بابت جونگ کوک راحت بود ، میدونست که توی این ساعت احتمالا مهد کودکه و هه سوک توی خونه تنهاست پس بعد از نفس عمیق دوباره ای ، زنگ در رو به صدا در اورد.

تنها گذشت چند ثانیه کافی بود تا صدای قدم های ارومی رو بشنوه و پشت بندش این صدای زیبای هه سوک بود که گفت : اومدمم "

زن بی حواس و با هولی واضح در رو باز کرد اما با دیدن غریبه ای آشنا پشت اون در متوقف شد.

دستهاش روی در زنگ زده و قدیمی خونه ثابت موند و لبخندش به ارومی روی صورتش محو شد و از طرف دیگه این ، اون پسر بود که با دیدن چهره زیبا و جوان زن مقابلش در حالی که دقیقا شکل خاطرات گذشته اش بود لبخند غمگینی زد.

نمیخواست گریه کنه .. برای گریه کردن اینجا نبود اما چطور میتونست به زیبایی های هه سوک نگاه کنه و بعد از این همه دلتنگی هیچی نگه ؟

و این صدای گرفته و دورگه شده پسر بود که بلند شد و لب زد : اون موقع ها به اندازه کافی نفهمیدم که چقدر زیبا و جوون بودی !"

هه سوک با شنیدن این حرف جا خورد و از ترسی که واضحاً توی بدنش جا گرفته بود قدم لرزونی به عقب برداشت : تو .. تو از طرف یونگ بوک اومدی ؟ نکنه برادرشی ؟''

اخم های پسر با شنیدن این حرف در هم فرو رفت و این باعث ایجاد ترس بزرگی توی سینه هه سوک شد .

نکنه اون پسر از طرف اونها اومده بود تا جونگ کوک رو بکشه ؟

با رسیدن این فکر به ذهنش سریع تلاش کرد در رو ببنده اما پسر مقابلش سریع تر واکنش نشون داد و با قرار دادن نیمی از تنش بین در مانع بسته شدنش شد : من از طرف یونگ بوک نیستم و نمیخوامم بهت اسیبی بزنم "

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant