آرام تر از انکه خود بدانم ..
تنم را ، روحم را .. همه وجودم را در راه نجات یافتنم باختم.
زنده ماندم .. پیروز شدم اما با چه بهایی
نمیدانستم ..
روحی که دیگر رنگی را نمیپذیرفت ، قلبی که دیگر اشتیاقی برای تپیدن نداشت و اشک هایی که دیگر حتی میلی به باریدن نداشت ..
چگونه پاداش پیروزی ام حساب میشد ؟
مگر پیروزی ..
ارام گرفتن در اغوش او نبود ؟
پس چرا .. دیگر گرمایش را لمس نمیکنم ؟
**********
{ 5 اکتبر 1026 – سلسه گوریو }.
دنیایی غریب ..
دنیایی که انگار اون رو به بُعدی دیگه رسونده بود .
هنوز هم باورش نمیشد ، به گذشته ای سفر کرده بود که نزدیک به هزار سال از دنیای خودش عقب تر بود و جالبی اون ، تفاوتش حتی با فیلمایی که میدیدن بود.
حالا درک میکرد که چرا اعضا هیچ علاقه ای به فیلمهای تاریخی ندارن ، چراکه همه اونها دروغی احمقانه بیش نبود.
خبری از خانه های اشرافی ، لباس های رنگین و شاهزاده خانم های پر طراوت و خوش اندام نبود.
حتی پسران جوان و جنگجوی فیلمها هم دیده نمیشد تا حداقل کمی اونها را به واقعیت نزدیک کنه.
به طرز عجیبی همه چیز اطرافش در میان خاکستری و سبزی چمن های فرسوده فرو رفته بود.
زمین های خاکی که از تردد زیاد صاف شده بود ، دکه ها و خانه های قدیمی که بوی نمورش کل محیط را برداشته بود و لباس هایی که هیچ رنگی از طراوت نبرده بود.
گویی ابریشم و صورتی لباس ها تنها متعلق به اشراف زادگانی بود که درون اون قصر رنگین زندگی میکردن.
قصری که حضورش در اون مکان به چشم نمیخورد و جونگ کوک حدس میزد که از پایتخت دور باشن .
چهره ها فرتوت و کثیف بود ..
هرچند برخی بانوان لبهاشون رو سرخ کرده بودن و پسران خوش رو ریش هاشون رو به خوبی اصلاح اما باز هم رنجشی که زندگی به چهره هاشون بخشیده بود مانع دیده شدن زیبایشون بود.
پشت یکی از خانه های کاه گلی پناه گرفت و نیم نگاهی به ، به اصطلاح خیابان رو به روش انداخت .
چنان شلوغ بود که چشم چشم رو نمیدید اما باز هم امکان رفتنش به اون جمع نبود .
لباس هاش شامل پیرهن و شلوار ساده و موهای کوتاهش بین اون تره های بلند و پر پشت بدجور توی ذوق میزد.
باید راهی برای پنهان کردن خودش بین جمع پیدا میکرد..!
اهی از کلافگی کشید و با تکیه دادن به دیوار پشت سرش در حالی که اخم پررنگی روی چهره اش سایه انداخته بود مردم رو زیر نظر گرفت.
VOUS LISEZ
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔
Fanfiction[ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ] گاهی فرار از تاریکی ، تاریکی عمیق تری به دنبال داره. نخ سرنوشت بی اجازه اونها در هم تنیده شده بود تا زندگی رو رغم بزنه که با بوی غم و سیاهی خون خو گرفته. پسر بیست ساله ای که در تقلای زنده موندن با افرادی اشنا میشه که ادعای عجیبی راجبش د...
