حس کرد بخشی از خودش رو از داد ..
یا نه ، اون تمام خودش رو از دست داد .
زمانی که به آینه نگاه کرد و یک غریبه رو دید ..
اون لحظه بود که همه چیز از بین رفت !
سد دروغ ها به پایان خودش رسیده بود ..
حالا وقت آشکاری حقایق بود.
و اونها دوباره به اون نقطه برگشتن ..
نقطه ای که همه چیز آغاز شد.
اما اصلا کسی بیاد داشت نقطه آغاز کجا بود ؟
**********
با گیجی به اطرافش نگاه میکرد.
انگار که توی یک خواب عمیق فرو رفته بود ، نمیدونست چه اتفاقی افتاده یا چرا اینجاست ..
نگاه ترسیده و سردرگمش رو به اطراف داد ؛ همه چیز سیاه بود ..
اون توی سیاهی بی کران گیر افتاده بود و تمام فضای اطرافش پر از آینه های شکسته بود.
با ترس به پشت برگشت تا شاید چیزی متفاوت ببینه اما تنها هزاران از اون بودن که از اینه های شکسته نگاهش میکردن.
پسر با ترس لب زد : این..جا چه خبره ؟"
ترسیده و گیج بود و ادامه دار شدن نگاه انعکاس خودش از اینه ها اون رو به ترس مینداخت ؛ انگار که .. اونها خودش نبودن !
با حس تکون خوردن چیزی پشت سرش با ترس به عقب برگشت و اون زمان بود که با چیزی دقیقا در چند سانتی خودش رو به رو شد..
یا در واقع ، با خودش رو به رو شد !
چشمهاش از ترس درشت شد و خواست به عقب حرکت کنه اما اون توی فضا گیر کرده بود و هیچ توانی برای جا به جایی نداشت.
اون ادم رو به روش ، دیگه یه انعکاس آینه نبود..
بلکه خودش در مقابلش قرار داشت.
اون پسر نیشخندی زد و گفت : ترسیدی ؟"
جونگ کوک دستهای مشت شده اش رو محکم به لباسش رسوند تا شاید با چنگ زدن به اون دو تیکه لباس ، کمی بتونه به خودش مسلط بشه اما پسر رو به روش بهش نزدیک تر شد و در حالی که با اون چشمهای درشت شده و عصبانی بهش خیره بود غرید : باهاش رو به رو شو .. این خود واقعیته !"
و همون لحظه بود که چشمهاش با ترس باز شد و نفس به ریه هاش برگشت ..
با ترس ، به اطرافش نگاه کرد ، توی اتاق اقامتشون بود .. همون جایی که دیشب خوابیده بود.
فقط .. فقط یه خواب بود ؟!
تهیونگ با بیرون اومدن از حموم و دیدن جونگ کوکی که بیدار شده بود ، لبخندی زد و سمت تخت حرکت کرد.
با رسیدن به تخت همزمان که حوله کوچیک توی دستش رو کنار میزاشت روی جونگ کوک خم شد و گفت : بیدار شدی ؟"
اما پسر کوچیک تر همچنان ترسیده و گیج بود و نشستن عرق سرد روی شقیقه هاش تهیونگ رو از حال بدش اگاه کرد.
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
