Part 22

225 43 79
                                        

در بازی بی رحم دنیا ..
هیچ کس خبر نداشت از اشک هایی که نیمه شب را بارانی میکرد..
هیچ کس خبر نداشت از حصرت هایی که قلب را میشکافت و خون را با مروارد اشک هایش جاری !
دود خاکستری سیگار نیمه سوخته اش به ارامی جای اکسیژن را میگرفت چراکه حالا چیزی جز تباهی و سیاهی باقی نمانده بود.  چه فایده تلاش برای باید هایی که همین حالا هم نابود شده بود ؟
حقیقت از ما آواری ساخته بود با خاطرات کهنه خواستن ها و پشیمانی ها..
و ما محکوم بودیم به نفس کشیدن پشیمانی !

 
**********
 

چشمهای درشت شده جونگ کوک با رگه هایی سرخ شده از شکافتن سینه دردمنش به ارومی بسته میشد در حالی که اون دیگه چیزی نمیشنید.

هیچ چیز اهمیتی نداشت ..

فواره زدن خون از جای زخمی که چاقوی بزرگی اون رو شکافته بود مهم نبود ، صدای سوتی که صدا و درد و همه رو محو کرده بود مهم نبود‌.

هیچ چیز مهم نبود تا زمانی که اون رو به روش ایستاده بود.

کسی که روزی تنها تکیه گاهش بود .

کسی که با اون زنده بودن و زندگی کردن رو یاد گرفته بود و از دستش داده بود !

مثل همه عزیزانی که به خاطر اون مرده بودن ، سوهیون هم قربانی شده بود.

اما .. اون پسری که از مرگش سالها گذشته بود ، حالا چطور .. رو به روی اون ایستاده بود ؟

بدون حتی کوچک ترین تغییری توی چهره اش ، تنها بزرگ شده بود اما .. دیگه بویی از سوهیون بودن در وجودش جاری نبود‌.

به قطع .. پسر رو به روش سوهیون بود اما چرا ، با اون چشمهای بی رحم و نگاه غریبه چاقو رو درون سینه اش فرو کرده بود و همچنان اون رو توی زخم عمیقش فشار میداد‌ ؟

قطره اشکی از گوشه چشمهاش چکید ..

اشکی که پر بود از درد خاطرات و دلتنگی !

و اسم اون تنها چیزی بود که قبل از بسته شدن چشمهاش به زبون اورد..

قلبش درد میکرد ..

شاید از درد زخمش بود و شاید از دلتنگی !

ممکن بود از شوک و ناراحتی هم باشه چراکه حتی اگر سوهیون زنده مونده بود پس چرا به جای تجدید دیداری دوستانه حالا  رو به روش ایستاده بود و دست به کشتنش زده بود  ؟

سوهیون قول داده بود برگرده و اون رو نجات بده اما حالا خودش قلبش رو شکافته بود تا مرگ رو تقدیمش کنه.!

بیرون کشیدن چاقو از سینه اش همراه شد با فواره زدن خون از اون حفره زخمی و تن سنگین و بی جون شده جونگ کوک با سیاهی رفتن چشمهاش روی زمین افتاد .

صدای فریاد تهیونگ با دیدن افتادن جونگ کوکی که تنها خونه امنش شده بود چنان بلند بود که بین هیاهوی اطراف به راحتی به گوش رسید هرچند دیگه فایده ای نداشت.

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Where stories live. Discover now