و در زمانی که او سرنوشت خود را نپذیرفت ..
دلی شکسته شد ، رابطه ای نابود شد ..
اشک هایی ریخته شد ..
و سالها و سالها تاوان به دنبال نفس هایش کشیده شد !
چه میشد اگر کمی مهربان تر بود ؟ چه میشد اگر سرنوشت خود را پس نمیزد ؟
شاید آن زمان ..
دیگر هیچ وقت این بازی شروع نمیشد.
سرنوشت ها مثل بافت شالی در هم تنیده شده بود ، شکافی در یک سمت .. پارگی تا انتها را به دنبال داشت.
و او با ایجاد آن شکاف ..بازی را به اینجا رساند .!
جایی که دیگر .. لبخندی وجود نداشت.
**********
صدای قدم های بلندش توی راهروی خالی از سکنه میپیچید و خبر حضورش رو زودتر از چیزی که باید به اون میرسوند.
با رسیدن به اتاق مد نظرش لحظه ای متوقف شد و نفسی عمیق کشید و بعد بدون در زدن وارد اون اتاق بزرگ و شلوغ شد.
هوسوک برخلاف همیشه که پشت میز بزرگ و چند متری وسط اتاق دیده میشد اینبار .. پشت میز چوبی و معمولی گوشه اتاق نشسته بود.
در حالی که کاغذ های زیادی جلوش بود و به ظاهر تحقیق میکرد.!
جیمین نیم نگاهی به میز وسط اتاق انداخت ..
تجهیزاتش شلوغ و گوشه های خالی میز با کاغذ و برگه های آزمایش پر شده بود.
کاملا معلوم بود که هوسوک از دیشب خودش رو اینجا حبس کرده و به ظاهر مثل همیشه در حال تحقیق و کار توی آزمایشگاهشه .
اما جیمین بعد از تمام این سالهایی که کنارش بود میدونست .. هوسوک الان حتی نمیفهمید داره چیکار میکنه !
با قدم هایی اروم سمتش حرکت کرد..
اون میدونست جیمین توی اتاقه و جیمین هم میدونست وانمود به نفهمیدن میکنه پس بی اهمیت ، با رسیدن بهش به لبه پنجره کنار میز تکیه داد و دستش رو توی جیب شلوارش برد : چیکار میکنی؟"
هوسوک بدون گرفتن نگاهش از کتاب قطور و قدیمی جلوش گفت : نیاز داشتم راجب یه سری چیزا تحقیق کنم ..
نامجون هم جدیدا داره روی یه سم جدید کار میکنه پس فکر کردم بد نیست کمکش کنم ، هرچی چیزای بیشتری توی دست و بالمون داشته باشیم خطر کمتر میشه "
دقیقا بهترین بهونه ای که میتونست بیاره ..
گاهی اوقات واقعا از رفتار هوسوک و نامجون کلافه میشد چون یه جورایی اون دو تا انگار بازتاب همدیگه بودن .
هر دو وقتی بهم میریختن و عصبی میشدن خودشون رو توی اتاق کارشون یا همون ازمایشگاه پایگاه مخفی میکردن و روی چیزهای حتی بی مورد کار ! اما این .. واقعا میتونست چیزی رو درست کنه؟
جیمین دستی توی موهای نقره ای رنگش که کمی بلند تر شده بود کشید و گفت : قراره به تظاهر کردن ادامه بدی ؟"
با این حرف پسر .. نگاه هوسوک بلاخره بالا اومد و چشمهاشون قفل هم شد که اون بدون هیچ حسی لب زد : من به چیزی تظاهر نمیکنم !"
جیمین ابرویی بالا انداخت و با حرص تک خندی زد : جدیی ؟؟ چقدر جالب ! منم گوشام مخملیه هوسوک میدونستی ؟"
هوسوک با حرص نگاهش رو ازش گرفت و غرید : مسخره بازی در نیار جیمین "
پسر تکیه اش رو از لبه پنجره گرفت و با لحنی که عصبی تر شده بود غرید : کسی که داره مسخره بازی در میاره تویی ! تویی که دوباره خودتو پشت این کتابای مسخره قایم کردی و من دقیقا نمیدونم از وقتی برگشتیم چه مرگت شده !
چرا حرف نمیزنی هوسوک هاا ؟؟ چرا نمیگی چه بلای جهنمی سرت اومد که الان حتی با فکرش هم نابود میشی ..؟؟ دِ حرف بزن دیگهههه "
هوسوک با صدای داد اخر جیمین به سرعت از پشت صندلی بلند شد که باعث شد صندلی با صدای بدی روی زمین بیوفته.
پسر بزرگ تر .. حالا با اخمی در هم فرو رفته سمت جیمین برگشت و متقابلا غرید : چه کوفتی میخوای بشنوی هاا ؟؟ میخوای از اون طویله ای که اومدم چه کوفتی برات بگمم ؟؟ از اینکه کل اون سالها بازیچه بودم چی بگمم ؟ چه ارزشی داره حرف زدن از اون جهنمی که دردش حتی بعد از تمام این چند سده بازم کنارمه هااا ؟؟ چه فایده ای دارهه ؟؟"
جیمین ناامید زمزمه کرد : ارومت میکنه .. قلبت رو اروم تر میکنه! همین کافی نیست ؟"
لحنش کم کم داشت افت میکرد و به زار زدن شبیه میشد.. واقعا خسته بود ! نه تنها خسته بلکه ترسیده هم بود.
از اتفاقاتی که داشت میوفتاد ، از این بهم ریختگی و اشوب بودن دلهاشون ، از همه اینها میترسید..
و باز هم مثل یه احمق هیچ کاری نمیتونست بکنه ..
باز هم به جز حرف زدن هیچ کاری نمیتونست بکنه.
هیچ چیز عوض نشده بود !
شاید سالها از اون موقع گذشته بود اما باز هم اون همون پارک جیمین احمق بود که عاشق نوازش موهای بلندش توسط اون دستها بود .
همون پارک جیمین احمقی که هیچ کاری نتونست بکنه ..
نگاه کرد و نابود شد ..
با صدای هوسوک .. به خودش اومد و سر پایین افتادش رو بالا اوردم که پسر بزرگ تر گفت : ارومم نمیکنه .. چون فقط درده ! قلبم رو اتیش میزنه ، روحم رو نابور میکنه .. من میخوام فقط فراموشش کنم .. میخوام فراموشش کنم اما ..
اون بازم دنبالم میاد ، و حالا .. دوباره اون بو رو حس کردم ."
جیمین با شنیدن اون حرفها .. اخمی ناخداگاه کرد و بی توجه به بحث قبلشون زمزمه کرد : هوسوک تو دقیقا .. این بو رو کجا حس کردی ؟ این بو اصلا بوی چیه ؟"
نگاه هوسوک بالا اومد .. نگاهی که تیره شده بود.
پسر رو به روی جیمین .. کسی بود زجر کشیده و تنها اما پر از حس زندگی !
مهم نبود چه جهنمی رو پشت سر گذاشته اون .. همیشه لبخند میزد و دوای دردهایی میشد که درمانی نداشت.
اون برای امید زنده بود اما حالا .. هوسوکی که رو به روی جیمین بود ، خالی از هرگونه امید بود.
ترس .. با شدت بیشتری به وجودش هجوم اورد که نتیجه اش ، صدای ترسیده ای بود که به گوش هوسوک رسید : دقیقا اون سالها ، چه کوفتی اتفاق افتاد ؟!"
و شاید .. این داستان تازه ای نبود !
کی میدونست ؟
شاید از ابتدای نفس کشیدنشون .. سرنوشت اونها در هم تنیده شده بود و حالا .. تازه داشت خودش رو نشون میداد.
ВЫ ЧИТАЕТЕ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Фанфикшн[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
