Part 26

160 35 25
                                        

در میان تاریکی شبی که بوی بهار میداد ‌‌..
در بین خنده هایی که دیگر سنگینی خاطرات را به دوش نمیکشید..
لحظه ای به عقب نگاه کردم..
به پژواک خنده و گریه هایی که کمرنگ شده بود
به خاطرات و روزهایی که غباری از آن باقی نمانده بود‌.
گاهی فراموشی اسان بود‌ !
بی انکه بدانی فراموش میکردی و فراموش میشدی اما
در گوشه ای از قلب فرسوده ی خسته آن شهر ..
در شبی که تاریکی همدم تنهایی های او میشد ‌،
خاطرات مرده به رقص در میامد تا بوی دلتنگی را در هوا طنین انداز کند.
خاطراتی مرده که شیرین بود اما جز تلخی رفتنشان اثری به جا نگذاشته بود.
و ما اسیرانی بودیم در دام تلخی خاطرات ؛
بی انکه بدانیم حال نیز خاطره ای مرده را زندگی میکنیم !

 
**********
 

چیزی که ما میبینیم ، همه چیز نیست‌.

این چیزی بود که طی زندگی طولانیش یاد گرفت ؛ شاید بی ارزش به نظربیاد و بقیه رو به خنده بندازه به حدی که بگن .. 'تو نهصد سال زندگی کردی و این تنها جمله ایه که برای گفتن داری ؟'

و خب درسته !

این تنها جمله ای بود که برای گفتن داشت چراکه اونقدری کافی به نظر میرسید که دیگه نیازی به جمله های دیگه نباشه.

درک و فهمیدن همین جمله کافی بود تا همه چیز واضح بشه چراکه همه سوال ها با فهمیدن اینکه چیزی که میبینیم درست نیست برطرف میشه.

هرچند در ظاهر دیگران این جمله رو درک میکنن اما موقع  رویا رویی با موقعیت های مختلف باز هم فریب ذهنشون رو میخورن‌.

انسان ها به راحتی با شنیدن صدای خنده فردی میگن ، اون شاده !

یا با دیدن گریه کردن بقیه اعتراف میکنن که اون ناراحته ..

به همین سادگی فریب ذهنشون رو میخورن و نمیدونن که این فقط یک حیله است .

همونطور که هیچ کس نمیدونست .. پشت شوخی و بیخیالی ، خنده و بازیگوشی یا حتی جدیت های جین چه چیزی پنهان بود.

رازی بزرگ که هیچ کس ازش خبر نداشت ، البته .. میشه گفت تقریبا !

چراکه اون راز تنها متعلق به جین نبود.

رازی تاریک از گذشته جین و یونگی که مثلما فاش شدنش قرار نبود اتفاقات خوبی رو به همراه بیاره اما.. زندگی همین بود.

پر از تصمیماتی که با اختیار خودشون میگرفتن بدون اینکه اختیاری از خودشون داشته باشن .

گاهی ازخودش میپرسید ، اگر به گذشته برمیگشت بازهم انجامش میداد ؟

باز هم .. اون گناه رو تکرار میکرد و تلخ اما جوابش مثبت بود !

چرا که همیشه بهترین کار ها مثبت نبودن.

تصمیم جین هم بهترین کار بود .. بهترین کاری که گناه و رازی بزرگ رو بر دوشش گذاشت و سد بزرگ دلتنگی و حسرت رو توی وجودش کاشت اما اون مجبور بود به نادیده گرفتن و تحمل.

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant