سمفونی درد شروع به نواختن کرده بود .
سمفونی که با اشک های او جاری شده بود تا باری دیگر آن قلب های درد کشیده را به خون بکشد.
و در میان ان همه آوارگی و درد ..
او تنها یک ارزو داشت .
ارزوی زندگی مثل رهگذری که با لبخند به اغوش روزمرگی هایش میرفت !
'هیچ وقت نمیدونستم .. انقدر دردناکه .!
هیچ وقت نمیدونستم .. انقدر طاقت فرساست .
شاید اگر با خبر بودم تلاشی برای زنده بودن نمیکردم هرچند حالا هم نمیتونم دست از اون تلاش احمقانه بردارم.
مثل اسیری که هرروز آرزوی مرگ میکنه ، تقلا میکنم تا بیشتر زنده بمونم !.'
**********
همه چیز در ابتدا گفته شده بود.
هرچیزی که انتظارش رو میکشید و کلید واقعی اتفاقاتی که انتظارش رو میکشید همه چیز در همین لحظه بود.
هیچ کس واقعا نمیدونست قدرت جونگ کوک چیه.
کنترل زمان ؟ نباید به راحتی از کنار چنین واژه ای رد میشدن.
شاید در اون صورت همه چیز مسیر دیگه ای رو دنبال میکرد چراکه زمان به نوعی همون بعد چهارم جهان بود.
و کنترل بعد چهارم تنها به توقف یا کند کردن اون روند فانی منتهی نمیشد.
البته اگر میشد اون رو روند نامید.
چراکه یک بعد به مسیر های موازی و نقاط مشخص محدود نبود!
جونگ کوک همه اینها رو فهمید .
زمانی که بلاخره تمام قدرتش رو تصاحب کرد.
نیمه الفی که با اون محبت بزرگ به دنیا اومده بود به قطع نمیتونست از قدرت واقعیش استفاده کنه ، این برای اون جسم فانی بیش از حد سنگین بود اما حالا اون جسم دیگه فانی نبود.
جونگ کوک تبدیل به موجودی با ضرفیت شده بود و بلاخره نیمه ی الفش هم به زندگی برگشته بود .
میتونست به این اتفاق لبخند بزنه تا زمانی که بهای اون محبت رو بچشه.
کنترل بعد چهارم .. و غرق شدن بین اون فضای بی پایان بهای سنگینی داشت و اولین بها اشتباه اول اون شد.
زمان توقف کرد تا جسم اون به زمان دیگه ای منتقل بشه.
زمانی که به اصطلاح اینده صدا میزدند و هیچ کس نباید از اتفاقی که در اینده انتظارشون رو میکشید با خبر میشد.
بهای قدرت و طمعی که بی اختیار نصیبش شده بود ..
مرگی زودرس رو به جسمش غالب و مسئولیتی بزرگ روی دوش های تازه قدرت گرفته اش واگذار کرد.
اون .. باید همه چیز رو تغییر میداد.
داستانی که به خاطر اون شروع شده بود ، قرار نبود چنین غمگین به اتمام برسه.
زمان مثل توقف ناگهانیش دوباره به روند برگشت.
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه جریان زندگی دوباره به اون خونه برگشت.
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
