Part 10

329 68 15
                                        

آسمان گریه میکند از سنگینی قلبهایی که درد های هزارساله را به دوش میکشد..
آسمان گریه میکند برای روح های تنهایی که خاطرات را حمل میکند ..
آسمان گریه میکند به جای چشمهایی که سالها بود اشک ریختن را فراموش کرده بود.
اما تا به کی خاکستری های آسمان اجازه باریدن را به درد های آنها میداد ؟
تا کی این بازی زنده ماندن و درد کشیدن ادامه داشت ؟
آیا .. زنده ماندن ، ادامه دادن .. جواب درستی بود ؟
زیبایی و جاودانگی ..
وسوسه کننده بود برای به تصاحب در اوردن قلبهای زجر کشیده اما، ارزشش را داشت ؟

                         **********

بعد از جلسه نسبتا طولانی که داشتن ، جونگ کوک با سری در حال ترکیدن و
چشمهای خسته ای که از طولانی بودن روزش رو به انفجار بود سمت اتاقش رفت.
انقدری خسته و بی جون بود که حتی حین برگشت ، انرژی برای حرف زدن با کسی نداشت و فقط مستقیم به سمت اتاقش رفت.
یه دوش کوتاه میتونست کمکش کنه خستگی روز رو از بین بره پس مستقیم سمت حمام کوچیک اتاقش رفت و بعد از دوش کوتاه ده دقیقه ای بیرون اومد.
شلوارک کوتاه سیاه رنگی همراه با رکابی گشادش تن کرد و با حوله کوچیکی که داشت مشغول خشک کردن موهاش شد.
همزمان با خشک کردن موهاش سمت تخت رفت و با نشستن روش به روزی که گذرونده بود و چیزهایی که فهمیده بود فکر کرد . عجیب ، سنگین و باور نکردی بود !
همه چیز جدید و گیج کننده به نظر میرسید و نمیدونست چطور باید همه اونها رو سریعا بپذیره و باهاشون هماهنگ بشه.
همینطوریش هم چیزهای زیادی بود که باعث گیج شدنش میشد اما
اتفاقاتی که داشت میوفتاد و نشانه هایی که به دست اورده بودن این رو ثابت میکرد که وقت چندانی برای کنار اومدن با همه چیز نداشت.
از فردا تمریناتش شروع میشد و اون حتی نمیدونست قراره چیکار کنه !
باید هرچه سریع تر قدرتش رو بدست میاورد اما جونگ کوک حتی قدرتی رو حس نمیکرد و این همه چیز رو بدتر میکرد.
اون میخواست کمک کنه .. میخواست راهی که بلاخره به روی زندگی تاریکش باز شده بود تا بتونه شاید .. کسایی رو به عنوان خانواده داشته باشه رو با خنده طی کنه اما نمیدونست چطور ؟!
بیخیال خشک کردن کامل موهاش شد و با پرت کردن حوله به کناری به پشت روی تخت افتاد.
نگاهش به سقف بود و سردرد کم کم داشت کل سر و گردنش رو احاطه میکرد ، باید چیکار میکرد ؟
سرنوشتی که پیش روش بود .. راهی بود طولانی و بدون پایان ؛ با مسیری که هیچ شناحتی بهش نداشت .
مثل گمشده ای بود که تنها گیر افتاده بود بین مه جاده و میدونست که راهی برای پیدا شدن دوباره نیست ..
اما وقتی بهش فکر میکرد ، واقعا همه اینها از کی شروع شد ؟ اون یه برگزیده بود .. اما چرا ؟
چرا مامانش توی پنج سالگی جونگ کوک رو توی اون کلیسای نفرین شده گذاشت و رفت ؟ اون رو نمیخواست ؟ غیر ممکن بود !
اون هیچ وقت جوری رفتار نکرد تا باور کنه مزاحمه.. اون میخواست تا روزی دوباره هم رو پیدا کنن ..پس چرا ؟
چرا همه چیز اینطور رقم خورد ؟
سوال های زیادی بود که توی سرش چرخ میخورد ..
سوال هایی که برخی جوابی نداشت و برخی جوابش با پیدا شدن مامانش معلوم میشد اما احساس ترس هم همراه با کنجکاوی اون رو در بر گرفته بود ..
ترس از شنیدن چیزهایی که نمیشناخت ، ترس از چیزهایی که وحشتناک تر از واقعیت گذشته و الانش بود.
جونگ کوک .. واقعا میخواست حقیقت رو بدونه ؟
زمان زیادی رو به اینها فکر کرد .. به اتفاقاتی که افتاده بود و چیزهایی که قرار بود بیوفته .
و قبل از اینکه باری دیگه بتونه نگاهش رو به سقف بدوزه ، سنگینی خواب اون رو به درون خودش کشید.
.
.

با رفتن بقیه ، تنها تهیونگ و نامجون توی اتاق مونده بودن و سکوت بدی بینشون بود.
تهیونگ قبل از رفتن جونگ کوک نیم نگاهی بهش انداخته بود و حال بهم ریخته و خسته اش نگرانش کرده بود.
اون تازه چند روز بود راجب دنیای اونها فهمیده بود و حالا بی خبر از همه چیز وسط داستان افتاده بود !
نامجون با تکیه دادن به میزی که نزدیک به تهیونگ بود گفت : نمیخوای استراحت کنی ؟"
اهی کشید و بعد از بالا زدن موهاش جواب داد : فکرم شلوغه .. همه چیز ، اونطوری که نباید داره پیش میره !"
نامجون سری تکون داد که تهیونگ دستی روی صورتش کشید و گفت : ممکن نیست که .. اون اتفاقات دوباره پیش بیاد نه ؟"
نامجون نگاهی به دستهای قفل شدش انداخت و حین بازی با انگشتاش قاطعانه جواب داد : نه تهیونگ .. اون زمان ما با یه چیز دیگه رو به رو بودیم اما اینبار .. "
مکثی کرد و با اهی گفت : حتی نمیدونیم چه اتفاقی داره میوفته ! نگرانم تهیونگ .. نگرانم که .."
سرش رو بالا اورد و با چشم تو چشم شدنشون ادامه داد : نگرانم که اتفاق بدتری از دفعه قبل بیوفته !"
با شنیدن جمله اون ، لرزی به تن پسر کوچیک تر افتاد .
اتفاقی بدتر از جهنم دویصد سال پیش ! اون زمان .. همه چیز
خراب شد ، اتفاقاتی افتاد که سایه نفرت و تاریکیش تا به الان روی زندگیشون باقی مونده بود..
عواقبی که هیچ وقت فرصت ترمیم پیدا نکردن ! و حالا .. یه چیز بدتر ؟
با صدای نامجون به خودش اومد و نگاهش رو دوباره به نامجون داد که میگفت : وقتمون کمه تهیونگ .. خیلی دیر متوجه اتفاقایی که داره میوفته شدیم و من حتی میترسم برای انجام هرکاری دیر باشه !"
خدایا .. با وجود تمام این سالهایی که زندگی کرده بود ، باز هم ترس تا پوست و استخونش رسیده بود و نمیتونست اروم بمونه ..
تهیونگ با نگرانی زمزمه کردم : باید چیکار کنیم ؟ من ..واقعا نگرانم هیونگ ! تا حالا هیچ وقت هوسوک رو اینطور ندیده بودم"
نامجون  با کلافگی روی مبل رو به روی پسر نشست و دستی به پشت گردنش کشید ، زمزمه نگرانش .. توی سکوت اتاق به راحتی به گوش رسید : حتی منم نمیدونم دقیق چه اتفاقی توی گذشته اشافتاده ، اما میدونم .. اگر با چیزی از گذشته اش رو به رو بشه ، قراره خیلی سخت پیش بره !"
سکوت دوباره بینشون شکل گرفت .. هر دو به شرایط بدی که داشتن فکر میکردن و قطعا ، اون شب اونها تنها کسایی نبودن که نگران شرایط پیش رو بودن.
نامجون با امیدی شکل گرفته گفت : شاید بتونیم از یوجین کمک بخوایم ! اون .. میتونه به هوسوک کمک کنه "
تهیونگ سری به نشونه منفی تکون داد و گفت : نه هیونگ .. خودت میدونی که انجامش نمیده ! قبال هم چیزای اینجوری پیش اومده .. اون به وضوح گفته که انجامش نمیده.."
نامجون با سماجت گفت : اما اینبار شرایط فرق داره .. مهم تره ! شاید راضی بشه "
پسر کوچیک تر با چنگ زدن به موهاش اونا رو عقب روند و کلافه نالید : میدونی که اهمیتی نداره ! کاری از دستمون بر نمیاد .. برای کمک به هوسوک نمیتونیم پای احساساتشون رو وسط بکشیم "
و با این حرف .. نامجون دوباره سکوت کرد ؛ متاسفانه حق با تهیونگ بود.
اونها هیچ کاری برای کمک به هوسوک نمیتونستن انجام بدن ، حتی یوجین هم نمیتونست چون .. اینطور فقط هوسوک بیشتر آسیب میدید!
با بلند شدن نامجون از روی مبل تهیونگ نگاهش رو بهش داد که گفت : نمیتونیم کل شب رو بشینیم و آه و ناله کنیم ، بهتره زودتر دست بکار شیم "
پسر لبش رو بین دندون هاش کشید و لب زد : چی توی سرته ؟" نامجون نگاه جدیش رو به من داد و گفت : من با سوهو ارتباط میگیرم .. شاید قضیه بزرگ تر از هدف گرفتن ما باشه .. در هر صورت ، میتونیم با استفاده از کمک اونا یکم روی شرایط سوار بشیم ."
تهیونگ سری به نشونه فهمیدن تکون داد که نامجون ادامه داد : به یوجین و جیمین هم میگم تا روی نشانه خوناشامای سیاه تحقیق کنن ، شاید به یه جایی برسونتمون "
درسته .. این میتونست کمک کننده باشه اما یه مسئله مهم تر هم بود.
جونگ کوک !
پس قبل از رفتن نامجون از اتاق ، فکرش رو به زبون اورد : با جونگ کوک باید چیکار کنیم ؟ رها کردنش الان خطرناکه و نگه داشتنش با این شرایط خطرناک تر !"
نامجون سمت تهیونگ برگشت و غرید : شت ، اصلا حواسم به اون نبود "
خب .. غیرقابل پیش بینی هم نبود . شاید زمان کمی بود که اون پیش اونها اومده بود اما همین چند روز جوری بینشون جا گرفته بود که انگار سالهاست عضوی از گروهه !
نامجون هومی کشید و بعد از چند دقیقه فکر کردن گفت : حالا که شرایط عوض شده بهتره روند اموزشش رو تغییر بدیم . کار کردن با بقیه کارآموزا زمان بره و ما هم وقت نداریم "
تهیونگ سری به نشونه تایید تکون داد که نامجون ادامه داد : چطوره که خودمون باهاش کار کنیم ؟ یکم تمریناتش رو فشرده تر میکنیم و آموزشش میدیم تا سریع تر بتونه قدرتش رو بدست بیاره .. "
پسر بزرگ تر لحطه ای مکث کرد و گفت : تو میتونی هواشو داشته باشی ؟"
اوه .. یه جواب دلخواه ! مسئول آموزش جونگ کوک بودن بهترین راه بود تا بقیه نسبت به رفتارش به اون شک نکنن ..
و در هر صورت برای پیشرفتش هم خوب بود. تهیونگ و اون جفت بودن پس نزدیک هم بودنشون ممکن بود قدرت جونگ کوک رو تحریک کنه و به روند کامل شدنش سرعت بده .
بنابراین به سرعت .. اما با پنهان کردن اشتیاقش جواب داد : فکر
نمیکنم مشکلی باشه .. ممکنه حتی به خاطر جفت بودنمون به نفعمون هم بشه "
نامجون با سر تایید کرد و گفت : درسته! با بقیه هماهنگ میکنم تا براش یه برنامه بریزیم .. از فردا تمریناتش رو شروع میکنیم " تهیونگ باشه ای گفت که نامجون سمت در حرکت کرد و گفت : تو هم یکم استراحت کن .. امروز خسته شدی "
و بدون اینکه منتظر شنیدن جوابی از پسر باشه اتاق رو ترک کرد.
با تنها شدنش توی اتاق .. در سکوت و تاریکی عجین شده با فضای اتاق به منظره بیرون پنجره نگاه کرد.
پایگاه حالا ساکت تر از روز بود و کارآموز های انسانشون خواب بودن اما این به این معنی نبود که اون هم وقت استراحت داره !
نه تنها تهیونگ .. بلکه بقیه اعضا هم الان مشغول بودن ؛ قطعا حالا وقت استراحت نبود !
بنابراین .. بعد از مکثی طولانی نفس عمیقش رو بیرون داد و با بلند شدن از روی مبل به سمت بیرون اتاق حرکت کرد.
اول باید با یکم خون تجدید قوا میکرد و بعد روی سیستم های پایگاه کار میکرد.
با وجود این شرایط هر لحظه ممکن بود اتفاق خطرناکی بیوفته پس باید یه فکری برای تقویت سیستم ها میکرد.

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Where stories live. Discover now