گم شده در تاریکی وجودت به دنبال کورسوی نوری برای رهایی میگشتم.
به دنبال راهی برای نفوذ دوباره نور به روزنک های چشمانم .
بی خبر از انکه بند بند وجودم دل بسته بود به سرمای نمناکِ تاریکی تو !
دیر بود برای فرار از تالاب عشق تو .
دیر بود برای رهایی از این تاریکی !
حالا من هم شیفته بودم .
شیفته تاریکی تو ..
شیفته تاریکیی که به ارامی تنم را هم رنگ تو میکرد.
**********
باد ملایمی میوزید و موهای سیاه رنگش رو بهم میریخت .
بی اهمیت به فرو رفتن موهاش توی چشمش ، نگاهش به منظره رو به رو بود .
به منظره ای که دور اما نزدیک به نظر میرسید.
جایی که به تازگی اسم خونه رو توی ذهنش گرفته بود و زود از دستش داده بود.
جونگ کوک کمی دور تر از پایگاه .. میانه های کوهی که دفعه قبل با خنده مسیرش رو طی کرده بود ایستاده بود و به سوختن ساختمان بزرگ رو به روش نگاه میکرد.
تهیونگ که چند قدمی عقب تر از اون بود به ارومی نزدیک اومد و بی اهمیت به نگاه خسته بقیه دستش رو دور شونش پیچید و جونگ کوک رو در اغوشش گرفت.
اون هم خسته از تقلای طولانی مدتشون سرش رو به شونه اش تکیه داد و سوال بزرگ توی سرش رو دوباره از خودش پرسید .
حالا .. چه اتفاقی میوفتاد ؟
همه چیز خیلی سریع پیش رفته بود .. خیلی سریع تر از چیزی که حتی بتونن هضمش کنن اما چاره ای جز همراهی با این روند تند نبود .
در زمانی که جونگ کوک بی هوش یا به عبارتی مرده بود.
اونها تقریبا همه اعضاشون رو از دست دادن و جز تعدادی انگشت شمار که اونها هم همگی زخمی و اسیب دیده بودن کسی زنده نموند.
هرچند با درگیری شدیدی که بین سوهیون و تهیونگ پیش اومده بود و زخمی شدن دختر مو سفیدی که گویا یکی از رئسای اونها بود .
اونها عقب نشینی کردن اما این اونها بودن که شکست خوردن و این دقیقا زمانی بود که اون برگشت .
جونگ کوکی که نبضش رو ازدست داده بود و دیگه امیدی برای برگشتش نبود به طرز ناباورانه ای دوباره چشمهاش رو باز کرد در حالی که حتی اثر کوچکی هم از جای اون شکاف و زخم عمیق باقی نمونده بود و اون در جواب سوالات اعضا فقط یک جواب داشت .
جوابی که حتی خودش هم نمیدونست چطور اما تنها چیزی بود که توی سرش بود و این هم احتمالا برمیگشت به اون دختر !
کیم نایونگی که ادعا کرده بود قدرت جونگ کوک کنترل زمان یا همون بعد چهارمه و اون نمیدونست چطور اما انگار که با همین قدرتش در زمان جا به جا شده بود و جسمش رو از چند دقیقه قبل از زخمی شدنش به زمان حال منتقل کرده بود .
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
