نمیدانستم زندگی مانند سیگار میان دستانم بود.
میسوخت و میسوخت و من تنها تماشاگر سقوط خاکستر هایش بودم.
رویای رهایی داشتم اما ضعیف تر از آن بودم که فرار کنم و در آتشی که نصیبم شده بود خاکستر نشوم .
و زمانی که به خود آمدم ..
دیگر چیزی جز خاکستری فراموش شده با کوله باری از حصرت نبودم.
من کور بودم ..
از امید و روشنایی رهایی کور شده بودم و دیر چشمهایم را باز کردم.
چشمهایم را باز کردم و مرگ را دیدم. !
مرگی که دیگر .. راه فراری نداشت .
مرگی .. دردناک تر از ایستادن قلبم.
قلبم همچنان میتپید اما ، دیگر خبری از بوی زندگی نبود !
**********
جونگ کوک سمت تهیونگ برگشت و منتظر ادامه حرفش شد که اون موهاش رو عقب فرستاد و گفت : جونگ کوک ممکنه که تو .. دو تا قدرت داشته باشی !"
دهنش از تجعب نیمه باز مونده بود و نمیتونست حرفی که شنیده رو درک کنه ..
یعنی .. یعنی چی که دو تا قدرت داره ؟
اصلا این ممکن بود ؟
اون هنوز نتونسته بود این موضوع که میتونه اینده رو ببینه رو درک کنه و حالا بهش میگفتن که دو تا قدرت داره ؟
این فقط یه خواب احمقانه نبود ؟
جونگ کوک با لحنی که شوک زدگیش رو اشکار میکرد گفت : مگه .. ممکنه ؟"
تهیونگ که انگار مثل اون اشفته و شوکه بود چنگی به موهاش زد و با عقب روندن اونها گفت : نه ! تا حالا برگزیده ای نبوده که دو تا قدرت داشته باشه .. این ، اصلا نمیتونه ممکن باشه "
یونگی .. اشفته قدمی به عقب گذاشت و بعد از نفس عمیقی که کشید بلاخره سکوتش رو شکست : من .. من باید یه چیزی رو چک کنم ! تهیونگ تو باهاش تمرین کن تا برگردم "
و قبل از اینکه منتظر فرصتی از جانب اونها باشه اتاق رو ترک کرد.
انقدری سریع که جز حاله ای سیاه چیزی ازش دیده نشد و اون هنوز مبهوت به جای خالیش نگاه میکرد.
با اومدن تهیونگ در تیرس نگاهش بلاخره نگاهش رو به صورت اون داد و ناخداگاه قدمی بهش نزدیک تر شد .
تهیونگ بلافاصله فاصلشون رو از بین برد و با گرفتن دستهای یخ کرده پسرش گفت : اروم باش .. نباید انقدر اشفته باشی !"
جونگ کوک لبهاش رو روی هم فشرد و نالید : چطور میتونم اخه ؟ معلوم نیست .. چه اتفاقی داره برام میوفته ! نگرانم تهیونگ.."
ملتمسانه نالید که تهیونگ لبخند دل گرم کننده ای زد و با رها کردن دستهاش تن خشک شده اش رو بین بازوهاش جا داد.
شونه های پسر رو محکم بغل کرد و با قرار دادن لبش نزدیکی گوشش به ارومی زمزمه کرد : همه چیز درست میشه پسر کوچولوی من ! این نگران کننده نیست. یکم دیگه که به قدرتت مسلط بشی جواب همه این سوال ها رو میگیریم .
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
