تمام عمر در تکاپوی نجات بودم ..
در تکاپوی رهایی و معنا بخشیدن به زندگی بی ارزشم.
در حالی که هیچ گاه حتی تصور نمیکردم حتی همان زندگی هم میتوانست دروغ باشد.
دروغ ها را زندگی کردم ..
تقلا کردم اینبار تفاوتی در این زندگی دروغین پیدا کنم اما باز هم آوار حقیقت بر سرم کوبیده شد.
چه ارزشی داشت تقلای زنده ماندنم ..
وقتی که حتی عشق هم به من پشت کرده بود ؟!
***********
غروبی دلگیر فضای خونه رو پر کرده بود.
غروبی به دردناکی اشک های نریخته پسر بزرگ تر ..
به دستپاچگی زن میانسالی که تازه راه نفس کشیدن رو پیدا کرده بود.
غروبی به تاریکی سرنوشتی که تازه داشت خودنمایی میکرد !
جونگ کوک بی هوش شده بود .. درست بین دستهای تهیونگی که شوکی عظیم از شنیدن حقایق ناگفته بهش تحمیل شده بود چشمهای درشت و فندقیش بسته شد تا تهیونگ رو باری دیگه راهی مرگ کنه.
هیچ زخم و جراهتی نداشت و حتی وقتی تهیونگ وضعیتش رو چک کرد کاملا نرمال به نظر میرسید ولی همچنان چشم هاش بسته و تنش بی جون بود.
و همین شد که تهیونگ بدون اهمیت به چیزی جونگ کوک رو روی دستاش بلند کرد و از ساختمون بیرون رفت تا هوسوک بتونه به وضعیتش رسیدگی کنه و هه سوک هم که از وضع پسرش وحشت زده شده بود دنبالش راه افتاد.
هرچند همون هم بی نصیب موند .. حتی هوسوک هم کاری از دستش برنیومد و این وضعیت حس دژاوی عجیبی بهشون داد.
این اولین بار نبود که جونگ کوک بی دلیل بیهوش میشد و این قطعا نشونه خوبی نبود.
بعد از رسیدن به خونه تهیونگ جونگ کوک رو داخل اتاقشون گذاشت و رو به جیمینی که با نگرانی پشتش ایستاده بود گفت : بنگچان .. نگفت کی میرسه ؟"
صداش خشدار و گرفته شده بود و سرش در حال انفجار بود ، درست مثل چشمهاش که التماس گریه میکردن اما نباید ضعیف میشد.
توی این وضعیت ، باید میتونست مراقب جونگ کوک بمونه تا بلایی سرش نیاد.
جیمین به سرعت و با هول گفت : باهاش تماس گرفتم و وضعیت جونگ کوک رو گفتم ، گفت زودتر از اعضاشون حرکت میکنه تا هرچه سریع تر خودش رو برسونه "
تهیونگ لبه تخت و کنار جونگ کوک نشست و در حالی که به چهره زیبا و بیهوش عزیزترینش نگاه میکرد لب زد : فقط امیدوارم زودتر برسه "
جیمین اهی کشید .. هیچ فکر نمیکرد رفتنشون با چنین برگشتی همراه بشه !
اونها با کلی امید و اشتیاق خونه رو ترک کرده بودن و حالا جونگ کوک دوباره بیهوش بود ، انگار که قرار نبود یک روزشون خوب و بدون مشکل بگذره و همیشه اخر روز یه دردسر گریبان گیرشون میشد.
STAI LEGGENDO
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
