Part 15

311 50 40
                                        

از گرفتن دستهایم تا پایان دنیا میگفتی اما ..
صبح شد و دیگر نبودی !
مانند شبنم صبحگاهی ..
به تاریکی شبم تابیدی و معنای زیبایی و پاکی را در قلبم شفاف کردی اما یک پلک کافی بود تا از کنارم محو شوی.
تو رفتی ..
دستهایم را ول کردی و من .. دوباره تنها شدم.
تاریک بود و دیگر درخشش خورشید بر شبنم ها مرا به شوق نمیاورد .
اما .. میتوانستم تو را مقصر ترک شدنم بدانم ؟
یا .. سرنوشت را لعنت کنم ؟

هیچ راهی برای فرار نبود .. در انتهای داستان ، همه ما تنها بودیم.

                         **********

با استرسی فاحش طول اتاق رو طی میکرد ..

حس و حال بدی داشت و دستهاش به لرزه افتاده بود ؛ حتی شام نسبتا مفصلی هم که خورده بود و خستگی بیش از حد تمرین طولانی مدتش هم نتونسته بود اون رو اروم کنه.

به طرزی عجیب ارزو میکرد کاش الان جین اینجا بود.

اون پسر رو اعصاب که هر بار دلیلی برای دست انداختن جونگ کوک پیدا میکرد شاید کلافه اش میکرد اما باعث ارامش بود.

اون اولین فردی بود که تونست باهاش احساس راحتی بکنه اما حالا چند روزی بود که حتی به سختی میتونست ببینتش و این نگرانش میکرد که نکنه اتفاقی در حال افتادنه که اونها بهش نمیگن ؟

میدونست که هنوز هیچ قدرتی نداره و توانایی کمک کردن توی کارها رو هم نداشت اما بازم حداقل دلش میخواست مثل عضوی از گروهشون در جریان همه چیز باشه تا شاید مثل یک بار اضافه به نظر نرسه .

اما خب از طرف ‌دیگه افکار دیگه ای هم بود که ازارش میداد.

اونها اون رو توی کارهاشون دخیل کردن ، اما اگر خراب میکرد چی؟

این .. دلیلی بود که نمیتونست با وجود خستگی و تاریکی نیمه شب بخوابه.

فردا .. روز موعود بود !

روزی که اون اولین ماموریتش رو انجام میداد اما واقعا نمیدونست از پسش بر میاد ؟ اون لعنتی حتی نمیدونست دقیق باید چیکار کنه !

درسته .. یوجین همه چیز رو بهش توضیح داده بود اما اون چه کاری ازش بر میومد ؟ اگر خودشون رو لو میداد یا توی دردسر مینداخت باید چیکار میکرد ؟

این افکار مثل کرمی در حال خوردن مغزش بود و سردردش رو بدتر از قبل میکرد.

نیاز به ارامش داشت ..

یه چیزی که ارومش کنه و بهش اطمینان بده میتونه از پسش بر بیاو اما .. اون خیلی تنها تر از این بود که چنین چیزی رو داشته باشه.

ناخداگاه ‌..
ذهنش سمت دو روز پیش رفت .

سمت اغوشی که نصیبش شده بود و اون رو راهی خواب کرده بود.

𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔Dove le storie prendono vita. Scoprilo ora