آینده چه بود ؟
حاله ای کمرنگ از ایده های واهی و آرزوهای محال ؟!
**********
بلاخره احساسش کرد ..
بلاخره .. قدرتی رو احساس کرد که اون رو از اون جسم سنگین متمایز میکرد.
روی دو پاش ایستاده بود و لباسش از خونی که تا لحظه ای قبل سرفه کرده بود کثیف و خونی شده بود اما به طرز عجیبی دیگه درد طاقت فرسای اون ظربه ها رو احساس نمیکرد.
انگار که تنش بی حس و سبک شده بود و اون حس برق مانند دفعه های قبل .. حالا به طور مداوم توی تنش احساس میشد.
مثل اینکه بهش ساعقه زده شده باشه اما اینبار دردی نداشت !
نیم نگاهی به بقیه انداخت ..
همه چیز عجیب به نظر میرسید ؛ انگار که کند تر شده بود یا شاید .. این دید اصلی بود که باید داشته باشه.
چند ثانیه هم زمان نبرد تا نیم نگاهی به همه بندازه .. جیمین روی زمین بود !
یوجین به سختی با مرد بلند قامت رو به روش مبارزه میکرد و تهیونگ .. تهیونگ ؟
چشمهاش درشت شد و با ترس به اون نگاه کرد .. به سختی بین دو خوناشام بی رحم گیر افتاده بود و خون .. کل محیط اطرافش رو پر کرده بود.
موج عظیمی از غم و اشفتگی رو درونش احساس میکرد و میدونست این احساس تهیونگه اما .. چرا ، با این حجم ؟
فکر کردن مثل سم بود و اون نمیخواست بیشتر از این تماشاچی باشه پس بیشتر از این وقت رو تلف نکرد و اینبار قدمی سبک به جلو برداشت که باعث برگشت سرهایی سمتش شد.
تهیونگ با دیدن جونگ کوک که سرپا ایستاده بود با وحشت فریاد زد : جونگ کوک ؟"
لبخند اطمینان بخشی به پسر زد که پسر مو بلوند با زیرکی از زیر دست تهیونگ در رفت و کمی از فضای حمله اون فاصله گرفت تا سمت جونگ کوک حمله کنه.
اون .. با غرور و اعتماد به نفسی کاذب قدمی سمت پسر کوچیک تر گذاشت و گفت : انگار اونقدرا هم مردنی نیستی !"
جونگ کوک ابرویی بالا انداخت .. اصولا توی چنین شرایطی مضطرب و ترسیده بود اما حالا .. هیچ چیزی احساس نمیکرد.
مثل یک شیشه خالی.
پسر قدمی به اون نزدیک تر شد و با دیدن ارومی و سکوت جونگ کوک دندون قرچه ای کرد و بدون حرف دیگه ای سمتش حمله ور شد.
با فرونشینی ترس و اضطراب حالا چشمهاش بیشتر میدید و تمرکزش بهتر بود پس نفسی عمیق کشید و بعد از جاخالی دادن از لگد پسر بزرگ تر نگاه جدیش رو روی اون ثابت کرد.
ESTÁS LEYENDO
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
