Part 38

71 13 0
                                        

غرق در نادانی بودیم و یادمان رفت ‌‌..
گاهی باید به مسیری که طی شده نگاه کرد.
ممکن است ..
نقطه شروع همان پایان باشد !

 
*********


نگرانی مثل خوره ای بود که به ارومی راهش رو بین بند بند وجود پیدا میکرد و قبل از اینکه حتی فرد متوجه بشه کل وجودش رو تسخیر !

گاهی انقدر فرد رو درگیر میکرد که همه چیز به فراموشی سپره میشد حتی دلیل به وجود اومدن اون نگرانی رو ..

و جونگ کوک دقیقا توی همین وضعیت بود.

اون نگران و ترسیده بود و دیگه بیاد نمیاورد چرا !

تنها چیزی که ذهنش رو درگیر کرده بود همون ملاقات عجیب با فردی که ادعا میکرد خودشه بود و در حالی که به حرفهای گیج کننده اش فکر میکرد ذره ذره بیشتر ترسید و نگران شد تا اینکه یک لحظه همه چیز رنگ باخت .

بوم !

افکار اشفته اش مثل تکه هایی از پازل داشت کنار هم قرار میگرفت و کم کم همه چیز واضح میشد‌.

انگار که باری دیگه حرف های پسر توی ذهنش تکرار شد که میگفت : سرنخی که دنبالش میگردی خیلی نزدیک تر از چیزیه که فکرش رو بکنی "

عجیب بود ..

همه چیز عجیب بود چرا که جونگ کوک توی پنج سالگیش توی کلیسایی رها شد که از قضا ادم های داخلش یک مشت جانی و قاتل بودن و با بزرگ شدنش دوباره با همون ادم ها رو به رو شد.

کسایی که دنبالش افتاده بودن و اینبار خیلی بی پرده تر عمل میکردن .

چند درصد احتمال داشت این اتفاقی باشه ؟ چند درصد احتمال داشت بر حسب تصادف اون دقیقا توی کلیسایی که وسط این اشوب ها قرار داشت رها بشه و با برگزیده بودنش دوباره جلوی راهشون قرار بگیره ؟

با جاری شدن این افکار توی مغزش انگار همه چیز معنا پیدا کرد و ترسی عجیب توی وجودش جاری شد .

فکرهای توی سرش اشفته و بهم ریخته بود و نمیتونست درست جمع بندیشون کنه اما فکر کردن به حرفهای پسری که دیده بود فقط یک چیز رو توی ذهنش میاورد.

اگر اتفاقی نبود چی ؟ اگر مامانش از چیزی خبر داشت و به عمد اون رو اونجا گذاشته بود ..

اون موقع همه چیز عوض میشد !

و دقیقا همون رو برای تهیونگی که با نگرانی بهش خیره بود تکرار کرد : مامان .. باید مامانم رو پیدا کنم !"

سرنخ نزدیک تر از چیزی بود که فکرش رو میکرد. پیدا کردن مادرش اولین هدفش بود اما با درگیر قضایا شدن تقریبا فراموشش کرد و حالا حرف های اون غریبه معنا پیدا کرده بود.

تهیونگ با اخمی که به وضوح گیج و نگران شدنش رو نشون میداد گفت : منظورت چیه جونگ کوک ؟ مادرت چه ربطی به وضع الان ما داره ؟"

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Où les histoires vivent. Découvrez maintenant