همه چیز خاکستری بود ..
خاکستری اغشته به بوی خاطرات !
خاطراتی که هیچ گاه سایه اشان از زندگی آنها برداشته نمیشد .
خاطراتی که هم گذشته بود هم حال و آینده !
همه چیز تکرار میشد ..
سایه خاطرات دوباره و دوباره بر زندگی انها خودنمایی میکرد و بازی بیرحمانه اش را تکرار میکرد ..
در روزگاری که بوی شادی همه جا را فرا گرفته بود .
انها زندگی اشان را بر موج خاطرات ساخته بودند .
با هر جزر و مد فرو میریختند و دوباره و دوباره درگیر گردونه خاطرات میشدند.
مانند آسیابی که بی پایان به چرخش خود ادامه میداد.
آنها محکوم بودند به تکرار خاطراتی که بارها اتفاق افتاده بود .
چراکه داستان انها نیز ، هیچ پایانی نداشت !
**********
همیشه چیزهایی هست که تلاش میکنی ازشون دوری کنی ..
چیزهایی که یاداوریشون مثل سم میمونه ؛ اروم اروم به درون رگهات میخزه و قبل از اینکه متوجه بشی کل تنت رو مسموم میکنه و اون موقعست که تو دیگه چاره ای جز پذیرش درد نداری !
شروع میکنی به درد کشیدن و مرگ رو راه نجاتی میبینی که تو رو به رهایی برسونه اما از جایی به بعد حتی مرگ هم ارزویی میشه پشت پلکهای خستت.
مرگ ممکن نبود زمانی که اون خودش ارزوی زنده بودن کرد !
پای درختی که ریشه وجودش رو کشید ارزوی زندگی کرد و اهمیت نداشت چند بار کنار همون درخت دوباره و دوباره مرگ رو طلب کنه..
ارزوها فقط یکبار براورده میشد !
تهیونگ مرگ رو ارزو میکرد چون میترسید از تکرار تاریخی که محکوم بود به دیدنش و تجربه کردنش .
میترسید و فراموش کرد گذر روزهایی که بی خبر عبور میکرد و خنده هایی که بین سرعت گذر روزها جامونده بود.
چشمهاش رو به روی حقایق بست تا دوری کنه از خطراتی که ممکن بود دوباره تن و جانش رو در بر بگیره و زمانی چشمهاش رو باز کرد که دوباره ، خون همه جا رو فرا گرفته بود.
اون همه چیز رو به فراموشی سپرد و حالا ، محکوم به تکرار تاریخ بود.
تاریخی که بوی خون و سیاهی مرگ میداد.
تن خونی و بی جونش رمقش رو از دست داد.
چشمهای خون الود و قرمزش پر از اشک شد و زانو های بی رمقش زمین رو ملاقات کرد.
روی دو پا افتاد در حالی که نگاهش تنها یک چیز رو میدید. یا شاید بهتره بگم یک فرد !
نگاه تهیونگ به جدار و جنگ و خون اطراف نبود..
نگاه اون .. تنها جونگ کوکی رو میدید که بین دریای خون رو به روش غرق شده بود و چشمهای معصومش رو به این دنیا بسته بود.
چی شد که به اینجا رسید ؟
چی شد که انقدر سریع .. همه چیز نابود شد ؟
چرا .. چرا اون همیشه باید کسی بود که شاهد مرگ بود ؟
چرا تهیونگ ، کسی بود که باید در گردونه تکرار تاریخ گیر میکرد و بار ها و بارها بوی مرگ رو نفس میکشید ؟
اصلا چرا .. همه چیز به اینجا کشید ؟
YOU ARE READING
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
