من به خاطرش قانون ها رو شکستم ..
به خاطرش به پدر و مادرم دروغ گفتم ..
به خاطرش به خونه امنم پشت کردم ..
من به خاطرش تا انتهای دنیا هم پیش رفتم ..
چراکه دوستش داشتم اما اصلا..
این عشق متقابل بود ؟
همه اون کارها .. ارزشش رو داشت ؟
این داستان عشقی سمی بود ..
عشقی مملو از آسیب و دردهای بی پایان.
عشقی که .. نباید شکل میگرفت
**********
{ 16 آپریل 1621 – عصر چوسان}
دو روز از دیدارش با اون پسر گذشته بود.
دو روزی که به شکلی عجیب پیش رفته بود.
از اون روز .. به جای اینکه اشتیاقش به ازدواج از پیش تایین شده اش بیشتر بشه ، سردرگمیش بیشتر شده بود.
به شکلی که حالا پشیمون بود از غلبه کنجکاویش بهش و اون اشتباهی که صورت گرفت.
نمیتونست چهره و رفتار اون پسر رو از ذهنش بیرون کنه.
جانگ هیون بین ، اون پسر بیست و دو ساله .. به طوری اون رو درگیر خودش کرده بود که نمیتونست به چیز دیگه ای فکر کنه.
اون جوری ذهنش رو تسخیر کرده بود که اون رو به گریه مینداخت.
نمیدونست چه بلایی سرش اومده و چرا نمیتونه فکر کردن راجبش رو تموم کنه اما واقعا به ترس افتاده بود.
از اتفاقی که درونش داشت میوفتاد میترسید.
قلبش به لرزش در اومده بود !
بعد از بیست و پنج سال زندگی برای اولین بار تپش قلبش رو احساس کرد اما برای یک مرد !
اصلا چطور چنین چیزی ممکن بود ؟
از گوشه و کنارها گاهی راجب مردا یا زنایی میشنیدم که تن به همخوابی با همجنسهاشون میدادن.
شنیده بودم که اونها با هم ارتباط میگیرن و در نهایت اگر گیر بیوفتن مجازات میشن اما.. اما چرا باید برای اونم اتفاق میوفتاد ؟
اصلا چطور بود که ممکن میشد از همجنس خودش خوشش بیاد ؟!
با اتمام زمان کارش .. بی اهمیت به بقیه پسرا که برای صرف شام به قصد رفتن به مهمانخانه ای رو داشتن سمت کتابخونه قدیمی و بزرگ شهر حرکت کرد.
لباس سبز و بلند کارش رو با هانبوک کنفی رنگی عوض کرده بود و کلا گات[1] رو روی موهای بسته اش گذاشته بود.
در حالی که بر طبق عادت دستهاش رو پشتش قفل کرده بود با قدم های سریعی سمت کتابخونه حرکت میکرد و با رسیدن به اون به سرعت وارد شد.
اقای هوانگ .. مرد پیر و اشنایی که شناخت خوبی باهاش داشت با دیدن اون لبخندی زد و گفت : خوش اومدی پسرم "
YOU ARE READING
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
