هیچ گاه نفهمیدم .
چه زمانی درخشش چشمانم،
تبدیل به کالبدی خالی از روح شد ؟
**********
هیچ چیز به اندازه دیدن اون دختر ، اینجا و با این ظاهر جونگ کوک رو شوکه نمیکرد ..
به حدی که نفس هاش به شماره افتاده بود و گوش هاش سوت بدی میکشید.
باور نمیکرد .. نکنه ، نکنه اشتباهی شده بود ؟
از شدت ضعفی که شوک به بدنش وارد کرده بود بی اختیار چنگی به دست تهیونگ زد و به نزدیک شدن راشلی خیره شد که توی ذهنش لقب دیگه ای داشت .
همه اعضا نگران و اشفته بودن و سکوت جونگ کوک همه چیز رو بدتر کرده بود.
تهبونگ باری دیگه با نگرانی پرسید : جونگ کوک ؟ میشه حرف بزنی عشقم اخه تو چت شده ؟"
اما با رسیدن راشل به میزشون که برای خوش امد گویی با تک تک مهمان ها پیش قدم میشد فرصت جواب گرفتن رو پیدا نکرد.
راشل در حالی که با لبخندی زیبا و نافذ به اونها خیره بود با لحنی رسا گفت : خوشحالم که اینجا میبینیمتون ، خبر سقوط پایگاهتون انقدری نگران کننده بود که من رو به ترس ندیدنتون بندازه اما حالا که اینجایید خوش امد گویی اساسی باید بهتون بکنم"
نامجون برای کنترل اوضاع به هم ریخته اعضا که بابت حال جونگ کوک نگران بودن ، پیش قدم شد و گفت : از لطفتون ممنونم بانو راشل و همچنین ازدواجتون رو تبریک میگم ، این اتفاق فرخنده ایه "
راشل لبخندی به تشکر زد اما همون لحظه با افتادن نگاهش به جونگ کوکی که کل تنش از عرق سرد پر شده بود گفت : ایشون باید عضو جدید گروهتون باشه درسته ؟ "
تهیونگ کمی جونگ کوک رو جلو کشید و دستپاچه شده گفت : درسته ، جونگ کوک اخرین برگزیده ما و همچنین معشوقه منه "
راشل با اشتیاقی واضح دستهاش رو بهم کوبید : اوه خدایااا درست شنیدم ؟ باورم نمیشه بلاخره دست به کار شدی وی !"
تهیونگ لبخندی مسلحطی کرد و نا محسوس به بازوی جونگ کوک کوبید تا لب باز کنه و حرفی بزنه اما کلمه ای که از دهن پسر کوچیک تر خارج شد ، به قدری شوکه برانگیز بود که سر همشون رو با وحشت به طرفش بچرخونه !
جونگ کوک با لحنی خشک و نگران به جای هر عرض ادب یا چیز دیگه ای لب زد : تو اینجا چیکار میکنی ؟"
جیمین با وحشت بازوی پسر کوچیک تر رو چنگ زد و نالید : چی داری میگی جونگ کوک ؟؟؟"
اما اون بدون توجه به اعضایی که از شدت شوک و ترس نزدیک به سکته بودن قدمی به راشل نزدیک تر شد و رو به دختری که در کمال خونسردی بهش خیره بود گفت : چرا اینجایی ؟ راشل ؟ این ثروت و قدرت ؟ منظورت از همه اینا چیه جیوو[1] ؟"
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
