انسان ها چیزی نبودند جز اسیرانی در چنگ حسرت !
آنها شعار میدادند ، لبخند میزدند و اشک میریختند ..
ادعای خود محوری داشتند اما در انتها ، همه تنها عروسک های خیمه شب بازی بودند که با فرمان حسرت ها حرکت میکردند.
حسرت هایی که در تاریکی خاطراتشان پنهان شده بود و لبخند نابودی به لب داشت.
همه ادعای ازادی را داشتند اما در حقیقت ..
کسی قدمی برای ازادی برمیداشت ؟
ازادی همیشه در یک قدمی ما بود اما همه حصاری ساختند از ترس هایشان ..
ترسیدند از درد کشیدن و در انتها چیزی نماند جز کالبدی خالی از امید که به ارامی رنگ حسرت به خود میگرفت.
ما روح خود را برای ازادی دادیم در حالی که ازادی همان رهایی روح بود.
**********
بدنش رو به چهارچوب در بالکن تکیه داد و به بیرون خیره شد.
سیگار بین دستهاش به ارومی میسوخت اما تلاشی هم برای کام گرفتن از اون رول خوش عطر نمیکرد.
هرچند علاقه چندانی به سیگار کشیدن نداشت اما امیدوار بود بتونه کمی سنگینی افکارش رو از بین ببره هرچند ، احتمالا موفقیت امیز نبوده !
حال جونگ کوک بهتر شده بود اما همچنان وضع خوبی برای حرکت کردن نداشت و تهیونگ هم تمام مدت پیشش بود.
حس عجیبی از اون دو میگرفت ..
انگار که چیزی فرا تر از پیوندشون وجود داشت اما فعلا ، حتی زمان کنجکاوی هم نبود !
با حس قدم های شخصی .. سیگار رو لبه نرده بالکن خاموش کرد و بعد از نفسی عمیق سرش رو به عقب مایل کرد که یونگی در تیر راس نگاهش قرار گرفت.
لبخند تلخی روی لبش شکل گرفت که به لحن کلامش هم منتقل شد : دوباره اومدی بازی کنی ؟"
یونگی تک خنده ای کرد و با بی حالی گفت : باور کن حوصلشو ندارم "
جیمین ابرویی بالا انداخت و بی اهمیت بهش .. نگاهش رو به خورشیدی داد که کم کم رنگ بیداری به شهر میداد.
بعد از مدتی سکوت ، زمزمه یونگی به گوشش رسید که گفت : حالت خوبه ؟"
جیمین بی حوصله جواب داد : چیشده نگرانی دیگه کسی نباشه وقت خالیتو پر کنه ؟"
یونگی اهی از کلافگی کشید و با مایل شدن سمت پسر غرید : من فقط نگرانتم ! میشه این رفتارتو حداقل الان کنار بزاری ؟"
جیمین با شنیدن این حرف و اون لحن تند بلاخره نگاهش رو به پسر خنثی ای که کنارش جا گرفته بود داد و لب زد : چرا باید نگرانم باشی؟"
یونگی چشمی چرخوند و جواب داد : شرایطمون بده و تو هم خیلی بد اسیب دیدی .. میدونی این چقدر میتونه وضعیت گروه رو به هم بزنه ؟"
پسر کوچیک تر ابرویی بالا انداخت و با تردید گفت : پس این تنها دلیل نگرانیته ؟ به عنوان رهبر گروه نگرانی ؟"
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
