همه عمر در تلاش بودم تا واقعیت خود را به دیگران ثابت کنم.
واقعیت خوب یا حتی متفاوت بودنم را.
اما در این نقطه از زندگی ام ..
در زمانی که بیش از همیشه خسته از تقلا بودم دیگر تفاوتی با دیگران در خودم ندیدم.
شاید حقیقت همان گفته هایشان بود.
شاید من هم تنها کپی بی ارزشی بودم که به ناچار تقلای زندگی میکرد.
که میدانست .. واقعیت من چه بود ؟
دیگر حتی خودم هم نمیدانستم که بودم و برای چه تلاش میکنم !
**********
بعد از مدتی که در کنار هم و در اغوش هم سپری کردن ، بلاخره جونگ کوک اروم تر شده بود و اشک های سرکشش بند اومده بود.
هرچند تلخ اما شنیدن داستان زندگی تهیونگ بهش حس خوبی داده بود ، حسی مثل نزدیک و بی پرده بودن رابطه اشون که باعث میشد بیش از پیش به تهیونگ اعتماد کنه .
ساعت نزدیک به چهار صبح شده بود و جونگ کوک تقریبا غرق عالم خواب شده بود اما با به صدا در اومدن در اتاق چشمهای گرم شده اش نیمه باز شد.
چانگمین با باز شدن در توسط تهیونگ ، به ارومی وارد اتاق شد و با نگاهی اروم به جونگ کوک نیمه خواب گفت : متاسفم اما وقت تزریق خونه ، دوز قبلی کم کم داره اثرش رو از دست میده"
پسر کوچیک تر با بیاد اوردن این موضوع به سرعت سری تکون داد و خودش رو روی تخت بالا کشید : اوه .. اصلا یادم نبود "
چانگمین لبخندی زد و حینی که دست دراز شده جونگ کوک سمتش رو میگرفت لب زد : حق داری ، روز طولانی رو از سر گذروندی و این قطعا برای یه انسان بیش از حد خسته کننده است"
جونگ کوک بی حواس سری تکون داد که پسر دیگه با اتمام ضد عفونی کردن دستش سرنگی که از قبل اماده کرده بود رو وارد رگش کرد و اون خون غلیظ رو بهش تزریق کرد.
با حس وارد شدن اون خون قدرتمند درون رگهاش ، سرش رو به پشتی تخت تکیه داد و با فشردن چشمهاش روی هم جلوی ناله ای که از درد پشت گلوش رسیده بود رو گرفت.
ورود اون خون چنان رگ هاش رو به سوزش مینداخت که جریانی که توی بدنش پخش میشد رو به راحتی حس میکرد و این بیش از چیزی که قابل تحمل باشه دردناک بود .
چانگمین با بیرون کشیدن سرنگ نگاهی دقیق به پسر کوچیک تر کرد و لب زد : حالت خوبه ؟"
چندین ثانیه برای اروم شدن پسر صبر کرد که جونگ کوک با حس اروم گرفتن اون سوزش چشمهاش رو باز کرد و نفس حبس شده اش رو بیرون داد : خوبم !"
با شنیدن این حرف چانگمین نفسی از اسودگی کشید و با بلند شدن از لبه تخت گفت : خب خداروشکر ، انگار دیگه بدنت باهاش مطابقت پیدا کرده و خبری از بی هوشی و درد طولانی نیست "
لبخندی رو لب پسر اومد که چانگمین سرنگ خالی رو توی جیبش برگردوند و ادامه داد : من دیگه میرم ، شما هم استراحت کنید "
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
