Part 14

274 51 34
                                        

گاهی با خود فکر میکردم .. هدف این زندگی چه بود ؟ آیا .. اصلا ارزشی داشت ؟ زیبایی داشت ؟

هیچ گاه نتوانستم جوابی برایش پیدا کنم .!
وقتی به آبی آسمان و برگ های رنگین درختان نگاه میکردم در نظرم زندگی زیبا بود ، لذت بخش بود .. پر از باید های دوست داشتنی بود اما ..
زمانی که درد دلتنگی شبهایم را تاریک میکرد .. زمانی که درد اشکهایم را وادار به سقوط میکرد..

آن زمان هم دوستش داشتم ؟ این روزهای به اصطلاح زندگی را ؟
واقعا نمیدانم..
مجموعه روزهای زندگی ام چنان نبود که جوابی برایش پیدا کنم
اما .. اصلا جوابی هم برای این سوال وجود داشت ؟

                          **********

هوا تاریک و روز سخت اون هم تموم شده بود.
بعد از دوشی مختصر با چشمهایی که ورم کرده و خسته بود روی تخت نشست و اهی از خستگی کشید .

با تموم شدن تمرینش حالا بدن درد و خستگی داشت روی عضلاتش غالب میشد و حالش رو بدتر میکرد.
خدایا .. یعنی بعد از تمرین فردا ممکن بود بدتر از این هم بشه؟

تازه امروز .. به گفته جیمین تمرینش سبک تر بود !
چطور ممکن بود بیشتر و سخت تر از این هم بشه ؟ اصلا زنده میموند ؟

تنش با فکر تمرینات سخت تری که قرار بود تجربه کنه لرزی کرد و بیشتر از قبل درد گرفت.
خودش رو از پشت روی تخت انداخت و نفسی راحت از برخورد کمرش با سطح تخت کشید .

احساس میکرد  مهره های کمرش سر جاشون رفتن و حس درد لذت بخشی داشت .

موهای نم دارش خنکی دلپذیری رو بهش میبخشید و چشمهاش رو وادار به خواب میکرد اما .. با صدای در ، گرمی و سنگینی چشمهاش از بین رفت و به سختی چشمهاش رو باز کرد.
با ورود یوجین به اتاق به سختی روی تخت نشست که اون گفت : حتما خیلی خسته ای نه ؟"

جونگ کوک هومی کشید و برای واضح تر شدن دید خواب الودش چشمهاش رو مالید که دختر با خنده ریزی رو به روش، روی صندلی نزدیک به میز نشست و گفت : زود تمومش میکنم تا توهم استراحت کنی "

پسر باشه ای زیر لب گفت و با دیدن چهره جدی اون سعی کرد تمرکز بیشتری کنه.
موقع کار باید حواس جمع میبود !

یوجین که موهای لختش رو بالا بسته بود ، تره هایی که روی شونش ریخته بود رو به عقب روند و گفت : همونطور که خودت فهمیدی میدونی کارمون چیه پس چیز زیادی برای گفتن نیست !
نکته های اصلی رو قبل از ماموریت بهت میگم و الان صرفا قراره بفهمی ماموریتمون چیه "

جونگ کوک متمرکز سری تکون داد و موهاش رو با دست به عقب روند تا جلوی چشمهاش رو نگیرن.
اون .. اروم و با اطمینان به نظر میرسید هرچند انگار چیزی متفاوت درش شکل گرفته بود.

یوجین .. مثل همیشه نبود !
دختر رو به روش به ارومی توضیح داد : برای اینکه راجب بوی جسد ها بفهمیم .. باید سر در بیاریم که کار اون پیرزن چی بوده !
صد در صدی نیست ولی به احتمال زیاد این پسر هم میدونه. "

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔حيث تعيش القصص. اكتشف الآن